جوانه عشق در قلبی سنگی))
جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:1
[ویو ساعت ۷ صبح به وقت کره ]
خوشبختانه امروز روز تعطیلی بود و دانشگاه و جاهای اداری تعطیل بودند پس تصمیم گرفتیم امروز کمی زودتر کارمون رو شروع کنیم...
ویو یونسو و لارا
وقتی که بلند شدیم کارای لازم رو انجام دادیم لباسامونو پوشیدم و به سمت کافه حرکت کردیم وقتی رسیدیم کافه ساعت۳۰:۷بود چون از خونه تا کافه راه زیادی نبود...
وقتی وارد کافه شدیم اطراف رو دیدیم نیاز به گرد گیری داشت پس تصمیم گرفتیم گرد گیری و شروع کنیم با اینکه مشتری های زیادی نداشتیم ولی باهاشون خوش برخورد بودیم و دوست داشتیم مُحیط رو همیشه تمیز نگه داریم ...
[فلش بگ به ساعت ۲ نصفه شب]
همینجوری که داشتیم کار میکردیم زمان از دستمون در رفت و کم کم مشتری دیگه نداشتیم کمی استراحت کردیم ولی این استراحت چند دقیقه بیشتر طول نکشید که با صدای شنیدن زنگوله در نگاهمون به در کافه دوخته شد...
یونسو و لارا با تعجب به هم نگاه کردن و گفتن :مشتری جدید اونم الان؟ اون مشتری وارد کافه شد مشتری یک مرد جوان با تیپ کلاسیک بود...
وقتی یونسو و لارا مشتری مرد رو دیدند تصمیم گرفتند بلند شن و ازش خوش آمد گویی کنن ..
(یونسو ولارا):خوش آمدید مرد جوان هم متقابل تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
(تهیونگ):مرسی و به سمت یکی از میز های کافه حرکت کرد و روی آن نشست .
ویو لارا
وقتی که اون مرد جوان وارد کافه شد حس خوبی ازش نگرفتم به طرف یونسو رفتم و ازش پرسیدم.
(لارا):کار دیگه ای با من نداری؟
(یونسو):نه کار دیگه ای باهات ندارم خسته هم هستی فقط آشغالارو بنداز تو سطل زباله .
(لارا):باشه.
بعد از حرف یونسو رفتم طرف ماسک مشکی که داشتم اونو به صورتم زدم و سمت آشغالا رفتم اونارو برداشتم و سمت در کافه رفتم
همینجوری که داشتم به طرف در کافه میرفتم..
زیر چشمی به همون مرد نگاه کردم و از کافه خارج شدم ..
از دوتا کوچه رد شدم تا رسیدم به سطل زباله آشغالارو خالی کردم برگشتم برم طرف کافه که یه نفر توی کوچه نظرم رو جلب کرد چون دیدنش برام واضح نبود با قدم های بی صدا و آروم به سمت اون کوچه رفتم...
دیدم که یک مرد سیاه پوش عضلانی داشت به یه دختر چاقو میزد چند قدم آروم به عقب رفتم نه بخاطر اینکه ترسیدم بلکه فقط نگران یونسو بودم...
میخواستم به طرف کافه برم که از شانس بدم یه بطری زیر پام گیر کرد و صدا داد یدفعه ای برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم دیدم اون مرد سیاه پوش عضلانی داره میاد طرفم پس با تمام توانم دویدم...
ادامه دارد.....
با همکاری.🌸 https://wisgoon.com/989111_7855
part:1
[ویو ساعت ۷ صبح به وقت کره ]
خوشبختانه امروز روز تعطیلی بود و دانشگاه و جاهای اداری تعطیل بودند پس تصمیم گرفتیم امروز کمی زودتر کارمون رو شروع کنیم...
ویو یونسو و لارا
وقتی که بلند شدیم کارای لازم رو انجام دادیم لباسامونو پوشیدم و به سمت کافه حرکت کردیم وقتی رسیدیم کافه ساعت۳۰:۷بود چون از خونه تا کافه راه زیادی نبود...
وقتی وارد کافه شدیم اطراف رو دیدیم نیاز به گرد گیری داشت پس تصمیم گرفتیم گرد گیری و شروع کنیم با اینکه مشتری های زیادی نداشتیم ولی باهاشون خوش برخورد بودیم و دوست داشتیم مُحیط رو همیشه تمیز نگه داریم ...
[فلش بگ به ساعت ۲ نصفه شب]
همینجوری که داشتیم کار میکردیم زمان از دستمون در رفت و کم کم مشتری دیگه نداشتیم کمی استراحت کردیم ولی این استراحت چند دقیقه بیشتر طول نکشید که با صدای شنیدن زنگوله در نگاهمون به در کافه دوخته شد...
یونسو و لارا با تعجب به هم نگاه کردن و گفتن :مشتری جدید اونم الان؟ اون مشتری وارد کافه شد مشتری یک مرد جوان با تیپ کلاسیک بود...
وقتی یونسو و لارا مشتری مرد رو دیدند تصمیم گرفتند بلند شن و ازش خوش آمد گویی کنن ..
(یونسو ولارا):خوش آمدید مرد جوان هم متقابل تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
(تهیونگ):مرسی و به سمت یکی از میز های کافه حرکت کرد و روی آن نشست .
ویو لارا
وقتی که اون مرد جوان وارد کافه شد حس خوبی ازش نگرفتم به طرف یونسو رفتم و ازش پرسیدم.
(لارا):کار دیگه ای با من نداری؟
(یونسو):نه کار دیگه ای باهات ندارم خسته هم هستی فقط آشغالارو بنداز تو سطل زباله .
(لارا):باشه.
بعد از حرف یونسو رفتم طرف ماسک مشکی که داشتم اونو به صورتم زدم و سمت آشغالا رفتم اونارو برداشتم و سمت در کافه رفتم
همینجوری که داشتم به طرف در کافه میرفتم..
زیر چشمی به همون مرد نگاه کردم و از کافه خارج شدم ..
از دوتا کوچه رد شدم تا رسیدم به سطل زباله آشغالارو خالی کردم برگشتم برم طرف کافه که یه نفر توی کوچه نظرم رو جلب کرد چون دیدنش برام واضح نبود با قدم های بی صدا و آروم به سمت اون کوچه رفتم...
دیدم که یک مرد سیاه پوش عضلانی داشت به یه دختر چاقو میزد چند قدم آروم به عقب رفتم نه بخاطر اینکه ترسیدم بلکه فقط نگران یونسو بودم...
میخواستم به طرف کافه برم که از شانس بدم یه بطری زیر پام گیر کرد و صدا داد یدفعه ای برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم دیدم اون مرد سیاه پوش عضلانی داره میاد طرفم پس با تمام توانم دویدم...
ادامه دارد.....
با همکاری.🌸 https://wisgoon.com/989111_7855
- ۱.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط