اسم:نیمه شب پارت:۲

«ویو انیا»
دیدم که ارباب جوان هستش یعنی دامیان گفتم:ارباب دارید چی کار میکنید
گفت:اوم خون خوشمزه بود ولی بزار یه چیزی بهت بگم تو مال منی
تعجب کردم شاید من دارم توهم میزنم
گفتم:ارباب حالتون خونه
گفت:عالیه
دیدم داره نزدیکم میشه رفتم عقب اونم امد دیگه رسیده بودم به دیوار رسید بهم و دستاش رو دو طرفم گذاشت سرش رو نزدیکم کرد و منو بو.س.ید نمی دونم چرا ولی منم همراهی کردم چند دقیقه گذشت و دیگه داشتم خفه میشدم زدم روی شونه اش اونم فهمید که دارم خفه میشم لبش از روی لبم جداکرد گفت:حالا فهمیدی که مال منی
گفتم:ولی ارباب نمیشه من یه خدمتکار ساده ام و تازه من انسانم
گفت:برای من مهم نیست من فقط خودت رو میخوام
[به عرض تون برسونم که دامیان مست نیست]
گفتم:ولی نمیشه
گفت:یه چیز رو به من بگو توهم منو دوست داری؟
گفتم:ام ام ام
دستش رو گذاشت روی چونه ام و صورتم رو بالا اورد
گفت:تو صورتم نگاه کن و بگو منو دوست داری یانه
دستش رو گذاشت روی چونه ام و صورتم رو بالا اورد
گفتم:اره
نیشخند زد و منو پرنسسی بلند کرد و برد به سمت اتاقش منو گذاشت رو تخت و
[بچه ها نمی دونم که اینجا شو که یه کم هنتای رو بنویسم یا نه اگه می خواین توی کامنتا بگید اگه خواستین بنویسم ]
«نویسنده»
صبح شده بود افتاب نور میخورد به صورت دامیان
[یه نکته اینا هم مثل انسان ها صبح بیدار میشن]
دامیان بی دار شد و دید که انیا کنارش خواب هستش یه لبخند میزنه و دید که انیا هم بیدار شد بلند شد و خیلی خجالت کشید پتو رو جلوی خودش گرفت و سرش رو پایین گرفت
دامیان:از چی خجالت میکشی من که کل بدنت رو دیدم
انیا بیشتر خجالت کشید و با لکنت گفت:م.م..ن..ن د..ی..گه ..با..ید..برم ....الانه‌.بق..یه. ب.ی.دا.ر میشن
دامیان:باشه ولی خیلی به خودت فشار نیار
انیا با سر تایید کرد و بلند شد ولی کمرش درد میکرد ولی هیچی نگفت لباس هاشو پوشید و رفت بیرون اتاق
«چند دقیقه بعد»
الان دیگه همه بیدار شده بودن و خدمتکار ها هم داشتن کار میکردن
دامیان داشت با خودش میگفت که انیا بکنه خدمتکار شخصیش
دامیان:سر خدمتکار
سر خدمتکار سریع رفت پیش دامیان
سر خدمتکار:امری دارید ارباب جوان
دامیان:اره اون دختره خدمتکار جدید که انسانم هم هستش میخوام خدمتکار شخصیم باشه و بگید که بیاد
سر خدمتکار:چشم ارباب
سر خدمتکار رفت پیش اینا و گفت:هی دختره تو از الان به بعد شدی خدمتکار شخصی ارباب جوان و ارباب هم گفت که بری پیششون
انیا:چشم
انیا رفت پیش دامیان و رفت پیشش
دامیان:بیا تو و در رو ببند
انیا امد تو و در رو هم بست دامیان پاشد و دست انیا رو گرفت برد نشوند روی پای خودش و خودش هم نسشت روی صندلی و هی قربون صدقه انیا میرفت





ببیند چه ادم خوبی هستم من شرط قبلی کامل نشده ولی من پارت دادم
شرط این پارت بعدی
۱۳لایک
۱۳کامنت
دیدگاه ها (۳۱)

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی پارت ۱۴

P20انیا از شدت خسته گی قش کرد رو تخت و همین طور دامیان فردا ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشقی حقیقی

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط