چند پارتی نامجون( وقتی می فهمیم خوناشامه)
*پارت اول*
ا.ت ویو
توی هواپیما و توی راه برگشت بودم اخه چرا باید هفته مد چهار روز عقب می افتاد؟ اه. شیبال! ولی خوبه ها(یکم ذوق) قراره اوپا رو ببینم. تو همین دو روز هم کلی دلتنگش شدم.
______دو ساعت بعد______
از فرودگاه تا پنت هاوس نامجون یه تاکسی گرفتم و هزینس رو آنلاین پرداخت کردم.
بعد از تشکر کردن پیاده شدم و سوار آسانسور شدم. طبقه چهاردهم رو فشار دادم . از آسانسور پیاده شدم و با زدن رمز در که تاریخ تولدم بود در با صدای کمی باز شد و من وارد خونه شدم. آباژور خونه رو کمی روشن کرده بود ولی اثری از نامجون نبود و با دیدن اینکه توی اتاق خواب یا اتاق مطالعش هم نیست فهمیدم که احتمالا برای استراحت به عمارت جنگلیش رفته. پس با عوض کردن لباسام دوباره وارد آسانسور شدم و به پارکینگ رفتم. سوار ماشینم شدم و به سمت عمارت رفتم
______چهار ساعت بعد حدود دوازده و نیم شب______
خیلی خسته بودم ولی بالاخره رسیدم اونجا. در رو باز کردم و با چراغ قوه گوشیم از وسط درختای باغ رد شدم و با دیدن ماشین نامجون و نوری که از پنجره های عمارت میومد مطمئن شدم که اینجاست.
اروم در رو باز کردم. ا.ه چه خبره؟ کلی شمع و اینا اونجا بود که با صدای جیغ خفه ای بدنم لرزید اما مهم نبود. چون دیدم که طبقه ی پایین نیست آروم پله های مارپیچ رو طی کردم و یکی یکی وارد اتاق ها شدم. با دیدن گوشیش که توی یکی از اتاق ها بود و سوییچ ماشین و لپتابش فهمیدم که همین دور و ور هاست.
برگشتم طبقه پایین که چیزی نظرمو جلب کرد. دری که به گفته نامجون به زیر زمین میرفت و گفته بود هیچ وقت نرم حتی گفته بود که کلیدش گم شده.
کمی نگران شدم پس در نتیجه به سمت پایین رفتم. هرچی بیشتر میرفتم پایین بوی خو🩸ن و رطوبت و تعفن بیشتر حس میشد که باعث شده بود دست و پاهام بلرزه ولی بازم ادامه دادم.
به یک در رسیدم از توی سوراخ های روی در به داخل اتاق که چراغ قرمز نئونی رنگ روشن شده بود و چشم رو میزد نگاه کردم. کلی ق*ف*س اونجا بود و کلی ادم ل*خ*ت که التماس مردی با پیراهن سفید میکردن که دقیقا در وسط اتاق ایستاده بود.
نامجون ویو
خیلی گرسنه و تشنه بودم و به خ🩸ون زیادی نیاز داشتم پس به محض ورود به عمارت لباس سفید رنگم رو پوشیدم و وارد زیرزمین شدم. اونها دوباره شروع به التماس کردن.
نامجون:چی از این زندگی براتون اینقد جذابه هان؟ شما که هیچی ندارین. جزئی از انگل های جامعه هستید. خفه شید!
بعد از خوردن خو🩸ن اولین نفر و بعد هم دختر جوانی صدای افتادن چیزی مانع از این شد که سراغ نفر سوم برم، در رو باز کردم و بعد متوجه دویدن دختری شدم.
ویو ا.ت
دست و پاهام رو حس نمی کردم ولی هنوز در حال تماشا بودن بودم که مرد دختری رو از توی ق*ف*س به بیرون اورد و دوباره در ق*ف*س رو قفل کرد.
چطور بود؟
ا.ت ویو
توی هواپیما و توی راه برگشت بودم اخه چرا باید هفته مد چهار روز عقب می افتاد؟ اه. شیبال! ولی خوبه ها(یکم ذوق) قراره اوپا رو ببینم. تو همین دو روز هم کلی دلتنگش شدم.
______دو ساعت بعد______
از فرودگاه تا پنت هاوس نامجون یه تاکسی گرفتم و هزینس رو آنلاین پرداخت کردم.
بعد از تشکر کردن پیاده شدم و سوار آسانسور شدم. طبقه چهاردهم رو فشار دادم . از آسانسور پیاده شدم و با زدن رمز در که تاریخ تولدم بود در با صدای کمی باز شد و من وارد خونه شدم. آباژور خونه رو کمی روشن کرده بود ولی اثری از نامجون نبود و با دیدن اینکه توی اتاق خواب یا اتاق مطالعش هم نیست فهمیدم که احتمالا برای استراحت به عمارت جنگلیش رفته. پس با عوض کردن لباسام دوباره وارد آسانسور شدم و به پارکینگ رفتم. سوار ماشینم شدم و به سمت عمارت رفتم
______چهار ساعت بعد حدود دوازده و نیم شب______
خیلی خسته بودم ولی بالاخره رسیدم اونجا. در رو باز کردم و با چراغ قوه گوشیم از وسط درختای باغ رد شدم و با دیدن ماشین نامجون و نوری که از پنجره های عمارت میومد مطمئن شدم که اینجاست.
اروم در رو باز کردم. ا.ه چه خبره؟ کلی شمع و اینا اونجا بود که با صدای جیغ خفه ای بدنم لرزید اما مهم نبود. چون دیدم که طبقه ی پایین نیست آروم پله های مارپیچ رو طی کردم و یکی یکی وارد اتاق ها شدم. با دیدن گوشیش که توی یکی از اتاق ها بود و سوییچ ماشین و لپتابش فهمیدم که همین دور و ور هاست.
برگشتم طبقه پایین که چیزی نظرمو جلب کرد. دری که به گفته نامجون به زیر زمین میرفت و گفته بود هیچ وقت نرم حتی گفته بود که کلیدش گم شده.
کمی نگران شدم پس در نتیجه به سمت پایین رفتم. هرچی بیشتر میرفتم پایین بوی خو🩸ن و رطوبت و تعفن بیشتر حس میشد که باعث شده بود دست و پاهام بلرزه ولی بازم ادامه دادم.
به یک در رسیدم از توی سوراخ های روی در به داخل اتاق که چراغ قرمز نئونی رنگ روشن شده بود و چشم رو میزد نگاه کردم. کلی ق*ف*س اونجا بود و کلی ادم ل*خ*ت که التماس مردی با پیراهن سفید میکردن که دقیقا در وسط اتاق ایستاده بود.
نامجون ویو
خیلی گرسنه و تشنه بودم و به خ🩸ون زیادی نیاز داشتم پس به محض ورود به عمارت لباس سفید رنگم رو پوشیدم و وارد زیرزمین شدم. اونها دوباره شروع به التماس کردن.
نامجون:چی از این زندگی براتون اینقد جذابه هان؟ شما که هیچی ندارین. جزئی از انگل های جامعه هستید. خفه شید!
بعد از خوردن خو🩸ن اولین نفر و بعد هم دختر جوانی صدای افتادن چیزی مانع از این شد که سراغ نفر سوم برم، در رو باز کردم و بعد متوجه دویدن دختری شدم.
ویو ا.ت
دست و پاهام رو حس نمی کردم ولی هنوز در حال تماشا بودن بودم که مرد دختری رو از توی ق*ف*س به بیرون اورد و دوباره در ق*ف*س رو قفل کرد.
چطور بود؟
- ۶.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط