رمان گناهکار قسمت هفتم (538 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
الحنش یه جورایی خاص بود بدون ذره ای غرور اینو کاملا حس کردم اینکه منو رسما همسرش عنوان کرد باعث شد لبخند بزنم، ولی
جلوی خودمو گرفتم اونم که از رو نمی رفت همین جور ادامه می داد.
می خوای طلاقت بدم باز بریم عقد کنیم این بار تعیین مهریه رو بذارم به عهده ی خودت؟ این جوری راضی می شی؟
نگاهم رو از توی چشماش گرفتم که مبادا بزنم زیر خنده.
سكوت علامت رضاست؟
فقط همون لبخند کم رنگ روی لباش بود داشت منو وادار می کرد.
- زنگ بزنم حاج آقا؟
نگاهش کردم.
واسه تغییر مهریه توی سند ازدواج
دیگه نتونستم طاقت بیارم و ناخوداگاه لبخند زدم با دیدن چهره ی خندونم نزدیک بود لبخندش پر رنگ بشه که به لباش دست کشید و
سرشو چرخوند. سرشو تکون میداد و من بلند بلند میخندیدم بعد از چند لحظه لباشو به هم فشرد و نگاهم کرد. این چشما آخر منو می کشه
؟! باشه من حرفی ندارم. فردا اول وقت. خودمم حتما باید باشم؟
نمی دونم ولی مطمئنا باید امضای خودت باشه زیاد نباید از خونه بیای بیرون ولی حالا که این همه اصرار میکنی مجبورم همین به بار رو A
کوتاه بیام.
با لبخند نگاهش کردم.
خب بگو حاج آقا بیاد خونه ی عمو محمد هر چی رو که لازم باشه امضا می کنم.
A موضوع رو باهاش در میون میذارم تا ببینم چی میشه خب حالا نگفتی میخوای مهریه ات می باشه؟
لبخندم کم رنگ شد سرمو زیر انداختم بعد هم به دریا نگاه کردم.
هیچی
هیچی؟!
به ظاهر هیچی
دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟
چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد چون مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست آورد شاهد چنین زندگی هایی بودم نمی خوام واسه ی خوشبختیم پول رو تضمین کنم با محبت گذشت وفاداری و از همه مهم تر با عشق میشه به زندگی مستحکم رو تضمین کرد. مهر من همینه.
به من نگاه کن.
آروم سرم رو چرخوندم و توی چشماش خیره شدم نگاهش توی چشمام می چرخید به دنبال صداقت تک تک حرفام حرفای من از روی دلم بود و عقلم بهش مهر تایید زده بود. پس چرا تردید داشته باشم؟
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
الحنش یه جورایی خاص بود بدون ذره ای غرور اینو کاملا حس کردم اینکه منو رسما همسرش عنوان کرد باعث شد لبخند بزنم، ولی
جلوی خودمو گرفتم اونم که از رو نمی رفت همین جور ادامه می داد.
می خوای طلاقت بدم باز بریم عقد کنیم این بار تعیین مهریه رو بذارم به عهده ی خودت؟ این جوری راضی می شی؟
نگاهم رو از توی چشماش گرفتم که مبادا بزنم زیر خنده.
سكوت علامت رضاست؟
فقط همون لبخند کم رنگ روی لباش بود داشت منو وادار می کرد.
- زنگ بزنم حاج آقا؟
نگاهش کردم.
واسه تغییر مهریه توی سند ازدواج
دیگه نتونستم طاقت بیارم و ناخوداگاه لبخند زدم با دیدن چهره ی خندونم نزدیک بود لبخندش پر رنگ بشه که به لباش دست کشید و
سرشو چرخوند. سرشو تکون میداد و من بلند بلند میخندیدم بعد از چند لحظه لباشو به هم فشرد و نگاهم کرد. این چشما آخر منو می کشه
؟! باشه من حرفی ندارم. فردا اول وقت. خودمم حتما باید باشم؟
نمی دونم ولی مطمئنا باید امضای خودت باشه زیاد نباید از خونه بیای بیرون ولی حالا که این همه اصرار میکنی مجبورم همین به بار رو A
کوتاه بیام.
با لبخند نگاهش کردم.
خب بگو حاج آقا بیاد خونه ی عمو محمد هر چی رو که لازم باشه امضا می کنم.
A موضوع رو باهاش در میون میذارم تا ببینم چی میشه خب حالا نگفتی میخوای مهریه ات می باشه؟
لبخندم کم رنگ شد سرمو زیر انداختم بعد هم به دریا نگاه کردم.
هیچی
هیچی؟!
به ظاهر هیچی
دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟
چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد چون مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست آورد شاهد چنین زندگی هایی بودم نمی خوام واسه ی خوشبختیم پول رو تضمین کنم با محبت گذشت وفاداری و از همه مهم تر با عشق میشه به زندگی مستحکم رو تضمین کرد. مهر من همینه.
به من نگاه کن.
آروم سرم رو چرخوندم و توی چشماش خیره شدم نگاهش توی چشمام می چرخید به دنبال صداقت تک تک حرفام حرفای من از روی دلم بود و عقلم بهش مهر تایید زده بود. پس چرا تردید داشته باشم؟
- ۱.۲k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط