Anya x Damian پارت۴۴

(چند روز بعد آکادمی ادن زنگ آخر)
هندرسون:بس کن فورجر اگه چیزی هم میدونستم بازم هیچی نمیگفتم!
آنیا:آقای هندرسون خواهش میکنم!
هندرسون:گفتم که من چیزی نمیدونم_
آقای هندرسون نگاهی به آنیا کرد التماس تو نگاه آنیا موج میزد و دل آقای هندرسون خیلی برای آنیا سوخت
یه نفس عمیق کشید و گفت:تا جایی که فهمیدم...دلیل نیومدن دزموند به مدرسه مشکلات خانوادگیه
آنیا:مشکلات خانوادگی؟
هندرسون:اونها خیلی سفارش کردن که درباره ی این موضوع مخصوصا تو چیزی نگم
آنیا:من؟......
هندرسون:به کسی چیزی نمیگی وگرنه خودم شخصا از آکادمی اخراجت میکنم!
آنیا:ح_حواسم هست به کسی چیزی نمیگم
آقای هندرسون رفت و آنیا هم نشست رو
چند دقیقه ای گذشته بود و آنیا حسابی تو فکر فرو رفته بود که یه نفر اومد و گفت:میتونم اینجا بشینم؟
آنیا که تو حال خودش بود گفت:آره
اونم نشست و بعد چند لحظه گفت:از دامیان چه خبر؟
آنیا از فکر بیرون اومد سرشو چرخوند و فهمید به کسی که جا داده بود آلیس بوده
آنیا:تو اینجا چیکار میکنی؟!
آلیس خندید و گفت:تو خودت به من جا دادی بعد نفهمیدی من اینجام؟ هوممممم؟ خیلی پرتی
آنیا:ازین جا برو!
آلیس نیشش بیشتر باز شد و دستشو انداخت دور گردن آنیا و به آنیا نزدیک تر شد و گفت:حالا داری بیرونم میکنی؟ چقد ظالمی
آنیا از آلیس دور شد و گفت:به من نزدیک نشو!
آلیس:چیه ها؟ میترسی مثل اون موقع بیوفتم به جون موهات؟ یا بندازمت جلو پسرا؟ یعنی انقد ازم میترسی؟
آنیا اخم کرد و گفت:من ازت نمیترسم!
آلیس:مثله اینکه تو واقعا نمیدونی نه؟ خوب اشکال نداره بهت میگم......دامیان قراره با من ازدواج کنه!
آنیا:چی؟! چی داری میگی؟!
آلیس خندید و گفت:امشب قراره که بابای دامیان با بابای من قرار داد ازدواج برای منو دامیان ببنده حالا فهمیدی چرا دامیان مدرسه نمیاد عزیزم؟
آنیا:داری دروغ میگی!!
آلیس:اون موقع که برای عروسیمون دعوتت کردم میفهمی که دارم دروغ میگم یا نه پس دیگه هیچ وقت با دامیان نبینمت!
اشک توی چشمای آنیا جمع شد و قطره قطره اشکاش شروع به ریختن کردن
آنیا:داری دروغ میگی! من باور نمیکنم! دامیان....به من قول داده بود!
آلیس:آفرین گریه کن! فقط گریه کن!بازنده ها کاری جز گریه کردن ندارن! ازین به بعد هر قول قراری هم که بینتون بوده تموم شدست تموم! دیگه دور دامیان یا بهتره بگم دور همسر آینده ی منو خط بکش
آلیس از اونجا رفت و آنیا موند و با یه دل شکسته دقیقا از همون چیزی که ترسیده بود سرش اومده بود نمیتونست باور کنه همچین اتفاقی داره میوفته
(ساعت ۸ شب عمارت دزموند ها)
دامیان از استرس کل بدنش میلرزید و تو اتاقش هی راه میرفت و با خودش میگفت:حالا چیکار کنم؟ چه غلطی بکنم؟من نمیخوام عمرمو به پای کسی حروم کنم که حالم ازش به هم میخوره! من باید یجوری از امضا کردن این قرارداد قسر در برم! چیکار کنم؟ فرار کنم؟ نه نباید فرار کنم........ولی....ولی هیچ چاره ی دیگه ای ندارم! با_ید همین الان وسایلمو جمع کنم! باید فرار کنم!
دامیان هرچی دم دستش اومد رو برداشت و یه کیف آورد و همرو گذاشت تو کیفش که یهو به خودش اومد و گفت:د_دارم چیکار میکنم؟! چرا دارم انقد هول هولکی تصمیم میگرم؟ اگه فرار کنم زنده میمونم؟ اگه فرار کنم اتفاقی برام نمیوفته؟ اصن باید چجوری از اینجا فرار کنم؟_
یهو در اتاق باز شد و دامیان سریع روشو برگردونند و دیمیتروس رو دید
دامیان:تو اینجا چیکار میکنی!؟
دیمیتروس:نمیای پایین؟ خانواده ی پایلت ماشینشون رسید
دامیان به دیمیتروس نزدیک شد و شونه های دیمیتروس رو گرفت و گفت:دیمیتروس! تروخدا یه کاری برام بکن! به پات میوفتم! التماست میکنم! خواهش میکنم یه کاری برام بکن منو ازین جا فراری بده! من آنیا رو خیلی دوست دارم!
دیمیتروس:عقلتو از دست دادی؟ دیونه شدی؟!
دامیان چشماش قرمز شد و گفت:من عاشقشم! نمیتونی بفهمی هر روز چقد استرس اینو دارم مبادا یکی بهش نزدیک بشه
دیمیتروس:من نمیتونم برات کاری بکنم
دامیان:اما....اما_
دیمیتروس:تنها کسی که میتونه تورو نجات بده خودتی خودت یه کاری بکن اگه واقعا دختره رو دوست داری برای رسیدن بهش دست به دامن بقیه نشو






(اگه غلط املایی چیزی دیدین دیگه به بزرگی خودتون ببخشین عجله ای نوشتم🗿☝)
دیدگاه ها (۲۰)

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشقی حقیقی

دروغی که واقعی شد

Anya x Damian پارت۶۱

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

Anya x Damian پارت۶۰

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط