رمان منیمگوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی
پارت نهم منیم گوزل سِئوگیلیم
دنیز لبانش را جمع کرده و گفت:
- Odanda kalmak istedim ama önemi yok
(من میخواستم توی اتاق تو بمونم اما فرقی نداره)
سپس آسلی دست دنیز را گرفته و به اتاق خود برد تا در کنار هم بازی کنند، کایان با لبخندی که به لب داشت با شیطنت رو به سوگل گفت:
- Bana da yer kaldı
(برای من هم اتاق مونده؟)
سوگل ابروانش درهم رفته و گیج نگاهش میکرد و متوجه حرفش نشده بود با خود گفت:
- الان میگه این بیهوش دیگه کیه؟
همان حین کایان دستش را بالا برده و تکان داده و دوباره پرسید:
- Kuzenim de bana bir oda bıraktı
(دخترعمو برای من هم اتاق مونده؟)
سوگل هنوز هم متوجه نشده بود ولی خود را جمع و جور کرده و درحالی که به چشمان مشکی کایان خیره شده بود گفت:
- ببخشید من ترکی زیاد بلد نیستم، متوجه نمیشم!
کایان که طی این سالها آسیه و قدیر را همیشه درحال صحبت فارسی دیده بود، فارسی را کامل متوجه میشد اما نمیتوانست جملهسازی کند پس از این رو، روبه سوگل گفت:
- Farsça anlıyorum
(من فارسی متوجه میشم)
بالاخره سوگل معنی این جمله را فهمیده و با لبخندی از روی خجالت اشارهای به سه اتاق باقیمانده که دیواربه دیوار هم بودند کرد و گفت:
- یکی از اتاقا برای منه، شما هم هر کدوم خواستید...
صدای بکتاش اجازه نداد تا حرفش را ادامه دهد، بکتاش با تحکم درحال صدا کردن سوگل بود، معذرت خواهی کرده و به سرعت به طبقه پایین قدم برداشت، بکتاش فردی به شدت عصبی و خشمگین بود و تا میگفت ت، باید تا ته حرفش را میخواندی!
کایان درحال آنالیز این طبقه بود، نردههای طلایی دور تا دور پلهها را گرفته و آنجا را برق انداخته بودند، بالای سرش یک لوستر بزرگ روشنایی زیادی ایجاد کرده بود، نگاهش که به سقف افتاد تازه متوجه زیبایی عمارت شد، تمامی سقفها با آینه و شاهعباسی کار شده بودند و جذابیت شدیدی به عمارت بخشیده بودند.
کایان درحالی که در دل به فکر فرو رفته بود خمیازهای کشید و کشو قوسی به بدنش داده و گفت:
- İyi ki bizim de bu evde bir payımız var
(چه خوبه که ما هم از این خونه سهم داریم)
این را گفته و وارد یکی از اتاقها شد، فضای اتاق بوی خوبی میداد، پردههای سفید، زیبایی اتاق را چند برابر کرده بودند، تختی کرم رنگ با ملافه و روتختی براق سفید گوشه اتاق دیده میشد که او را برای خواب تحریک میکرد.
نگاهی سرسری به اطراف چرخاند و سپس بدون بستن در روی تخت نشسته و سریع دراز کشید.
تخت گرم و نرم، جان میداد که چند ساعت استراحت کند، مخصوصا مهمانی دیشب که او را به شدت خسته کرده بود.
یکی از پاهایش را جمع کرده و پای دیگر را دراز کرد.
آرنجش را روی چشمانش گذاشت تا فضا کمی تاریک شده و سریع خوابش ببرد، با این کار تا ۱۰ نشمرده به خواب میرفت، چشمانش را بسته و چند ثانیه بعد به سرعت به خواب رفت.
دنیز لبانش را جمع کرده و گفت:
- Odanda kalmak istedim ama önemi yok
(من میخواستم توی اتاق تو بمونم اما فرقی نداره)
سپس آسلی دست دنیز را گرفته و به اتاق خود برد تا در کنار هم بازی کنند، کایان با لبخندی که به لب داشت با شیطنت رو به سوگل گفت:
- Bana da yer kaldı
(برای من هم اتاق مونده؟)
سوگل ابروانش درهم رفته و گیج نگاهش میکرد و متوجه حرفش نشده بود با خود گفت:
- الان میگه این بیهوش دیگه کیه؟
همان حین کایان دستش را بالا برده و تکان داده و دوباره پرسید:
- Kuzenim de bana bir oda bıraktı
(دخترعمو برای من هم اتاق مونده؟)
سوگل هنوز هم متوجه نشده بود ولی خود را جمع و جور کرده و درحالی که به چشمان مشکی کایان خیره شده بود گفت:
- ببخشید من ترکی زیاد بلد نیستم، متوجه نمیشم!
کایان که طی این سالها آسیه و قدیر را همیشه درحال صحبت فارسی دیده بود، فارسی را کامل متوجه میشد اما نمیتوانست جملهسازی کند پس از این رو، روبه سوگل گفت:
- Farsça anlıyorum
(من فارسی متوجه میشم)
بالاخره سوگل معنی این جمله را فهمیده و با لبخندی از روی خجالت اشارهای به سه اتاق باقیمانده که دیواربه دیوار هم بودند کرد و گفت:
- یکی از اتاقا برای منه، شما هم هر کدوم خواستید...
صدای بکتاش اجازه نداد تا حرفش را ادامه دهد، بکتاش با تحکم درحال صدا کردن سوگل بود، معذرت خواهی کرده و به سرعت به طبقه پایین قدم برداشت، بکتاش فردی به شدت عصبی و خشمگین بود و تا میگفت ت، باید تا ته حرفش را میخواندی!
کایان درحال آنالیز این طبقه بود، نردههای طلایی دور تا دور پلهها را گرفته و آنجا را برق انداخته بودند، بالای سرش یک لوستر بزرگ روشنایی زیادی ایجاد کرده بود، نگاهش که به سقف افتاد تازه متوجه زیبایی عمارت شد، تمامی سقفها با آینه و شاهعباسی کار شده بودند و جذابیت شدیدی به عمارت بخشیده بودند.
کایان درحالی که در دل به فکر فرو رفته بود خمیازهای کشید و کشو قوسی به بدنش داده و گفت:
- İyi ki bizim de bu evde bir payımız var
(چه خوبه که ما هم از این خونه سهم داریم)
این را گفته و وارد یکی از اتاقها شد، فضای اتاق بوی خوبی میداد، پردههای سفید، زیبایی اتاق را چند برابر کرده بودند، تختی کرم رنگ با ملافه و روتختی براق سفید گوشه اتاق دیده میشد که او را برای خواب تحریک میکرد.
نگاهی سرسری به اطراف چرخاند و سپس بدون بستن در روی تخت نشسته و سریع دراز کشید.
تخت گرم و نرم، جان میداد که چند ساعت استراحت کند، مخصوصا مهمانی دیشب که او را به شدت خسته کرده بود.
یکی از پاهایش را جمع کرده و پای دیگر را دراز کرد.
آرنجش را روی چشمانش گذاشت تا فضا کمی تاریک شده و سریع خوابش ببرد، با این کار تا ۱۰ نشمرده به خواب میرفت، چشمانش را بسته و چند ثانیه بعد به سرعت به خواب رفت.
- ۲.۵k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط