شب آخر ماه رمضان...

شب آخر ماه رمضان...
چشم بچه ها کوچیک هیئت لحظه شماری می کرد...
همه می دونستن دست خالی از هیئت بیرون نمیرن حتی اونایی که تازه امشب شب اول حضورشون بود(خدایا به کرمت ایمان دارم وقتی بندهایت اینگونه رفتار میکنن)
امشب شاد بودم چون علیرضا شاد بود ...پسر کوچیکی که همدم و همراه من تو هیئت اومدنه.ـ.
شادی علیرضا انگار فردا د برابر می شد چون قراره پربزرگش براشون یه ماشین بفرسته تا اونا رو ببره روستاپیش پدربزرگشون...
از وضع پدربزرگش گفت که خادم مسجده و ماهی ۴۷۰میگیره اما رو هوا تموم میشه و پدربزرگش سه چهار میلیونی قرض داره...اما همیشه به اونا موقع برگشت پول میده میگه میرید شهر پول نیازتون میشه...

دلم واسه پدربزرگام تنگ شد هر چند کوچیک بودم از دستشون دادم ولی مادر همیشه نسبت به من تعریف میکنه....خدا رحمت کنه همه رفتگان رو....
راستی عیدتون مبارک....ان شا الله یه عیدی خوب نصیبتون بشه....
دیدگاه ها (۵)

پارت ۶

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

برده عمارت جئون

شاهکاری به نام دروغ

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²ویو میکا_____هوا تاری...

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁶بدون اینکه حتی متوجه گذر زمان بشم با...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط