𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎𝟒



وقتی کارش تموم شد، برگشتم سمتش و دستم رو روی گردنبند گذاشتم....نور رستوران روی نگین‌هاش افتاده بود و می‌درخشید....

ا.ت: واقعاً خیلی قشنگه.

دوباره گفتم، نه فقط برای اینکه ازش تشکر کنم، بلکه واقعاً ازش خوشم اومده بود.

ا.ت: هیچوقت فکر نمی‌کردم اینجوری سوپرایز بشم.

جونگکوک: می‌خواستم یه روز خاص باشه...

دستم رو که هنوز روی میز بود، گرفت و آروم فشار داد.
جونگکوک: و می‌خواستم بدونی چقدر برام مهمی.

اون شب، غذا طعم دیگه‌ای داشت....
هر حرفی که می‌زدیم، پر از امید بود. دیگه از اون سکوت‌های ناخوشایند خبری نبود...
از گذشته حرف زدیم، از اشتباهات، ولی این بار بدون سرزنش، فقط با درک و پشیمونی از سمت اون و پذیرش از سمت من..

توی طول شام، چندین بار ناخودآگاه دستم می‌رفت سمت گردنبند و لمسش می‌کردم. هر بار که نگاهم بهش می‌افتاد، یاد حرف‌هاش و لحظه اعترافش می‌افتادم.

وقتی شام تموم شد و از رستوران بیرون اومدیم، هوا خنک‌تر شده بود.
یهو با صدای رعد و برق نگاهم رو به آسمون دادم..بارون شدیدی شروع به باریدن کرد..
جونگکوک نگاهش رو به آسمون داد و گفت...

جونگکوک: اون روزی که تو وارد زندگیم شدی بارون همینقدر زیبا می‌بارید.
ناخودآگاه چیزی به ذهنم رسید و گفتم..
ا.ت: بیا بریم زیر بارون..
با چشم های گرد شده نگاهم کرد و گفت...
جونگکوک: سرما میخوری.
ا.ت: بیخیال..
جونگکوک: ولی ا.ت..

[ویو جونگکوک]

اجازه نداد ادامه حرف رو بزنم و محکم بازوم رو کشید و منو برد زیر بارون.

بارون بی‌وقفه می‌بارید و هر قطره‌اش انگار می‌خواست خاطرات رو از روی زمین بشوره.

غرق تماشای خنده‌های از ته دلش بودم که زیر بارون می‌چرخید، دستاش رو باز کرده بود انگار که تمام دنیا مال اون بود.

صداش مثل یه آهنگ بود، یه نت کاملاً جدید که قبلاً نشنیده بودم.
چشماش برق می‌زد و صورتش پر از نور شده بود. اونقدر زیبا بود که نفسم بند اومد...نه فقط از نظر ظاهری، بلکه یه زیبایی عمیق‌تر که تا حالا ازش پنهون مونده بود.

دیدن اون خنده واقعی، اون شادی بی‌ریا، یهو بهم نشون داد که چقدر اشتباه کرده بودم. چقدر خودم رو درگیر یه دنیای خودخواهانه کرده بودم و ندیده بودم که چه گوهری کنارم بوده.
یه حس عذاب وجدان لعنتی گلوم رو گرفت. دلم می‌خواست زمان برگرده، فقط یه بار دیگه...یک بار دیگه فرصت داشته باشم تا همه چیز رو جبران کنم. تا نشون بدم که منم می‌تونم بخشی از اون خنده باشم، نه کسی که اون رو ازش می‌گیره.

اون لحظه، آرزو کردم کاش هیچوقت باعث نمی‌شدم اون خنده اینقدر دیر به لبش بیاد.

تا حمايت‌ها زیاد نشه،پارت نمیزارم.
دیدگاه ها (۲۱۸)

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

چند پارتی

سناریو کوک پارت دوم

مافیای من

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

(وقتی داره ادا در میاره که قهره)یک روز کاملا عادی بود که جون...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

سناریو سائه پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط