عشق بی پایان قسمت 36:

هیون سوار ماشینش شد و طبق لوکیشن رفت یه ساعت گذشت هیون توی راه بود که ترافیک شد دو ساعت گذاشت

هیون:برادر من خب برو دیگه راه که باز

تاکسی:نمیشه آقای محترم چراغ قرمزه تو میای خلاف قانون پاتو بذاری رو گاز بری

هیون:اه ترافیک هم شد حالا یه بار چیزی نمیشد

تاکسی:من همچین کاری نمیکنم تو میکنی؟

هیون:ای خدا صبرم بده

هیون از ماشینش پیاده شد و سریع دوید و رفت و به یونگ سنگ زنگ زد بیاد ماشینو ببره هیون جلو تر سوار تاکسی شد و رسید ساعت گذشت آسلی بهوش اومده بود و نگاهش به ساعت بود دیر شده بود همش خدا خدا میکرد هیون برسه هیون رسید دم ساختمان پیاده شد و رفت داخل دید در بازه رفت داخل آسلی رو دید

هیون:آسلی

آسلی:هیون

هیون دوید و رفت پیش آسلی و بغلش کرد

آسلی:هیون خیلی دیر شده هرلحظه ممکنه لی ته ری برسه بدو بریم تا لی ته ری نیومده

هیون:باشه

هیون هم سریع طناب هارو باز کرد و دست آسلی رو گرفت و آسلی بلند شد و همینکه برگشتن لی ته ری رو دیدن با اسلحه

لی ته ری:خب خب خب میبینم که شاهزاده اومده تا ملکه اش رو نجات بده واو چه زیبا من موندم چرا عشق شما پایان نداره چرا انقدر داستان شما ادامه داره اما مشکلی نیست امروز با یه پایان هیجانی تموم میشه

هیون:آره انقدر طولانی که هیچ وقت نمیتونی ببینی چقدر زیبا ادامه داره

لی ته ری:از آسلی فاصله بگیر

هیون:هرگز

آسلی:هیون لطفا

هیون هم چیزی نگفت و اونور تر رفت لی ته ری با اسلحه طرف هیون اومد

هیون:میدونستم اینطور میشه همش نقشه بود گفتی قسم بخور خوردم گفتی آسلی رو سالم بهم پس میدی قبول کردم اومدم اما جوابش این نبود زود باش بذار بره

لی ته ری:صبر کن هنوز مونده

هیون:خیلی حرف میزنی

هیون به دست لی ته ری زد و اسلحه پرت شد کنار آسلی هم اسلحه رو برداشت

هیون:آسلی

لی ته ری:چیکار میکنی شلیک کن

آسلی:نه

یهو یه مردی اومد و جلو دهن آسلی رو گرفت با دستمال و آسلی بیهوش شد و اسلحه رو ول کرد و آسلی رو به صندلی بستن چند تا مرد هم اومد دستای هیون رو بست و بردنش یه گوشه

هیون:منتظر چی هستیم چه نقشه ای توی سرته؟

لی ته ری:وقتی آسلی بهوش بیاد

هیون:مطمئن باش اون دختر رو نجات میدم
اون دختر هیچ علاقه ای به تو نداره

لی ته ری:آره و میخوام ببینم چطور نجاتش میدی و چقدر دوستش داری

هیون:باشه نشونت میدم بخاطر اون دختر هر کاری میکنم اون قدر دوستش دارم که براش میمیرم

لی ته ری:واقعا؟

هیون:خواهیم دید

طولی نکشید که آسلی بهوش اومد

آسلی:هیون تو هم بستن

لی ته ری:آره مگه عاشق هم نیستید مثله هم دیگه

هیون:تا وقتی که بهوش بیاد منتظر شدم میبینی یا بیشتر میخوای ببینی؟

لی ته ری:اوووو کجا تازه اولشه بیشتر از اینا باید بلد باشی

هیون آره پس چی

آسلی:چه خبره؟

لی ته ری لبخندی میزد
دیدگاه ها (۱)

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

قسمت چهارده

پارت ۸× خداحافظ+ خداحافظ...............‌‌‌.‌‌‌‌....ویو فردا ...

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

گمشده در روشنایی. P:5دو روز بود که ات بهوش نیومده بود و زند...

پارت 5 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★میوفته روی ات و هیون! هیون...

ادامه پارت ۳۳^_^

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

خواهر ته رو لورا مینویسم لورا: خوبییییییون: تو اینجا چیکار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط