عشق سبز و صورتی
پارت ۱۳
( یک ماه بعد توی مدرسه)
بکی: وااای سلاممم آنیااا چانننن دلم برات تنگ شده بود🥹
آنیا: سلااا بکی منم دلم برات تنگ شده بود حالا لطفاً بیا پایین کمرم شکست
آنیا دامیان رو از دور دید
آنیا: سلام پسر دوم(داد)
و از دور براش دست تکون داد دامیان هم براش دست کتون داد و رفت
بکی: اوووووو مثل اینکه ی نفر خیلی با دامیان جور شده😉
آنیا: بس کن بکی
(سر کلاس)
سنسی: خب بچه ها خیلی از دیدنتون خوشحالم برای اینکه یادآوری از درس های قبل بشه فردا ی آزمون تستی ازتون میگیریم
همه بچه ها: نه سنسی😭
بکی: خب آنیا رابطه بین تو و دامیان چطوره؟
آنیا: خببب چیز خاصی نشد فقط یکی دو بار باهم رفتیم بیرون
بکی: چیییی؟باهم رفتین سر قرار؟😍چرا به من نگفته بودی؟ قرارتون چطور بود ها؟ باهم چکار کردین؟ همو بوسیدین؟ (با سرعت تمام گفت)
آنیا: چیی؟ نه معلومه که همو نبوسیدیم
بکی یکم نفس بکش
(زنگ تفریح)
بکی: آنیا تو اینجا باش تا من برم یکم خوراکی بخرم باشه؟
آنیا: باشه تو برو
وقتی آنیا تنها شد ی پسر اومد پیشش
نیک(همون پسره): اممم. ا.انیا میگم ما برای آزمون ی گرو تشکیل دادیم که بعد مدرسه بریم کتابخونه م.میخوای عوضش باشی؟
{نویسنده: نیک ی آدم خجالتیه که هیچ حسی به آنیا نداره}
آنیا: او باشه حتما☺️
نیک رفت و همون لحظه دامیان اومد پیش آنیا
دامیان: اون چی میگفت بهت ها؟
آنیا: هیچی ی گروه درسیه منو دعوت کرد که توش باشم
بکی: آنیا اومدم بریم؟
آنیا: باشه
و دوییدن و رفتن
آنیا: مرسی بکی از زیر دست بازجویی های اون نجاتم دادی
بکی: پس معلومه دوست داره که سوال جوابت میکنه😉
آنیا: بسه بکییی
بکی:😂😂😂
ذهن بکی: من اگه این دوتا مرغ عاشق رو به هم نرسونم بکی نیستم
آنیا ذهن بکی رو میخونه:😠🍅🍅🍅🍅
زنگ آخر خورد
(دو روز بعد)
(خونه فورجر)
انیا: سلام آنیا اومد
کسی جواب نداد
آنیا: کسی خونه نیست؟
ذهن آنیا: مثل اینکه تهام
که کاغذ روی میز دید و خوندش
توی کاغذ: آنیا منو بابات تصمیم گرفتیم ی سفر دو نفره بریم و تا دو هفته هم بر نمیگردیم مراقب خودت باش
آنیا: چی؟ یعنی تا دو هفته تنهام نهههه😭
آها زنگ میزنم به بکی
گوشی رو برداشت و به جای اینکه به بکی زنگ بزنه اشتباهی به دامیان زنگ زد
دامیان گوشی رو برداشت
آنیا: الو بکی بدو بیا این جا من تنهام حوصلم سر رفته شب هم اینجا بمون
دامیان: کله صورتی تو خوبی من بکی نیستم
ذهن آنیا: ااای خدااا اشتباهی به دامیان زنگ زدم؟
آنیا: اممم ببخشید اشتباه زنگ زدم خداحافظ
و بعد قطع کرد
و رنگ زد بکی و گفت بیاد
ذهن دامیان: چی؟ گفت تنهاس؟ این فرصت خوبیه میتونم برم پیشش
موقعی که دامیان رسید بکی هم اونجا بود
دینگ دینگ (زنگ در خورد)
آنیا: کی میتونه باشه
بکی: نمیدونم
آنیا در رو باز کرد دید که دامیانه
دامیان: سلام کله صورتی
آنیا: عه پسر دوم اینجا چیکار میکنی؟
دامیان: گفتی تنهایی منم اومدم اینجا میبینم که بکی هم اینجاعه پس من دیگه برم
ذهن آنیا: ای خداا لعنتت کنه آنیا
آنیا: نه نرو حالا که اینهمه راه اومدی بیا بمون
دامیان: باشه
بکی در گوش آنیا: واای آنیا به اونم گفتی بیاد از تو بعید بود😁
آنیا هم داستان رو برای بکی میگه
بکی: خوب بچه ها نظرتون چیه فیلم ببینیم
همه موافقت کردن
ذهن بکی: خوب الان ی فیلم عاشقانه خوبه
ذهن آنیا: واای از دست این بکی
بکی فیلم رو گذاشت همه روی مبل بودن بکی و دامیان نشسته بودن و آنیا هم وسطشون بود و همه جا تاریک بود(الان شبه)
آنیا کم کم خوابش برد و سرش رو گذاشت روی شونه بکی بکی هم از قصد سر آنیا رو حل داد و سر آنیا فتاد رو ی شونه دامیان
دامیان:🍅🍅🍅🍅
بکی رفت توی اتاق آنیا و خوابید
دامیان هنوز بیدار بود
برای اینکه آنیا راحت تر بخوابه دراز کشید و آنیا رو بغل کرد(فردا صبح که تعطیل بود)
بکی از خواب دیوار شد و از اتاق اومد بیرون و به ی صحنه خیلی خوب رو برو شد
آنیا و دامیان روی مبل همدیگه رو بغل کردن
ذهن بکی: ...
واای این پارت خیلی خوب شد به نظرم
نظرتون رو توی کامنتا بگید ❤️
و همین الان پارت بعد رو میدم😘❤️
( یک ماه بعد توی مدرسه)
بکی: وااای سلاممم آنیااا چانننن دلم برات تنگ شده بود🥹
آنیا: سلااا بکی منم دلم برات تنگ شده بود حالا لطفاً بیا پایین کمرم شکست
آنیا دامیان رو از دور دید
آنیا: سلام پسر دوم(داد)
و از دور براش دست تکون داد دامیان هم براش دست کتون داد و رفت
بکی: اوووووو مثل اینکه ی نفر خیلی با دامیان جور شده😉
آنیا: بس کن بکی
(سر کلاس)
سنسی: خب بچه ها خیلی از دیدنتون خوشحالم برای اینکه یادآوری از درس های قبل بشه فردا ی آزمون تستی ازتون میگیریم
همه بچه ها: نه سنسی😭
بکی: خب آنیا رابطه بین تو و دامیان چطوره؟
آنیا: خببب چیز خاصی نشد فقط یکی دو بار باهم رفتیم بیرون
بکی: چیییی؟باهم رفتین سر قرار؟😍چرا به من نگفته بودی؟ قرارتون چطور بود ها؟ باهم چکار کردین؟ همو بوسیدین؟ (با سرعت تمام گفت)
آنیا: چیی؟ نه معلومه که همو نبوسیدیم
بکی یکم نفس بکش
(زنگ تفریح)
بکی: آنیا تو اینجا باش تا من برم یکم خوراکی بخرم باشه؟
آنیا: باشه تو برو
وقتی آنیا تنها شد ی پسر اومد پیشش
نیک(همون پسره): اممم. ا.انیا میگم ما برای آزمون ی گرو تشکیل دادیم که بعد مدرسه بریم کتابخونه م.میخوای عوضش باشی؟
{نویسنده: نیک ی آدم خجالتیه که هیچ حسی به آنیا نداره}
آنیا: او باشه حتما☺️
نیک رفت و همون لحظه دامیان اومد پیش آنیا
دامیان: اون چی میگفت بهت ها؟
آنیا: هیچی ی گروه درسیه منو دعوت کرد که توش باشم
بکی: آنیا اومدم بریم؟
آنیا: باشه
و دوییدن و رفتن
آنیا: مرسی بکی از زیر دست بازجویی های اون نجاتم دادی
بکی: پس معلومه دوست داره که سوال جوابت میکنه😉
آنیا: بسه بکییی
بکی:😂😂😂
ذهن بکی: من اگه این دوتا مرغ عاشق رو به هم نرسونم بکی نیستم
آنیا ذهن بکی رو میخونه:😠🍅🍅🍅🍅
زنگ آخر خورد
(دو روز بعد)
(خونه فورجر)
انیا: سلام آنیا اومد
کسی جواب نداد
آنیا: کسی خونه نیست؟
ذهن آنیا: مثل اینکه تهام
که کاغذ روی میز دید و خوندش
توی کاغذ: آنیا منو بابات تصمیم گرفتیم ی سفر دو نفره بریم و تا دو هفته هم بر نمیگردیم مراقب خودت باش
آنیا: چی؟ یعنی تا دو هفته تنهام نهههه😭
آها زنگ میزنم به بکی
گوشی رو برداشت و به جای اینکه به بکی زنگ بزنه اشتباهی به دامیان زنگ زد
دامیان گوشی رو برداشت
آنیا: الو بکی بدو بیا این جا من تنهام حوصلم سر رفته شب هم اینجا بمون
دامیان: کله صورتی تو خوبی من بکی نیستم
ذهن آنیا: ااای خدااا اشتباهی به دامیان زنگ زدم؟
آنیا: اممم ببخشید اشتباه زنگ زدم خداحافظ
و بعد قطع کرد
و رنگ زد بکی و گفت بیاد
ذهن دامیان: چی؟ گفت تنهاس؟ این فرصت خوبیه میتونم برم پیشش
موقعی که دامیان رسید بکی هم اونجا بود
دینگ دینگ (زنگ در خورد)
آنیا: کی میتونه باشه
بکی: نمیدونم
آنیا در رو باز کرد دید که دامیانه
دامیان: سلام کله صورتی
آنیا: عه پسر دوم اینجا چیکار میکنی؟
دامیان: گفتی تنهایی منم اومدم اینجا میبینم که بکی هم اینجاعه پس من دیگه برم
ذهن آنیا: ای خداا لعنتت کنه آنیا
آنیا: نه نرو حالا که اینهمه راه اومدی بیا بمون
دامیان: باشه
بکی در گوش آنیا: واای آنیا به اونم گفتی بیاد از تو بعید بود😁
آنیا هم داستان رو برای بکی میگه
بکی: خوب بچه ها نظرتون چیه فیلم ببینیم
همه موافقت کردن
ذهن بکی: خوب الان ی فیلم عاشقانه خوبه
ذهن آنیا: واای از دست این بکی
بکی فیلم رو گذاشت همه روی مبل بودن بکی و دامیان نشسته بودن و آنیا هم وسطشون بود و همه جا تاریک بود(الان شبه)
آنیا کم کم خوابش برد و سرش رو گذاشت روی شونه بکی بکی هم از قصد سر آنیا رو حل داد و سر آنیا فتاد رو ی شونه دامیان
دامیان:🍅🍅🍅🍅
بکی رفت توی اتاق آنیا و خوابید
دامیان هنوز بیدار بود
برای اینکه آنیا راحت تر بخوابه دراز کشید و آنیا رو بغل کرد(فردا صبح که تعطیل بود)
بکی از خواب دیوار شد و از اتاق اومد بیرون و به ی صحنه خیلی خوب رو برو شد
آنیا و دامیان روی مبل همدیگه رو بغل کردن
ذهن بکی: ...
واای این پارت خیلی خوب شد به نظرم
نظرتون رو توی کامنتا بگید ❤️
و همین الان پارت بعد رو میدم😘❤️
- ۱۴.۶k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط