debt (part 1)
Debt
One shot
Romance, action, smut
Written by Ian
باران از غروب شروع شده بود.
نه آن باران آرامی که فقط شیشه ھای پنجره را خیس کند؛
بارانی سنگین و بیرحم که خیابان ھای شھر را زیر پردھای
خاکستری
پنھان کرده بود و صدای قطره ھایش روی سقف ماشین ھا،
فرصت شنیدن ھر صدای دیگری را میگرفت.
در انتھای یکی از خیابان ھای خلوت حومه شھر، پشت
دیوارھای بلند سنگی و درختان قدیمی، خانه ای عظیم قرار
داشت.
خانه ای که بیشتر به یک عمارت سلطنتی شبیه بود تا محل
زندگی یک خانواده.
چراغ ھای طبقه اول روشن بودند.
اما تقریبا تمام پنجره ھای طبقه دوم تاریک بودند.
جونگکوک داخل یک ون سیاه نشسته بود و از پشت شیشه به
عمارت نگاه میکرد.
دستکشھای مشکی اش را پوشیده بود و کلاه ھودی اش را پایین
کشیده بود.
ـ« پس اینه؟»
مردی که کنار او نشسته بود، لپ تاب را روی زانوھایش باز
کرد.
ـ «ھمینه. »
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ «بزرگه. »مرد خندید.
ـ «برای ھمین انتخابش کردیم. »
سه نفر دیگر ھم داخل ماشین بودند.
یک باند کوچک.
نه خلافکارھای حرفه ای و نه آدم ھای خطرناک.
فقط چند دزد که تا آن شب بیشتر سراغ خانه ھای خالی و مغازه
ھای کوچک رفته بودند.
اما امشب...
فرق داشت.
صاحب این خانه یکی از ثروتمندترین تاجران شھر بود.
گفته میشد داخل گاوصندوقش اسناد، پول نقد، جواھرات و حتی
چند تا از کمیاب ترین قطعه ھای الماس نگھداری میکند.
جونگکوک برای اولین بار در این عملیات شرکت کرده
بود.یکی از دوستانش گفته بود:
«یه کار راحت، یه شب، پول زیاد. »
و جونگکوک قبول کرده بود.
اشتباه اولش ھمین بود.
آنھا نمیدانستند امشب فقط یک گروه دزد وارد آن خانه نمیشود.
مرد دیگری ھم در راه بود.
مردی که برای دزدی نیامده بود...ساعت یازده و چھل دقیقه شب.
ماشین دیگری چند خیابان دورتر توقف کرد.
مردی با کت بلند مشکی از آن پیاده شد.
چتر ھمراھش نبود.
باران روی موھای تیره اش مینشست اما به نظر نمیرسید اھمیتی
بدھد.
در دستش یک اسلحه کوچک بود.
چھره اش آرام بود.
بیش از حد آرام.
مرد به صفحه گوشی اش نگاه کرد.
پیام کوتاھی روی صفحه ظاھر شد.
ھدف: کیم دوھو.
مکان: عمارت دوھو.
زمان: قبل از نیمه شب.
گوشی را خاموش کرد.
زیر لب گفت:
ـ «بیست دقیقه. »
بعد به سمت عمارت حرکت کرد...
.یازده و پنجاه دقیقه.
در پشتی عمارت تقریبا ھیچ نگھبانی نداشت.
جونگکوک به آرامی قفل را باز کرد.
در با صدای بسیار آرامی باز شد.ـ «آماده؟»
صدای دوستش آمد.
جونگکوک سر تکان داد.
ھمه وارد شدند....
ادامه دارد ...
One shot
Romance, action, smut
Written by Ian
باران از غروب شروع شده بود.
نه آن باران آرامی که فقط شیشه ھای پنجره را خیس کند؛
بارانی سنگین و بیرحم که خیابان ھای شھر را زیر پردھای
خاکستری
پنھان کرده بود و صدای قطره ھایش روی سقف ماشین ھا،
فرصت شنیدن ھر صدای دیگری را میگرفت.
در انتھای یکی از خیابان ھای خلوت حومه شھر، پشت
دیوارھای بلند سنگی و درختان قدیمی، خانه ای عظیم قرار
داشت.
خانه ای که بیشتر به یک عمارت سلطنتی شبیه بود تا محل
زندگی یک خانواده.
چراغ ھای طبقه اول روشن بودند.
اما تقریبا تمام پنجره ھای طبقه دوم تاریک بودند.
جونگکوک داخل یک ون سیاه نشسته بود و از پشت شیشه به
عمارت نگاه میکرد.
دستکشھای مشکی اش را پوشیده بود و کلاه ھودی اش را پایین
کشیده بود.
ـ« پس اینه؟»
مردی که کنار او نشسته بود، لپ تاب را روی زانوھایش باز
کرد.
ـ «ھمینه. »
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ «بزرگه. »مرد خندید.
ـ «برای ھمین انتخابش کردیم. »
سه نفر دیگر ھم داخل ماشین بودند.
یک باند کوچک.
نه خلافکارھای حرفه ای و نه آدم ھای خطرناک.
فقط چند دزد که تا آن شب بیشتر سراغ خانه ھای خالی و مغازه
ھای کوچک رفته بودند.
اما امشب...
فرق داشت.
صاحب این خانه یکی از ثروتمندترین تاجران شھر بود.
گفته میشد داخل گاوصندوقش اسناد، پول نقد، جواھرات و حتی
چند تا از کمیاب ترین قطعه ھای الماس نگھداری میکند.
جونگکوک برای اولین بار در این عملیات شرکت کرده
بود.یکی از دوستانش گفته بود:
«یه کار راحت، یه شب، پول زیاد. »
و جونگکوک قبول کرده بود.
اشتباه اولش ھمین بود.
آنھا نمیدانستند امشب فقط یک گروه دزد وارد آن خانه نمیشود.
مرد دیگری ھم در راه بود.
مردی که برای دزدی نیامده بود...ساعت یازده و چھل دقیقه شب.
ماشین دیگری چند خیابان دورتر توقف کرد.
مردی با کت بلند مشکی از آن پیاده شد.
چتر ھمراھش نبود.
باران روی موھای تیره اش مینشست اما به نظر نمیرسید اھمیتی
بدھد.
در دستش یک اسلحه کوچک بود.
چھره اش آرام بود.
بیش از حد آرام.
مرد به صفحه گوشی اش نگاه کرد.
پیام کوتاھی روی صفحه ظاھر شد.
ھدف: کیم دوھو.
مکان: عمارت دوھو.
زمان: قبل از نیمه شب.
گوشی را خاموش کرد.
زیر لب گفت:
ـ «بیست دقیقه. »
بعد به سمت عمارت حرکت کرد...
.یازده و پنجاه دقیقه.
در پشتی عمارت تقریبا ھیچ نگھبانی نداشت.
جونگکوک به آرامی قفل را باز کرد.
در با صدای بسیار آرامی باز شد.ـ «آماده؟»
صدای دوستش آمد.
جونگکوک سر تکان داد.
ھمه وارد شدند....
ادامه دارد ...
- ۸.۴k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط