×قسمت یازدهم ×پارت دو
×قسمت یازدهم ×پارت دو
اعصابم خراب شده بود
کلافه رفتم کلاس و تازه پنج دیقه هم تاخیر داشتم
کلاس چرتی بود
سحرم واسه ثبت نام اومده بود
داغون بودم انقد که تصمیم گرفتم برم خونه سامان
چون میدونستم بی شک سونیا حالمو خوب میکرد.
با صدای تیک در وارد خونه شدم
ویدا داشت از کنار ایفون دور میشد
بهش سلام کردم واونم مهربون جوابمو داد
ازش سراغ سونیا رو گرفتم
دستشو سمت اتاق خوابشون گرفت و گفت:با باباش جلسه داره
خندیدم..رفتم سمت در و فالگوش ایستادم
_ببین بابا
منم ایده خوبی دالم
من میدَم بیا هفته ای بیست هزار تومن بده من
_تویه نیم وجبی بیست هزار تومن میخوای چیکار..من بچه بودم بابام عیدبهم پونصد تومن عیدی میداد تا یه قرن باهاش حال میکردم
_منم مشتلات دالَم..به پول احتیاج دالم خو
همه که مثه تو مندُل نبودن بابایی
_منگلو ازکی یاد گرفتی بی ادب!؟
_از مامان..پشت تلفن به خاله مونیتا میدُفت رها دختل همسایه چخد مندله
_اهان..دیگه فالگوش حرفای مامانت واینستا
_بهش فکر میتنم..بده پولمودیده
_همین که گفتم..هفته ای پنج تومن
میخوای بخوا نمیخوای من بت پول نمیدم
_خب چلا به مامان همش یه عالمه پول میدی ولی من یدونه پنج تومنی فقد؟؟
_اون زنمه..
_منم که میدَم بزار برم زن یِتی بشم نمیزاری
_پدرسوخته
از صدای خنده سونیا میشد فهمید که حرص سامانو در اورده
در با شتاب زیادی باز شد
سونیا جیغ کشید داااااایی
و بعد توی بغلم بود
با همه وجودم موهاشو بو کردم
بهم انرژی تازه میداد
یه امید تازه واسه زندگی
سامان غر زد:یا خدا
خوده اتیش پارش کم بود..دایی بدتر از خودشم پیداش شد..الان من اگه مجبور نشدم هفته ای پنجاه تومن به این خانومه بدم خیلیه
خنده ریزی کردم و دست سونیا رو کشیدم و با خودم بردم سمت اتاقش
موهاش دورش ریخته بود
این بچه هیچ موقع مرتب نیس
ویدا اینو که حامله بود میگف دوس داره همیشه یه دختره ناز و تمیز و مرتب داشته باشه
ناز هست..ولی مرتب فک نکنم
از روی تختش شونه صورتی عروسکیشو بستم..
_عشق دایی درو میبنده
سونیا چیزی نگفت و درو بست
بعدم تو بغلم نشست
شروع کردم به شونه کردن موهاش
نرم
با حوصله
با عشق
هر شونه ای که میکشیدم اعصابم اروم تر میشد
ژلوفن منه این اخه
کم کم خوابش برد
الهی من فدای این یکی بشم فقط
بعد از یکم درد ودل کردن با سامان برگشتم خونه
مامان خونه نبود
رو در یخچال زده بود خونه بابابزرگه
رفتم اونجا
وقتی رسیدم همه نگران و مضطرب بودن
خدمتکارا دائم توی تکاپو بودن
رفتم اتاقبابابزرگ
دکتر مخصوصش بالا سرش بود
انگار بیماریش بد اوج گرفته
نگران کنار تختش نشستم
_ایمان مامان اومدی!؟کناربابابزرگت بمون منبرم یه سر بهبقیه بزنم
خاله ها هم اومده بودن
بابابزرگ تقریبا بیهوش بود
با چشمای نیمه بازشبعد خالی شدن اتاق روبخ من گفت:ایمان جان
_جانم بابابزرگ
_خوبی!؟
_من خوبم...شما خوبی!؟
_نه پسرم
بقیه فک میکنن بیماریم ساده و معمولیه
ولی خودم میدونم دیگه اخرای عمرمه
_چی میگید بابابزرگ
این حرفا چیه اخه!؟
زبونتونو گاز بگیرید
_توام مثه مامانتی...فایده نداره...نمیخوای قبول کنی
یه کاغذ و خودکار از تو کمد بیار بیرون بزار رو عسلی...بعدم..برو بیرون
_واسه چی!؟
_حرف...نباشه..
به نفس نفس افتاده بود
کاری که گفت رو انجام دادم..از اتاق اومدم بیرون
بقیه سالن کناری بودن
حوصلشونو نداشتم
تو همون سالن روی یه صندلی نشستم
بعد از ده دیقه باز رفتم پیش بابابزرگ..هوا تاریک شده بود..وقت خوابش بود
تبشو اندازه گرفتم و پتو کشیدم تا زیر گردنش
چراغو خاموش کردم و خواستم از اتاق خارج بشم که
_ایمان پسرم...میشه امشب اینجا بمونی!؟
بگو مهتاب بره خونه مهنوش
نمیدونستم چی بگم..انگار شاهرخ خان خیلی بیماریشو جدی گرفته
سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم
از مامان خواستم که شبوخونه خاله مهنوش بمونه
بعدم برگشتم پیش بابا بزرگ
به کاناپه جلوی تختش اشاره کرد و گفت اونجا بخوابم
اعتراضی نکردم و با پتویی که با خودماورده بودم اونجا چمباتمه زدم
داشت خوابممیبرد که صدای لرزان بابابزرگ گوشمو زنگ زد
_ایمان!؟
_بله بابابزرگ..نصفه شبی وقت گیر اوردینا
_تو منو بخشیدی!؟
سوالع سخت و غیرمنتظره ای بود
دنبال جواب مناسب میگشتم
اما حرفام بدون اراده و اجازه و فکر از دهنم به بیرونشلیک میشدن
_کار سخته...اینکه بابات واسه همیشه ترکت کنه یه دردع
اینکه بابات با درد ترکت کنه به درد دیگه
از همه بدتر اینه که دلیل دردایبابات بابابزرگت باشه
که الان ازت بخواد ببخشیش
که بخواد نادیده بگیری
میدونم حرفام باب میلتون نیست
توقع داشتید با این همه کمکی که بهمون کردید همه چی فراموشمون میشه
ولی نشد
اخه اینا که واسه من بابا نمیشه
واسه مامانم عشق نمیشه
نمیدونم چی بگم
ولی
اینو میدونم که
بابام همیشه یه چیو خوب بهم یاد داد
که دلم بزرگ باشه
انقدکه خوبیارو خوب جا بده
من بخشیدمتون
خیلی وقت پیش
اعصابم خراب شده بود
کلافه رفتم کلاس و تازه پنج دیقه هم تاخیر داشتم
کلاس چرتی بود
سحرم واسه ثبت نام اومده بود
داغون بودم انقد که تصمیم گرفتم برم خونه سامان
چون میدونستم بی شک سونیا حالمو خوب میکرد.
با صدای تیک در وارد خونه شدم
ویدا داشت از کنار ایفون دور میشد
بهش سلام کردم واونم مهربون جوابمو داد
ازش سراغ سونیا رو گرفتم
دستشو سمت اتاق خوابشون گرفت و گفت:با باباش جلسه داره
خندیدم..رفتم سمت در و فالگوش ایستادم
_ببین بابا
منم ایده خوبی دالم
من میدَم بیا هفته ای بیست هزار تومن بده من
_تویه نیم وجبی بیست هزار تومن میخوای چیکار..من بچه بودم بابام عیدبهم پونصد تومن عیدی میداد تا یه قرن باهاش حال میکردم
_منم مشتلات دالَم..به پول احتیاج دالم خو
همه که مثه تو مندُل نبودن بابایی
_منگلو ازکی یاد گرفتی بی ادب!؟
_از مامان..پشت تلفن به خاله مونیتا میدُفت رها دختل همسایه چخد مندله
_اهان..دیگه فالگوش حرفای مامانت واینستا
_بهش فکر میتنم..بده پولمودیده
_همین که گفتم..هفته ای پنج تومن
میخوای بخوا نمیخوای من بت پول نمیدم
_خب چلا به مامان همش یه عالمه پول میدی ولی من یدونه پنج تومنی فقد؟؟
_اون زنمه..
_منم که میدَم بزار برم زن یِتی بشم نمیزاری
_پدرسوخته
از صدای خنده سونیا میشد فهمید که حرص سامانو در اورده
در با شتاب زیادی باز شد
سونیا جیغ کشید داااااایی
و بعد توی بغلم بود
با همه وجودم موهاشو بو کردم
بهم انرژی تازه میداد
یه امید تازه واسه زندگی
سامان غر زد:یا خدا
خوده اتیش پارش کم بود..دایی بدتر از خودشم پیداش شد..الان من اگه مجبور نشدم هفته ای پنجاه تومن به این خانومه بدم خیلیه
خنده ریزی کردم و دست سونیا رو کشیدم و با خودم بردم سمت اتاقش
موهاش دورش ریخته بود
این بچه هیچ موقع مرتب نیس
ویدا اینو که حامله بود میگف دوس داره همیشه یه دختره ناز و تمیز و مرتب داشته باشه
ناز هست..ولی مرتب فک نکنم
از روی تختش شونه صورتی عروسکیشو بستم..
_عشق دایی درو میبنده
سونیا چیزی نگفت و درو بست
بعدم تو بغلم نشست
شروع کردم به شونه کردن موهاش
نرم
با حوصله
با عشق
هر شونه ای که میکشیدم اعصابم اروم تر میشد
ژلوفن منه این اخه
کم کم خوابش برد
الهی من فدای این یکی بشم فقط
بعد از یکم درد ودل کردن با سامان برگشتم خونه
مامان خونه نبود
رو در یخچال زده بود خونه بابابزرگه
رفتم اونجا
وقتی رسیدم همه نگران و مضطرب بودن
خدمتکارا دائم توی تکاپو بودن
رفتم اتاقبابابزرگ
دکتر مخصوصش بالا سرش بود
انگار بیماریش بد اوج گرفته
نگران کنار تختش نشستم
_ایمان مامان اومدی!؟کناربابابزرگت بمون منبرم یه سر بهبقیه بزنم
خاله ها هم اومده بودن
بابابزرگ تقریبا بیهوش بود
با چشمای نیمه بازشبعد خالی شدن اتاق روبخ من گفت:ایمان جان
_جانم بابابزرگ
_خوبی!؟
_من خوبم...شما خوبی!؟
_نه پسرم
بقیه فک میکنن بیماریم ساده و معمولیه
ولی خودم میدونم دیگه اخرای عمرمه
_چی میگید بابابزرگ
این حرفا چیه اخه!؟
زبونتونو گاز بگیرید
_توام مثه مامانتی...فایده نداره...نمیخوای قبول کنی
یه کاغذ و خودکار از تو کمد بیار بیرون بزار رو عسلی...بعدم..برو بیرون
_واسه چی!؟
_حرف...نباشه..
به نفس نفس افتاده بود
کاری که گفت رو انجام دادم..از اتاق اومدم بیرون
بقیه سالن کناری بودن
حوصلشونو نداشتم
تو همون سالن روی یه صندلی نشستم
بعد از ده دیقه باز رفتم پیش بابابزرگ..هوا تاریک شده بود..وقت خوابش بود
تبشو اندازه گرفتم و پتو کشیدم تا زیر گردنش
چراغو خاموش کردم و خواستم از اتاق خارج بشم که
_ایمان پسرم...میشه امشب اینجا بمونی!؟
بگو مهتاب بره خونه مهنوش
نمیدونستم چی بگم..انگار شاهرخ خان خیلی بیماریشو جدی گرفته
سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم
از مامان خواستم که شبوخونه خاله مهنوش بمونه
بعدم برگشتم پیش بابا بزرگ
به کاناپه جلوی تختش اشاره کرد و گفت اونجا بخوابم
اعتراضی نکردم و با پتویی که با خودماورده بودم اونجا چمباتمه زدم
داشت خوابممیبرد که صدای لرزان بابابزرگ گوشمو زنگ زد
_ایمان!؟
_بله بابابزرگ..نصفه شبی وقت گیر اوردینا
_تو منو بخشیدی!؟
سوالع سخت و غیرمنتظره ای بود
دنبال جواب مناسب میگشتم
اما حرفام بدون اراده و اجازه و فکر از دهنم به بیرونشلیک میشدن
_کار سخته...اینکه بابات واسه همیشه ترکت کنه یه دردع
اینکه بابات با درد ترکت کنه به درد دیگه
از همه بدتر اینه که دلیل دردایبابات بابابزرگت باشه
که الان ازت بخواد ببخشیش
که بخواد نادیده بگیری
میدونم حرفام باب میلتون نیست
توقع داشتید با این همه کمکی که بهمون کردید همه چی فراموشمون میشه
ولی نشد
اخه اینا که واسه من بابا نمیشه
واسه مامانم عشق نمیشه
نمیدونم چی بگم
ولی
اینو میدونم که
بابام همیشه یه چیو خوب بهم یاد داد
که دلم بزرگ باشه
انقدکه خوبیارو خوب جا بده
من بخشیدمتون
خیلی وقت پیش
- ۱۰.۱k
- ۰۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط