#عشق_یا_گلوله؟
#عشق_یا_گلوله؟
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²
ویو میکا_____
هوا تاریک شده بود.
از پشت شیشه اتاق، چراغهای بندر مثل نقطههای کوچیک روی آب دیده میشدن.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
من کنار پنجره ایستاده بودم و برای چندمین بار مسیر اسکله رو توی ذهنم مرور میکردم.
اگر محموله واقعاً امشب جابهجا میشد، این بهترین فرصت برای پیدا کردن مدرک بود.
صدای در اومد.
تق.
تق.
قبل از اینکه چیزی بگم، در باز شد.
جیمین.
کت مشکی پوشیده بود و چهرهاش مثل همیشه سرد و بیاحساس.
جیمین: «بریم.»
میکا: «همین الان؟»
جیمین: «مشکلی داری؟»
میکا: «نه. فقط فکر کردم شاید قبل از عملیات یه توضیح کوچیک بدی.»
جیمین: «لازم نیست بدونی.»
میکا: «من عاشق همین جملهام. هر وقت میگین "لازم نیست بدونی"، معمولاً دقیقاً همون چیزیه که باید بدونم.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد.
جیمین: «پس امشب سعی کن کمتر عاشق بدونی.»
میکا: «قول نمیدم.»
از کنارم رد شد.
من هم دنبالش راه افتادم.
چند دقیقه بعد، داخل ماشین بودیم.
این بار سه نفر از افراد جیمین هم همراهمون بودن.
هرچه به اسکله نزدیکتر میشدیم، فضای اطراف خلوتتر میشد.
من دستم رو داخل جیب کتم بردم و گوشی مخفی رو لمس کردم.
هنوز خاموش بود.
نباید زود فعالش میکردم.
اول باید مطمئن میشدم کسی متوجه نشده.
ماشین توقف کرد.
جیمین پیاده شد.
من هم پایین اومدم.
باد سردی از سمت دریا میاومد.
چراغهای اسکله روی آب افتاده بودن.
جیمین چند قدم جلو رفت و ایستاد.
جیمین: «اینجا.»
نگاهم رو به اطراف چرخوندم.
چند کانتینر.
یک انبار بزرگ.
دو ماشین مشکی.
و چند مرد که کنار یکی از کانتینرها ایستاده بودن.
همون علامت.
دقیقاً همون علامتی که قبلاً دیده بودم.
اما یه چیز عجیب بود.
خیلی عجیب.
میکا: «این محمولهست؟»
جیمین: «چرا؟»
میکا: «چون خیلی راحت پیداش کردیم.»
جیمین برگشت سمتم.
جیمین: «تو فکر میکنی من باید چیزی رو ازت پنهان کنم؟»
میکا: «فکر نمیکنم. مطمئنم.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
بعد یکی از افرادش جلو اومد.
مرد: «رئیس، همهچیز آمادهست.»
جیمین: «بازش کنید.»
مرد قفل کانتینر رو باز کرد.
درهای فلزی با صدای بلندی کنار رفتن.
من یک قدم جلو رفتم.
اما همان لحظه...
گوشی داخل جیبم لرزید.
یک پیام.
بدون اینکه گوشی رو بیرون بیارم، از روی صفحه قفل شده متن رو دیدم.
«میکا، عقب بکش. اطلاعاتی که داری اشتباهه.»
نفسم بند اومد.
فرمانده؟
اما چرا؟
قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، صدای جیمین اومد.
جیمین: «رزا.»
سرم رو بالا آوردم.
جیمین چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
جیمین: «بیا جلو.»
به کانتینر نگاه کردم.
بعد به جیمین.
یه حس بد تمام وجودم رو گرفت.
چیزی اینجا درست نبود.
و بدتر از اون...
جیمین انگار منتظر بود من همین لحظه بفهمم.
آروم جلو رفتم.
جیمین کنار گوشم چیزی نگفت؛ فقط با همان صدای سرد گفت:
جیمین: «حالا ببینیم...»
مکث کرد.
جیمین: «شکارچی واقعی کیه.»
نگاهم روی داخل کانتینر افتاد.
و برای اولین بار در این پرونده...
فهمیدم شاید کسی که اطلاعات رو به پلیس میرسونه، اصلاً جیمین نیست.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینتتتتتننن💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹²
ویو میکا_____
هوا تاریک شده بود.
از پشت شیشه اتاق، چراغهای بندر مثل نقطههای کوچیک روی آب دیده میشدن.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
من کنار پنجره ایستاده بودم و برای چندمین بار مسیر اسکله رو توی ذهنم مرور میکردم.
اگر محموله واقعاً امشب جابهجا میشد، این بهترین فرصت برای پیدا کردن مدرک بود.
صدای در اومد.
تق.
تق.
قبل از اینکه چیزی بگم، در باز شد.
جیمین.
کت مشکی پوشیده بود و چهرهاش مثل همیشه سرد و بیاحساس.
جیمین: «بریم.»
میکا: «همین الان؟»
جیمین: «مشکلی داری؟»
میکا: «نه. فقط فکر کردم شاید قبل از عملیات یه توضیح کوچیک بدی.»
جیمین: «لازم نیست بدونی.»
میکا: «من عاشق همین جملهام. هر وقت میگین "لازم نیست بدونی"، معمولاً دقیقاً همون چیزیه که باید بدونم.»
جیمین چند ثانیه نگاهم کرد.
جیمین: «پس امشب سعی کن کمتر عاشق بدونی.»
میکا: «قول نمیدم.»
از کنارم رد شد.
من هم دنبالش راه افتادم.
چند دقیقه بعد، داخل ماشین بودیم.
این بار سه نفر از افراد جیمین هم همراهمون بودن.
هرچه به اسکله نزدیکتر میشدیم، فضای اطراف خلوتتر میشد.
من دستم رو داخل جیب کتم بردم و گوشی مخفی رو لمس کردم.
هنوز خاموش بود.
نباید زود فعالش میکردم.
اول باید مطمئن میشدم کسی متوجه نشده.
ماشین توقف کرد.
جیمین پیاده شد.
من هم پایین اومدم.
باد سردی از سمت دریا میاومد.
چراغهای اسکله روی آب افتاده بودن.
جیمین چند قدم جلو رفت و ایستاد.
جیمین: «اینجا.»
نگاهم رو به اطراف چرخوندم.
چند کانتینر.
یک انبار بزرگ.
دو ماشین مشکی.
و چند مرد که کنار یکی از کانتینرها ایستاده بودن.
همون علامت.
دقیقاً همون علامتی که قبلاً دیده بودم.
اما یه چیز عجیب بود.
خیلی عجیب.
میکا: «این محمولهست؟»
جیمین: «چرا؟»
میکا: «چون خیلی راحت پیداش کردیم.»
جیمین برگشت سمتم.
جیمین: «تو فکر میکنی من باید چیزی رو ازت پنهان کنم؟»
میکا: «فکر نمیکنم. مطمئنم.»
جیمین چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
بعد یکی از افرادش جلو اومد.
مرد: «رئیس، همهچیز آمادهست.»
جیمین: «بازش کنید.»
مرد قفل کانتینر رو باز کرد.
درهای فلزی با صدای بلندی کنار رفتن.
من یک قدم جلو رفتم.
اما همان لحظه...
گوشی داخل جیبم لرزید.
یک پیام.
بدون اینکه گوشی رو بیرون بیارم، از روی صفحه قفل شده متن رو دیدم.
«میکا، عقب بکش. اطلاعاتی که داری اشتباهه.»
نفسم بند اومد.
فرمانده؟
اما چرا؟
قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، صدای جیمین اومد.
جیمین: «رزا.»
سرم رو بالا آوردم.
جیمین چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
جیمین: «بیا جلو.»
به کانتینر نگاه کردم.
بعد به جیمین.
یه حس بد تمام وجودم رو گرفت.
چیزی اینجا درست نبود.
و بدتر از اون...
جیمین انگار منتظر بود من همین لحظه بفهمم.
آروم جلو رفتم.
جیمین کنار گوشم چیزی نگفت؛ فقط با همان صدای سرد گفت:
جیمین: «حالا ببینیم...»
مکث کرد.
جیمین: «شکارچی واقعی کیه.»
نگاهم روی داخل کانتینر افتاد.
و برای اولین بار در این پرونده...
فهمیدم شاید کسی که اطلاعات رو به پلیس میرسونه، اصلاً جیمین نیست.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینتتتتتننن💋
- ۸۳۶
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط