🖤 میان قلب و خاطرات

🖤 میان قلب و خاطرات

پارت سوم و پایانی

حقیقتی که همه‌چیز را تغییر داد

ارن به صفحه تلفنش خیره شده بود.

میکاسا: «ارن... چی شده؟»

ارن با صدای آرامی گفت:

ارن: «مادرم... زنده‌ست.»

میکاسا دستش را روی شانه ارن گذاشت.

میکاسا: «باید پیداش کنیم.»

ارن: «می‌ترسم... اگه واقعاً زنده باشه، چرا این همه سال برنگشته؟»

همان لحظه صدای زنگ در بلند شد.

میکاسا در را باز کرد.

زنی با موهای قهوه‌ای و چشمانی آشنا پشت در ایستاده بود.

زن: «سلام... دنبال ارن می‌گردم.»

میکاسا با تعجب گفت:

میکاسا: «شما...؟»

زن: «من مادر ارنم.»

چند دقیقه بعد

ارن روبه‌روی مادرش ایستاده بود.

ارن: «مامان؟»

زن اشک در چشمانش جمع شد.

کارلا: «ارن... پسرم...»

ارن جلو رفت و مادرش را در آغوش گرفت.

ارن: «فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمت.»

کارلا: «ببخشید که این همه مدت کنارت نبودم.»

میکاسا با لبخند آرامی آن دو را تماشا می‌کرد.

یک هفته بعد

زندگی ارن تغییر کرده بود. مادرش دوباره کنارش بود و رایان هم به یکی از دوستان نزدیکشان تبدیل شده بود.

یک عصر، ارن و میکاسا به همان پنجره‌ای رفتند که اولین اعترافشان آنجا اتفاق افتاده بود.

ارن: «میکاسا؟»

میکاسا: «جانم؟»

ارن دستش را گرفت.

ارن: «یادته اون شب پرسیدم چرا این‌قدر نگرانمی؟»

میکاسا خندید.

میکاسا: «آره، یادمه.»

ارن: «حالا می‌خوام یه سؤال دیگه بپرسم.»

میکاسا: «چی؟»

ارن: «حاضری همیشه کنارم بمونی؟ نه فقط به‌عنوان یه دوست... بلکه به‌عنوان کسی که دوستش دارم؟»

میکاسا لبخند زد.

میکاسا: «ارن، من مدت‌هاست منتظر شنیدن این حرفم.»

ارن او را در آغوش گرفت.

ارن: «دوستت دارم، میکاسا.»

میکاسا: «منم دوستت دارم.»

✦ سه ماه بعد

ارن و میکاسا در باغی پر از گل قدم می‌زدند.

کارلا از دور صدایشان کرد:

کارلا: «بچه‌ها! شام آماده‌ست!»

ارن دست میکاسا را گرفت.

ارن: «بریم؟»

میکاسا: «بریم.»

و آن دو در حالی که دست‌هایشان در دست هم بود، به سمت خانه رفتند.

بعضی عشق‌ها دیر شروع می‌شوند، اما ارزش تمام انتظارها را دارند.

♡ پایان ♡
دیدگاه ها (۰)

🖤 میان قلب ژانر: عاشقانه | احساسی | درام نویسنده: ریحانه تع...

اوسی اتک آن تایتان سایورا توکیتو

👑 پارت دوم | اولین رقصلیانا هنوز از اتفاق چند دقیقه‌ی قبل بی...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

پارت سوم._*بیگناهان*_*بخش دو*_

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮     ♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡        پارت...

پشت نقاب عشق 💗جونگ‌کوک دست ا.ت رو توی دستش گرفت و همراهش از ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط