👑 پارت دوم | اولین رقص
👑 پارت دوم | اولین رقص
لیانا هنوز از اتفاق چند دقیقهی قبل بیرون نیامده بود.
کنار مادرش ایستاده بود و با لیوان آبمیوهیش بازی میکرد.
مادرش آرام پرسید:
— چیزی شده؟
— نه.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
مادرش به صورتش نگاه کرد.
— پس چرا اینقدر سرخ شدی؟
لیانا آهسته گفت:
— چون با ولیعهد بحث کردم.
مادرش تقریباً لیوانش را انداخت.
— چی؟!
— آروم باش!
— لیانا، تو با ولیعهد بحث کردی؟
— من نمیدونستم ولیعهده!
مادرش دستش را روی پیشانی گذاشت.
— خدایا...
صدای موسیقی تغییر کرد.
همهمهی مهمانان کم شد.
جنگکوک از پلههای بلند تالار پایین آمد و همه در مقابلش تعظیم کردند.
لیانا زیر لب گفت:
— کاش زمین دهن باز میکرد.
مادرش خندید.
— حالا که چیزی نشده.
جنگکوک در میان جمعیت قدم میزد تا اینکه نگاهش دوباره به لیانا افتاد.
چند لحظه مکث کرد.
بعد مستقیم به سمت او آمد.
لیانا با دیدنش زیر لب گفت:
— نه...
مادرش پرسید:
— چی؟
— داره میاد اینجا.
— کی؟
— همون مشکلی که چند دقیقه پیش برای خودم ساختم.
جنگکوک مقابلشان ایستاد.
— خانم کیم.
لیانا مؤدبانه سر خم کرد.
— اعلیحضرت.
جنگکوک نگاهی کوتاه به مادر لیانا انداخت.
— اجازه میدید با دخترتان صحبت کنم؟
مادرش با لبخند گفت:
— البته.
و کنار رفت.
لیانا آهسته گفت:
— اگر بابت حرفهای قبلی عذرخواهی میکنید، لازم نیست.
جنگکوک ابرو بالا انداخت.
— قرار نبود عذرخواهی کنم.
— پس چرا آمدید؟
جنگکوک دستش را به سمت او دراز کرد.
— برای رقص.
لیانا به دستش خیره شد.
— با من؟
— بله.
— چرا؟
— چون امشب رسم است ولیعهد اولین رقص را انتخاب کند.
لیانا با تردید گفت:
— و از بین تمام دخترهای این تالار... من؟
— ظاهراً بله.
لیانا آرام خندید.
— چه انتخاب عجیبی.
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— اگر نمیخواهید، میتوانید رد کنید.
لیانا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد دستش را در دست او گذاشت.
— من از رقصیدن نمیترسم.
جنگکوک لبخند بسیار کوتاهی زد.
— خوب است.
موسیقی شروع شد.
قدم اول را جنگکوک برداشت.
لیانا هم همراهش حرکت کرد.
— شما همیشه اینقدر جدی هستید؟
— شما همیشه اینقدر سؤال میپرسید؟
— فقط وقتی طرف مقابلم جوابهای جالبی ندارد.
— پس امشب باید ساکت بمانم.
لیانا لبخند زد.
— فکر خوبی است.
جنگکوک برای لحظهای به چشمانش نگاه کرد.
— شما واقعاً با بقیه فرق دارید.
لیانا آرام پرسید:
— این تعریف بود؟
— هنوز تصمیم نگرفتهام.
— پس امیدوارم تصمیم خوبی بگیرید.
موسیقی آرامتر شد.
و برای چند لحظه...
هیچکدام حرفی نزدند.
فقط رقصیدند.
در میان نور شمعها و نگاه صدها مهمان.
اما هیچکدام نمیدانستند همین رقص ساده...
قرار است آغاز داستانی باشد که زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر میدهد.
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
لیانا هنوز از اتفاق چند دقیقهی قبل بیرون نیامده بود.
کنار مادرش ایستاده بود و با لیوان آبمیوهیش بازی میکرد.
مادرش آرام پرسید:
— چیزی شده؟
— نه.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
مادرش به صورتش نگاه کرد.
— پس چرا اینقدر سرخ شدی؟
لیانا آهسته گفت:
— چون با ولیعهد بحث کردم.
مادرش تقریباً لیوانش را انداخت.
— چی؟!
— آروم باش!
— لیانا، تو با ولیعهد بحث کردی؟
— من نمیدونستم ولیعهده!
مادرش دستش را روی پیشانی گذاشت.
— خدایا...
صدای موسیقی تغییر کرد.
همهمهی مهمانان کم شد.
جنگکوک از پلههای بلند تالار پایین آمد و همه در مقابلش تعظیم کردند.
لیانا زیر لب گفت:
— کاش زمین دهن باز میکرد.
مادرش خندید.
— حالا که چیزی نشده.
جنگکوک در میان جمعیت قدم میزد تا اینکه نگاهش دوباره به لیانا افتاد.
چند لحظه مکث کرد.
بعد مستقیم به سمت او آمد.
لیانا با دیدنش زیر لب گفت:
— نه...
مادرش پرسید:
— چی؟
— داره میاد اینجا.
— کی؟
— همون مشکلی که چند دقیقه پیش برای خودم ساختم.
جنگکوک مقابلشان ایستاد.
— خانم کیم.
لیانا مؤدبانه سر خم کرد.
— اعلیحضرت.
جنگکوک نگاهی کوتاه به مادر لیانا انداخت.
— اجازه میدید با دخترتان صحبت کنم؟
مادرش با لبخند گفت:
— البته.
و کنار رفت.
لیانا آهسته گفت:
— اگر بابت حرفهای قبلی عذرخواهی میکنید، لازم نیست.
جنگکوک ابرو بالا انداخت.
— قرار نبود عذرخواهی کنم.
— پس چرا آمدید؟
جنگکوک دستش را به سمت او دراز کرد.
— برای رقص.
لیانا به دستش خیره شد.
— با من؟
— بله.
— چرا؟
— چون امشب رسم است ولیعهد اولین رقص را انتخاب کند.
لیانا با تردید گفت:
— و از بین تمام دخترهای این تالار... من؟
— ظاهراً بله.
لیانا آرام خندید.
— چه انتخاب عجیبی.
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— اگر نمیخواهید، میتوانید رد کنید.
لیانا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد دستش را در دست او گذاشت.
— من از رقصیدن نمیترسم.
جنگکوک لبخند بسیار کوتاهی زد.
— خوب است.
موسیقی شروع شد.
قدم اول را جنگکوک برداشت.
لیانا هم همراهش حرکت کرد.
— شما همیشه اینقدر جدی هستید؟
— شما همیشه اینقدر سؤال میپرسید؟
— فقط وقتی طرف مقابلم جوابهای جالبی ندارد.
— پس امشب باید ساکت بمانم.
لیانا لبخند زد.
— فکر خوبی است.
جنگکوک برای لحظهای به چشمانش نگاه کرد.
— شما واقعاً با بقیه فرق دارید.
لیانا آرام پرسید:
— این تعریف بود؟
— هنوز تصمیم نگرفتهام.
— پس امیدوارم تصمیم خوبی بگیرید.
موسیقی آرامتر شد.
و برای چند لحظه...
هیچکدام حرفی نزدند.
فقط رقصیدند.
در میان نور شمعها و نگاه صدها مهمان.
اما هیچکدام نمیدانستند همین رقص ساده...
قرار است آغاز داستانی باشد که زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر میدهد.
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
- ۲.۵k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط