عشقرویاییمن
#عشق.رویایی.من
#پارت.چهل.و.یکم
از زبون #مبینا
همونجا وایصتاده بودم به چیزای مزخرفی که میگفتن وش میدادم که دیگه حد تحملم رد داد یه کله ملق زدم رو میزکه پسرا با تعجب بهم نگا کردن بعد انداختنم از اتاق بیرون منم بلند شدم پشتم که خاکی بود تکوندم بعد با غر غر رفتن قصر و سرک بکشم که خوردم به چندتا خدمتکار و هزاران بشقاب داخل دصتشون افتاد و خورده خاکشیر شد حالا من بودم و خدمتکار و کلی ظرف شکصته یه تک صرفه کردم بعد خندیون ه خدمتکاره زد تو سرم با بهت بهش خیره شدم که اونم خندید اینجوری شد داشتیم هردومون ازخنده میمردیم ه چانیول اومد
چانیول:وواایییی چرا ظرفای سلطنتی شکسته؟!
خدمتکاره خودشو مظلوم کرد بعد به من اشاره کرد منم با تعجب به چانی ذل زدم که یه پس گردنی حواله کردم شد منم نوش جان کردمش
چانیول:امروززز کلی مهمون داشتیم مبیناا
مبینا:حالا یجوری میگی مهمون انگار پادشاه و وزیر میخان بیان
چانیول:هه...درصته پادشاه دختراش دارن میان
مبینا:به من...
با فکر اون دخترای عوضی اخمامو کشیدم توهم
مبینا:بدرک اصلا نیان🔪
چانیول:شوخی ندارم خودتم باید کمک بدی کل اینجارم برق میندازین باهم بیام ببینم اینجا هنوز کثیفه هردوتونو تنبیه میکنم
مبینا:برو گمشوو نوکر بابات غلام سیاه🔪
چانیول:باشه پس باید تا یه سال شرتامو بشوری...
مبینا:وات😐💔
چانیول:باید شرتامو...
به خدمتکاره اشاره کردم که چانیول رفت حالا من موندن یه سالن بزرگ یه خدمتکار کلی ظرف شکسته که باید تمیزشون میکردیم...
مشغول به کار شدیم که یه صدای اخ اومد با منحرفی تمام رفتم سمت منبع صدا که با سیلدا که با باسن افتاده رو پونزا نمیتونه کون بخوره خیره شدم بعد زدم زیر خنده
که سیلدا عصبی بهم نگاه کرد
کمکش کردم بلند شد تنهاش ذاشتم بقیشم سپردم به خودش💦
#ادامه.دارد•-•💒💕
#پارت.چهل.و.یکم
از زبون #مبینا
همونجا وایصتاده بودم به چیزای مزخرفی که میگفتن وش میدادم که دیگه حد تحملم رد داد یه کله ملق زدم رو میزکه پسرا با تعجب بهم نگا کردن بعد انداختنم از اتاق بیرون منم بلند شدم پشتم که خاکی بود تکوندم بعد با غر غر رفتن قصر و سرک بکشم که خوردم به چندتا خدمتکار و هزاران بشقاب داخل دصتشون افتاد و خورده خاکشیر شد حالا من بودم و خدمتکار و کلی ظرف شکصته یه تک صرفه کردم بعد خندیون ه خدمتکاره زد تو سرم با بهت بهش خیره شدم که اونم خندید اینجوری شد داشتیم هردومون ازخنده میمردیم ه چانیول اومد
چانیول:وواایییی چرا ظرفای سلطنتی شکسته؟!
خدمتکاره خودشو مظلوم کرد بعد به من اشاره کرد منم با تعجب به چانی ذل زدم که یه پس گردنی حواله کردم شد منم نوش جان کردمش
چانیول:امروززز کلی مهمون داشتیم مبیناا
مبینا:حالا یجوری میگی مهمون انگار پادشاه و وزیر میخان بیان
چانیول:هه...درصته پادشاه دختراش دارن میان
مبینا:به من...
با فکر اون دخترای عوضی اخمامو کشیدم توهم
مبینا:بدرک اصلا نیان🔪
چانیول:شوخی ندارم خودتم باید کمک بدی کل اینجارم برق میندازین باهم بیام ببینم اینجا هنوز کثیفه هردوتونو تنبیه میکنم
مبینا:برو گمشوو نوکر بابات غلام سیاه🔪
چانیول:باشه پس باید تا یه سال شرتامو بشوری...
مبینا:وات😐💔
چانیول:باید شرتامو...
به خدمتکاره اشاره کردم که چانیول رفت حالا من موندن یه سالن بزرگ یه خدمتکار کلی ظرف شکسته که باید تمیزشون میکردیم...
مشغول به کار شدیم که یه صدای اخ اومد با منحرفی تمام رفتم سمت منبع صدا که با سیلدا که با باسن افتاده رو پونزا نمیتونه کون بخوره خیره شدم بعد زدم زیر خنده
که سیلدا عصبی بهم نگاه کرد
کمکش کردم بلند شد تنهاش ذاشتم بقیشم سپردم به خودش💦
#ادامه.دارد•-•💒💕
- ۶.۷k
- ۲۹ دی ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط