رمان غریبه کوچولو
پارت۱۷
.
پر صدا آب تو دهنمو قورت دادم و سیع میکردم خودمو عقب بکشم ک دسترسی ب من نداشته باشه...اما خیلی راحت با یکی از دستای گندش دوتا دستمو قفل کردو ب طوری ک فشاری بهم نیاد نشست رو شکمم.
تند تند نفس میکشیدم..
دیگه نمیتونستم وانمود کنم ک نترسیدم
صورتشو آورد نزدیک صورتم ک خیلی تند چشمامو بستم ک با خوردن نفسای گرمش تو صورتم حالم دگرگون شد.
آرلو:ترسیدی کوچولو؟
با تمام شجاعتی ک تو خودم پیدا کردم گفتم
سیدنی:،هه..ت..ترس؟
تک خنده ی جذاب و رومخی کرد و بیشتر صورتشو نزدیکم کرد و اینبار جوری وایساد ک نفسای اغواکنندش ب گردنم بخوره.
کم کم حالم داشت بد میشد..
داشتم از خودم بیخود میشدم..
ولی ن،من کم نمیارم،البته،امیدوارم.
آرلو:پشیمونی؟
جوابی ندادم ک باز گفت
آرلو:بگو پشیمونی ک امشب از خیرت بگذرم!
خیلی تخس بی جواب گذاشتمش ک با حس دستای بزرگ و گرمش بین سینه هام و روی قفسه ی سینم نفسم رفت..
لبامو ب دندون گرفتم تا بتونم بیشتر خودمو کنترل کنم.
آرلو:منم بدم نمیاد ک برم تو کارتو و تا صب باهات خوشبگذرونم!
دستشو خیلی دیوونه و سریع ب سمت شکمم برد.
من توقع داشتم ک وایسته ولی با حس کردن دستش رو بالای بهشتم جیغی زدم و سریع دهن وا کردم
سیدنی:باشه باشه پشیمونم آره پشیمون شدم فقط از رو پاشو.
با خنده های بلندی ک سر میداد از روم پاشد و فاصله گرفت..
آرلو:آفرین دختر خوب...
و بدون هیچ حرفی رفت بیرون از اتاق
نفس کلافه ای کشیدم و در ب صدا در اومد و بدون منتظر بودن ب جوابی ک بدم ی لشکر خدمتکار اومدن تو.
یک نفر از اونا جلو وایساده بود ک گمونم سر خدمتکار همونه.
با احترام همون زنه شروع ب حرف زدن کرد.
سرخدمتکار:خانم ارباب دستور دادن ک ببریمتون حموم و رسیدگی کنیم بهتون،ازتون میخوام ک باهامون همکاری کنید!
ب اون چ ک برا من تصمیم میگیره.
آروم زیر لب جوری ک نشنون گفتم:اربابتون غلط کرده!
سیدنی:حمومو آماده کنین خودم دوش میگیرم.
سرخدمتکار:عذر میخوام ولی به ما دستور دادن ک همه کارتونو خودمون انجام بدیم!
سیدنی:یعنی چی..من راحت نیستم میخوام خودم برم.
سرخدمتکار نفس کلافه ای بیرون داد و با ی بشکن گفت
سرخدمتکار:خانما!شروع کنین!
با همین چند کلمه ای ک گفت همه خدمتکارا عو*ضی ریختن سرم و بزور بردنم حموم و لخ*تم کردن و گزاشتنم تو وان حمومی ک توش پر بود از آب ولرم!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
بچه ها ببخشید ک دیر شد تا این پارتو بزارم.
خیلی خیلی زیاد خوابم میاد و بقیه پارتو میزارم برا فردا پس فردا🎀💔
لایک و کامنت یادت نره سلطان🤝🌻
.
پر صدا آب تو دهنمو قورت دادم و سیع میکردم خودمو عقب بکشم ک دسترسی ب من نداشته باشه...اما خیلی راحت با یکی از دستای گندش دوتا دستمو قفل کردو ب طوری ک فشاری بهم نیاد نشست رو شکمم.
تند تند نفس میکشیدم..
دیگه نمیتونستم وانمود کنم ک نترسیدم
صورتشو آورد نزدیک صورتم ک خیلی تند چشمامو بستم ک با خوردن نفسای گرمش تو صورتم حالم دگرگون شد.
آرلو:ترسیدی کوچولو؟
با تمام شجاعتی ک تو خودم پیدا کردم گفتم
سیدنی:،هه..ت..ترس؟
تک خنده ی جذاب و رومخی کرد و بیشتر صورتشو نزدیکم کرد و اینبار جوری وایساد ک نفسای اغواکنندش ب گردنم بخوره.
کم کم حالم داشت بد میشد..
داشتم از خودم بیخود میشدم..
ولی ن،من کم نمیارم،البته،امیدوارم.
آرلو:پشیمونی؟
جوابی ندادم ک باز گفت
آرلو:بگو پشیمونی ک امشب از خیرت بگذرم!
خیلی تخس بی جواب گذاشتمش ک با حس دستای بزرگ و گرمش بین سینه هام و روی قفسه ی سینم نفسم رفت..
لبامو ب دندون گرفتم تا بتونم بیشتر خودمو کنترل کنم.
آرلو:منم بدم نمیاد ک برم تو کارتو و تا صب باهات خوشبگذرونم!
دستشو خیلی دیوونه و سریع ب سمت شکمم برد.
من توقع داشتم ک وایسته ولی با حس کردن دستش رو بالای بهشتم جیغی زدم و سریع دهن وا کردم
سیدنی:باشه باشه پشیمونم آره پشیمون شدم فقط از رو پاشو.
با خنده های بلندی ک سر میداد از روم پاشد و فاصله گرفت..
آرلو:آفرین دختر خوب...
و بدون هیچ حرفی رفت بیرون از اتاق
نفس کلافه ای کشیدم و در ب صدا در اومد و بدون منتظر بودن ب جوابی ک بدم ی لشکر خدمتکار اومدن تو.
یک نفر از اونا جلو وایساده بود ک گمونم سر خدمتکار همونه.
با احترام همون زنه شروع ب حرف زدن کرد.
سرخدمتکار:خانم ارباب دستور دادن ک ببریمتون حموم و رسیدگی کنیم بهتون،ازتون میخوام ک باهامون همکاری کنید!
ب اون چ ک برا من تصمیم میگیره.
آروم زیر لب جوری ک نشنون گفتم:اربابتون غلط کرده!
سیدنی:حمومو آماده کنین خودم دوش میگیرم.
سرخدمتکار:عذر میخوام ولی به ما دستور دادن ک همه کارتونو خودمون انجام بدیم!
سیدنی:یعنی چی..من راحت نیستم میخوام خودم برم.
سرخدمتکار نفس کلافه ای بیرون داد و با ی بشکن گفت
سرخدمتکار:خانما!شروع کنین!
با همین چند کلمه ای ک گفت همه خدمتکارا عو*ضی ریختن سرم و بزور بردنم حموم و لخ*تم کردن و گزاشتنم تو وان حمومی ک توش پر بود از آب ولرم!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
بچه ها ببخشید ک دیر شد تا این پارتو بزارم.
خیلی خیلی زیاد خوابم میاد و بقیه پارتو میزارم برا فردا پس فردا🎀💔
لایک و کامنت یادت نره سلطان🤝🌻
- ۵.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط