فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۱۹

از زبان اولیویا

وقتی بغلش کردم، واقعاً ناخواسته بود. اصلاً نفهمیدم کی دست‌هایم دورش حلقه شد! با خودم گفتم الان است که با آن اخم‌های جذاب و جدیِ محافظ‌طورش نگاهم کند و یک سخنرانی طولانی درباره‌ی «آداب و رسوم سلطنتی» و «رعایت فاصله» تحویلم بدهد. توقع داشتم حسابی عصبی شود، ولی برخلاف تصورم، نه تنها دعوایم نکرد، بلکه خندید! خنده‌ای که باعث شد دلم یک لحظه تندتر بزند و خیالم راحت شود که از کار یکهویی‌ام بدش نیامده.

نگاهم دوباره روی میز و آن جعبه‌های باز چرخید. واقعاً عاشق آن کادوها شده بودم. تک‌تکشان مثل یک اثر هنری بودند. و قسمت قشنگ‌تر ماجرا این بود که همه‌شان را با پول خودش خریده بود! با حقوق محافظی‌اش. تهیونگ واقعاً یک جنتلمن واقعی بود. آن‌قدر جنتلمن و خاص که یک لحظه در دلم با حسرت به خودم گفتم: *«وای... مرگ! خوش به حال همسر آینده‌اش! چه شانسی قراره بیاره اون دختر...»*

اما همین فکر، مثل یک ترمز دستی محکم افکارم را متوقف کرد. همسر آینده‌اش؟ اصلاً چرا آینده؟ همین الانش هم کلی دختر در قصر و بیرون قصر بودند که برایش غش و ضعف می‌رفتند! ناگهان یاد اتفاق دیروز افتادم. یاد همان دختر ندیمه‌ای که با عشوه و ناز راهش را کج کرده بود تا به تهیونگ نزدیک شود و منتظر فرصتی برای اعتراف عشقش بود. تصور اینکه تهیونگ به دختر دیگری لبخند بزند یا کسی بخواهد با او این‌طور حرف بزند، مثل یک تکه یخ افتاد توی دلم.

یک‌دفعه حالم گرفته شد و بی‌اختیار، ابروهایم در هم گره خورد. اخم‌هایم چنان رفت تو هم که انگار لیموترش گاز زده باشم! تهیونگ که انگار رادار تغییر مود مرا داشت، سریع متوجه شد. نگاهش از روی سنجاق‌سر پرنده‌ی آبی چرخید سمت صورت من و با نگرانی پرسید:

`- چیزی شده؟ چرا یهو اخم کردی؟`

لبم را گزیدم. نمی‌خواستم بگویم حسودی‌ام شده، ولی زبانم جلوتر از مغزم حرکت کرد:

`+ یاد دیروز افتادم که اون دختره...`

هنوز جمله‌ام نصفه بود و حتی اسم «ندیمه» یا «اعتراف» را نیاورده بودم که چشمان تهیونگ کمی گرد شد. انگار دقیقاً فهمید منظورم کدام صحنه است. با یک دستپاچگی بامزه و سریع، قبل از اینکه جمله‌ی من تمام شود، پرید وسط حرفم و تندتند گفت:

`- من داشتم می‌پیچوندمش!`

از لحن هول‌شده و دفاعی‌اش خنده‌ام گرفت. انگار یک پسر کوچولو بود که داشت قسم می‌خورد شیشه‌ی مربا را او نشکسته! اخم‌هایم در یک ثانیه باز شد و دلم دوباره گرم شد.

بعد از آن مکالمه‌ی کوتاه و خنده‌دار، رفتیم سراغ هدایا. هردو روی تخت من نشسته بودیم؛ کاری که اگر پدرم یا مسئول تشریفات قصر می‌دیدند، احتمالاً درجا سکته می‌کردند که یک پرنسس و محافظش این‌قدر صمیمی روی تخت نشسته‌اند! اما برای من مهم نبود.

تهیونگ کمکم کرد تا وسایلی که خریده بود را با دقت از جعبه‌ها درآوریم و روی یک پارچه‌ی حریر مرتب بچینیم. همین‌طور که سنجاق‌ها را جا‌به‌جا می‌کردیم، شروع کردیم به حرف زدن درباره‌ی فرهنگ کره‌جنوبی. تهیونگ برایم از لباس‌های سنتی‌شان (هانبوک) می‌گفت، از اینکه چطور زنان اشراف‌زاده در کشورش از این سنجاق‌های بلند برای جمع کردن موهایشان استفاده می‌کردند و هر طرحی چه نماد و معنایی داشته. من هم محو حرف زدنش شده بودم و با دقت به دست‌های کشیده‌اش نگاه می‌کردم که چطور با ظرافت سنجاق‌ها را لمس می‌کرد.

داشتیم از ته دل می‌خندیدیم و او داشت تلفظ یک کلمه‌ی کره‌ای را یادم می‌داد که ناگهان صدای تق‌تقِ محکمی به در خورد.

انگار برق به هردوی ما وصل کردند!

تهیونگ با سرعتی که از یک نینجا هم بعید بود، در کسری از ثانیه از روی تخت پرید پایین و مثل یک مجسمه‌ی فولادی، کاملاً رسمی و با فاصله‌ی قانونی ایستاد. من هم با عجله از روی تخت سر خوردم، دویدم سمت صندلی میز آرایشم، خودم را روی آن پرت کردم و سعی کردم لباسم را مرتب کنم و قیافه‌ای کاملاً جدی و پرنسس‌گونه به خودم بگیرم.

وقتی مطمئن شدم همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد، گلویم را صاف کردم و با صدای بلندی گفتم:

`+ بیا تو.`

در با شتاب باز شد و قیافه‌ی نچسب و همیشه مشکوک هانز توی چهارچوب در ظاهر شد. چشمان ریز و موذی‌اش را دور اتاق چرخاند و وقتی دید من روی صندلی نشسته‌ام و تهیونگ با فاصله‌ی زیاد از من ایستاده، کمی جا خورد اما سریع لحن حق‌به‌جانبی به خودش گرفت:

`@ پرنسس نگران شدم... خیلی طول کشید و این ملعون بیرون نیومد.`

استفاده از کلمه‌ی «ملعون» برای تهیونگ، آن هم جلوی من؟! خونم به جوش آمد. مثل یک گربه‌ی عصبانی که موهایش سیخ شده باشد، چشم‌غره‌ی وحشتناکی به او رفتم و با لحنی برنده و محکم جواب دادم:

`+ اولاً، با محافظ من درست رفتار کن و حرف بزن! دوماً، اون همیشه باید پیشم باشه، پس عادیه که نیاد بیرون. دوباره باید یادآوری کنم مقام اون از تو بالاتره؟`
دیدگاه ها (۰)

رها🍂 شب که می شودمی نشینم رو به روی آینه ی دلماز تو می گویما...

پارت ۲۳

چند پارتی (درخواستی)

حرف بی حاصلم شنیدن داشتگریه غافلم شنیدن داشتشعر هایم اگر چه ...

جادویی به نام عشق

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

ادامه‌ی پارت قبل درحالیکه موهایش خیس و حوله سانتی بلندی پوشی...

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط