لیلیوم خون سرد ( پارت اول )

۲۰ اگوست، ساعت حوالی نیمه‌شب.

تابستون هنوز از نفس نیفتاده بود و هوای باغ عمارت لوچزه، بوی عطرِ سنگینِ گل‌ها و دودِ خیلی دورِ آتشِ کباب‌خانه‌ی طبقه‌ی پایین رو با هم قاطی کرده بود—اما همه‌چیز در این باغ، مثل نفسِ مافیایی‌ها، **بیش از حد آراسته** بود. آراسته تا آدم فکر کنه امنه… و بعد بفهمه امنی فقط برای کسیه که قدرت داره.

عمارت لوچزه با ستون‌های سنگی و نورپردازی‌های گرم روی دیوارها می‌درخشید. راهروها با پرده‌های مخملی تیره پوشیده شده بودند. و تنها گل‌هایی که یونا در این باغ می‌دید—تنها چیزی که اجازه داشت در رفت‌وآمدش چشم ازش برداره—**لیلیوم‌های سمی** بود؛ گل‌هایی سفید-شیری که با هر نسیم، انگار پچ‌پچِ مرگ می‌کردند.

یونا لوچزه ۱۸ ساله بود.

قدش ۱۵۸ بود و با اینکه لاغر و کم‌وزن به نظر می‌رسید، توی نگاه‌ها جا می‌گرفت؛ چون صورتش… اون نگاهش… و اون لج‌بازی‌ای که مثل خنجر می‌موند، باعث می‌شد آدم نتونه راحت چشمش رو بدزده.

او امشب پیراهنی به قرمزی رنگِ خون به تن داشت؛ **دراز، بلند، و دقیقاً به اندازه‌ای که “انتخاب” نشون بده، نه “تدارک”**. موهای صاف و بلند مشکی-قهوه‌ای‌اش روی شانه و پشتش موج می‌خورد. و روی صورتش میکاپ لایتِ حساب‌شده، چشمان سیاهش رو تیزتر می‌کرد؛ طوری که هرکسی از دور هم می‌دید، می‌فهمید این دختر… قراره محور داستان باشه.

موسیقی از تالار اصلی می‌آمد؛ پیانو و ویولن، نه برای جشن… برای اینکه فضا رو **خفه** کنه. خنده‌ها بلند بودند، اما توی چشم‌ها چیزی از شادی نمی‌دیدی. خنده‌ها بوی “قرارداد” می‌داد.

روی میزها:
- شام‌های چندلایه
- لیوان‌های پر از نوشیدنی‌های شفاف
- و حتی چند سبد کوچک گل لیلیوم برای “دکور”… که بی‌تردید فقط دکور نبودند.

و مهم‌ترین نکته:
**میهمان‌ها بیشتر از خانواده‌ها بودند—سپرهای زنده. شاهدهای زنده. تهدیدهای لباس‌پوش.**

و بین آن جمعیت، نام خانواده اکاردی مثل سایه روی دیوار افتاده بود.

از دور، مردان اکاردی کت‌های تیره و شیک داشتند، زن‌ها لباس‌های تیره‌تر و نجیب‌تر، و نگاه‌ها… نگاه‌ها از جنس یخ بود. مثل کسی که از قبل تصمیمش رو گرفته و فقط منتظر امضاست.

یونا همان‌طور که دست‌هایش را کنار بدن نگه داشته بود، قدم‌هایش را آرام برمی‌داشت. نه چون می‌ترسید—چون می‌خواست کسی نفهمه از چیزی می‌ترسه.

### و درست همون لحظه… خبر امشب باید “تایید” می‌شد
طبق چیزی که از کودکی بهش گفته بودند، امشب در تولد ۱۸ سالگی‌اش باید **نامزدی رسمی دیه گو اکاردی** جلوی همه تائید شود.
یعنی نه یک حرف خانوادگی پشت درهای بسته؛ نه یک توافق زیر لب.
این‌بار باید همه شاهد باشند.

اما یونا از قبل حس می‌کرد “تایید” با “هدف” یکی نیست.

---

## اتفاق خاص (شروع ترک خوردنِ داستان)
چند دقیقه مانده به مراسم اصلی، مسئول برگزاری مهمانی—یک مرد میانسال با لبخند بی‌روح—کنار یونا ظاهر شد و با صدایی که خیلی آرام بود گفت:

«لطفاً… نزدیک گل‌ها نایستید. لیلیوم‌ها… سمی‌اند.»

یونا ابروهای مشکی‌اش را بالا انداخت.
«می‌دونم.»

مرد مکث کرد، انگار دنبال چیزی بود که جمله‌اش را توجیه کند.
بعد ناگهان یکی از خدمتکارها—همان که سینی کریستالی را می‌برد—لرزش کوچکی در دستش نشان داد.

چیزی نریخت.
هیچ فاجعه‌ای در چشم نیامد.

فقط… نگاه یونا روی گل‌های لیلیوم افتاد.
و یک ثانیه بعد، فهمید چیزی تغییر کرده.

### یکی از برگ‌های لیلیوم… تازه‌ترین برگ نبود.
روی لبه‌ی یکی از گل‌ها، قطره‌ی خیلی ریز و بی‌بو… مثل خونِ غلیظ، روی سفیدی گل نشست.
نه از قبل بوده، نه از بارندگی یا شبنم.

یونا یک قدم جلوتر رفت.
و همزمان، بوی عطرش که معمولاً در جمع پخش می‌شد، برای یک لحظه—فقط یک لحظه—**قطع شد**.

انگار کسی نفس باغ رو دزدیده باشه.

صدای جمعیت کم شد. موسیقی هم.
هرکس داشت حرف می‌زد، اما انگار صداها دور می‌شد.

و همان‌جا یونا فهمید:
این مهمانی قرار نیست فقط “نامزدی” را تایید کنه…

قرار است یک چیز دیگر هم تایید شود.
**یا مرگ. یا انتخاب. یا معامله.**

---

## وارد شدن دیه گو اکاردی
در تالار اصلی، نورها کمی جابه‌جا شدند و صدای قدم‌های سنگین—نه از جنس ترس، از جنس دستور—به گوش رسید.

دیه گو اکاردی وارد شد.

چشم‌های سبزش… خیلی واضح روی یونا نشست. سرد. خشک. دقیق.
با اینکه فاصله زیاد بود، یونا حس کرد بدنش درون لباس قرمزش گرم نمی‌شود؛ **خنک می‌شود**. مثل وقتی فهمیدی قرار نیست با کسی حرف بزنی—قرار است با کسی “تصمیم” بگیری.

مردان اکاردی کنار هم قرار گرفتند.
و رهبر خانواده لوچزه—پدرخوانده‌ی نامی یونا یا هر که مسئول برگزاری مراسم بود—دقیقه‌ی بعد روی سِن رفت و شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی “ادامه‌ی مسیر مشترک”.

تمام نگاه‌ها رفت سمت یونا.

و در همان ثانیه، یونا لب‌هایش را محکم‌تر بست.
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

.....پارت هفدهم.....

**پارت ۱۰**قلبت تیر کشید. نگاهت روی دست‌های اون دختر—که حالا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

Iove and the MoonPart 44ویو یوناچند ثانیه فقط به در خیره شده...

سناریو

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

HATE TO LOVE¹¹(ویو:رز)یونا:بهتره که هرکس تو ردیفی که واقعا ل...

زیبای کوچک فریبکار

......پارت هفتم......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط