P:¹⁶ «قربانی»
دیدم ا.ت پیاده شد و انگار خیلی خوشحال بود...منم با لبخند پیاده شدم..
ویو ا.ت
چ جای قشنگی بود....یه دریاچه بزرگ و زیبا که روش یک پل بلند چوبی داشت...که تا اونطرف دریاچه راه داشت...خیلی جای سبز و قشنگی بود...بلند خندیدمو رومو کردم طرف کوک و گفتم:واو اینجا واقعا زیباست. شک ندارم تو خوابم هم اینجا رو ندیدم...(با خنده)
کوک: خوشحالم که خوشت اومده...خب اونطرف پل یک قایق هست...من همیشه وقتی حالم خوب نیست میام اینجا..از روی پل بریم اونطرف بعد با قایق برگردیم بیایم...
ا.ت:باشهههه(ذوق و خنده)
کوک:(لبخند)
داشتیم با هم از روی پل رد میشدیم...و کسی چیزی نمیگفت. تا اینکه کوک شروع کرد....
کوک:خب ا.ت
ا.ت:چیه..
کوک:قرار شد بیشتر با هم آشنا بشیم...نمیخوای چیزی بگی؟!
ا.ت:آها چرا...خب ی اصل کوتاه میدم...من ا.ت ۱۷ سالم هست..البته جدیدا رفتم تو ۱۸
کوک:همین؟!
ا.ت:نه خب...تو هم باید بگی تا من بقیش رو بگم..
کوک:خب منم کوک ک خودت میدونی...
ا.ت:خب...چند سالته؟!
کوک:بنظرت بهم میخوره چند باشم؟!!
ا.ت:نمیدونمم..
کوک:خب حدس بزن.
ا.ت:اگه اشتباه بود...چی
کوک:دوباره میگی.
ا.ت:خببببب...از نظر منننـــ بین ۱۸ یا ۱۹...البته نمیدونم شاید کمتر باشی شایدم بیشتر این فقط ی حدسه...
کوک:ههه(خنده)یعنی میخوای بگی من از تو کوچیکترم؟!!
ا.ت: گفتم شایدد
کوک:خبب تبریک میگم اشتباه حدس زدی...
ا.ت:عع!!😐
کوک:بــــله
ا.ت:پس بالاتر از ۱۹ هستی...به نظرم ۲۰ یا ۲۱..
کوک:نوچچ
ا.ت:دردد
کوک:خب من ۲۲ سالمه...
ا.ت:خوشبختم
کوک:همچنین پیشی کوچولو...
ا.ت:کی گفته من شبیه گربه ام...(اخم مصنوعی ولی کیوت)
کوک:منن
ا.ت:عع پس اگه اینجوریه...تو هم خیلی شبیه خرگوشی...
کوک: اره اینو همه بهم میگن...خب بگو ببینم من شبیه چ جور خرگوشی هستم...بدو بگو..
ا.ت:یه خرگوش سفید کوچولو که همه کاری میتونه بکنه و گاهی اوقات مثل یه..بچه خرگوش میشه که نمیشه کنترلش کرد....
کوک:واقعا ک
ا.ت:عه رسیدیم...اینطرف دریاچه خوشگل تره.
کوک:اوهوم... ولی من تا حالا اونطرف رو ندیدم...
ا.ت:چرا
کوک:نمیدونم چرا اما از این قسمت میترسم...حس میکنم اگه برم گول ظاهر قشنگش رو خوردم... و بخشی از زندگیم رو از دست میدم..
ا.ت:نه بابا اینا فقط تصورات منفی هست...که تو ذهنت ساخته میشه اما اگه یک بار بری ببینی چقدر باحاله دیگه اینجوری نمیشی... بیا الان با هم بریم..
کوک:نه ا.ت من اصلا از اینجا خوشم نمیاد لطفا...
ا.ت:باشه اصرار نمیکنم...
کوک:بریم توی قایق؟!
ا.ت:اره بریم(لبخند)
ویو ا.ت
کوک یه جور حرف میزد...انگار قبلاً اینجا بوده و اتفاق بدی براش افتاده...الان فقط میخواست از اینجا دور بشه...رفت سریع داخل قایق نشست...منم برگشتم پشت سرم که همون جنگل بود و یه نگاهی انداختم...واقعا دلم میخواست برم...کنجکاو بودم... برگشتم رفتم پیش کوک آروم دستمو گرفت و کمکم کرد بشینم...و شروع کرد به پارو زدن...
نصف راه رو رفتیم ک وایستاد...با تعجب نگاش کردم ک گفت:اینجا مرکز دریاچه هست... یعنی همه جارو میتونی ببینی.
ا.ت:چه باحال...
کوک:خب میخوام چند تا سوال ازت بپرسم...در رابطه با خودت برای آشنایی بیشتر تو هم هر سوالی خواستی میتونی بپرسی...
ا.ت:باشه بپرس.
ویو کوک
همینطور که تو قایق وسط دریاچه بودیم...گفتم بزار یه کم اذیتش کنم...
کوک:مال کدوم کشوری؟!قیافت ب دخترای کره نمیخوره...
ا.ت:اوه..میدونستم این سوالو میپرسی...من مال ایران هستم...به خاطر مریضیم اومدم کره...البته با داداشم...
کوک:بهم گفته بودن که دخترای ایرانی واقعا زیبا هستند....
ا.ت:ممنونم(لبخند)
کوک:اما بعد از دیدن تو نظرم عوض شد.
ا.ت:چییییییییییییییییی..
کوک:مرض کر شدم....
ا.ت:خب...میخوای بگی زشتم بگو زشتی چرا اونجوری میکنی.(ناراحت)
با حرفی که زدم سرشو انداخت پایین...انگار خجالت میکشید تو صورتم نگاه کنه....
__________________________________
بچه ها سعی میکنم از این به بعد پارت ها رو زیاد بنویسم تا کم...اما...چرا انقد حمایتاتون کم شده...قبلا بهتر بود آخه..☹️
ولی خب به هر حال دوستتون دارممممم
بوس بوس❤️✨
ویو ا.ت
چ جای قشنگی بود....یه دریاچه بزرگ و زیبا که روش یک پل بلند چوبی داشت...که تا اونطرف دریاچه راه داشت...خیلی جای سبز و قشنگی بود...بلند خندیدمو رومو کردم طرف کوک و گفتم:واو اینجا واقعا زیباست. شک ندارم تو خوابم هم اینجا رو ندیدم...(با خنده)
کوک: خوشحالم که خوشت اومده...خب اونطرف پل یک قایق هست...من همیشه وقتی حالم خوب نیست میام اینجا..از روی پل بریم اونطرف بعد با قایق برگردیم بیایم...
ا.ت:باشهههه(ذوق و خنده)
کوک:(لبخند)
داشتیم با هم از روی پل رد میشدیم...و کسی چیزی نمیگفت. تا اینکه کوک شروع کرد....
کوک:خب ا.ت
ا.ت:چیه..
کوک:قرار شد بیشتر با هم آشنا بشیم...نمیخوای چیزی بگی؟!
ا.ت:آها چرا...خب ی اصل کوتاه میدم...من ا.ت ۱۷ سالم هست..البته جدیدا رفتم تو ۱۸
کوک:همین؟!
ا.ت:نه خب...تو هم باید بگی تا من بقیش رو بگم..
کوک:خب منم کوک ک خودت میدونی...
ا.ت:خب...چند سالته؟!
کوک:بنظرت بهم میخوره چند باشم؟!!
ا.ت:نمیدونمم..
کوک:خب حدس بزن.
ا.ت:اگه اشتباه بود...چی
کوک:دوباره میگی.
ا.ت:خببببب...از نظر منننـــ بین ۱۸ یا ۱۹...البته نمیدونم شاید کمتر باشی شایدم بیشتر این فقط ی حدسه...
کوک:ههه(خنده)یعنی میخوای بگی من از تو کوچیکترم؟!!
ا.ت: گفتم شایدد
کوک:خبب تبریک میگم اشتباه حدس زدی...
ا.ت:عع!!😐
کوک:بــــله
ا.ت:پس بالاتر از ۱۹ هستی...به نظرم ۲۰ یا ۲۱..
کوک:نوچچ
ا.ت:دردد
کوک:خب من ۲۲ سالمه...
ا.ت:خوشبختم
کوک:همچنین پیشی کوچولو...
ا.ت:کی گفته من شبیه گربه ام...(اخم مصنوعی ولی کیوت)
کوک:منن
ا.ت:عع پس اگه اینجوریه...تو هم خیلی شبیه خرگوشی...
کوک: اره اینو همه بهم میگن...خب بگو ببینم من شبیه چ جور خرگوشی هستم...بدو بگو..
ا.ت:یه خرگوش سفید کوچولو که همه کاری میتونه بکنه و گاهی اوقات مثل یه..بچه خرگوش میشه که نمیشه کنترلش کرد....
کوک:واقعا ک
ا.ت:عه رسیدیم...اینطرف دریاچه خوشگل تره.
کوک:اوهوم... ولی من تا حالا اونطرف رو ندیدم...
ا.ت:چرا
کوک:نمیدونم چرا اما از این قسمت میترسم...حس میکنم اگه برم گول ظاهر قشنگش رو خوردم... و بخشی از زندگیم رو از دست میدم..
ا.ت:نه بابا اینا فقط تصورات منفی هست...که تو ذهنت ساخته میشه اما اگه یک بار بری ببینی چقدر باحاله دیگه اینجوری نمیشی... بیا الان با هم بریم..
کوک:نه ا.ت من اصلا از اینجا خوشم نمیاد لطفا...
ا.ت:باشه اصرار نمیکنم...
کوک:بریم توی قایق؟!
ا.ت:اره بریم(لبخند)
ویو ا.ت
کوک یه جور حرف میزد...انگار قبلاً اینجا بوده و اتفاق بدی براش افتاده...الان فقط میخواست از اینجا دور بشه...رفت سریع داخل قایق نشست...منم برگشتم پشت سرم که همون جنگل بود و یه نگاهی انداختم...واقعا دلم میخواست برم...کنجکاو بودم... برگشتم رفتم پیش کوک آروم دستمو گرفت و کمکم کرد بشینم...و شروع کرد به پارو زدن...
نصف راه رو رفتیم ک وایستاد...با تعجب نگاش کردم ک گفت:اینجا مرکز دریاچه هست... یعنی همه جارو میتونی ببینی.
ا.ت:چه باحال...
کوک:خب میخوام چند تا سوال ازت بپرسم...در رابطه با خودت برای آشنایی بیشتر تو هم هر سوالی خواستی میتونی بپرسی...
ا.ت:باشه بپرس.
ویو کوک
همینطور که تو قایق وسط دریاچه بودیم...گفتم بزار یه کم اذیتش کنم...
کوک:مال کدوم کشوری؟!قیافت ب دخترای کره نمیخوره...
ا.ت:اوه..میدونستم این سوالو میپرسی...من مال ایران هستم...به خاطر مریضیم اومدم کره...البته با داداشم...
کوک:بهم گفته بودن که دخترای ایرانی واقعا زیبا هستند....
ا.ت:ممنونم(لبخند)
کوک:اما بعد از دیدن تو نظرم عوض شد.
ا.ت:چییییییییییییییییی..
کوک:مرض کر شدم....
ا.ت:خب...میخوای بگی زشتم بگو زشتی چرا اونجوری میکنی.(ناراحت)
با حرفی که زدم سرشو انداخت پایین...انگار خجالت میکشید تو صورتم نگاه کنه....
__________________________________
بچه ها سعی میکنم از این به بعد پارت ها رو زیاد بنویسم تا کم...اما...چرا انقد حمایتاتون کم شده...قبلا بهتر بود آخه..☹️
ولی خب به هر حال دوستتون دارممممم
بوس بوس❤️✨
- ۱۵.۵k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط