Anya x Damian پارت۶۱
دیمیتروس:جولی؟ من میخوام برم پیش مامان بابام تو نمیای؟
جولیت:اوه! چرا چرا یه چند لحظه صبر کن منم همراهت میام(〃^ω^〃)
دیمیتروس:تا تو میای به راننده میگم ماشینو آماده کنه
( چند دقیقه بعد)
جولیت از اتاق بیرون اومد لباس قرمز خوش رنگ چین داری پوشیده بود
دیمیتروس:میدونی که زمستون تازه داره شروع میشه دیگه نه؟با اون بیای بیرون سرما میخوری
جولیت:نگران نباش کتمم میپوشم راستی چطور شدم؟(≡^∇^≡)
دیمیتروس لبخندی زد و گفت:زیبا شدی
جولیت کتش رو پوشید و سریع در حالی که صدای تق تق کفش های پاشنه بلند قرمز رنگش توی عمارت میپیچید به سمت دیمیتروس حرکت کرد و به بازوش چسبید و همراه هم از عمارت خارج شدن و سوار ماشین شدن و تقریبا بعد از نیم ساعت به عمارت دزموند رسیدن
نگهبان در عمارت رو باز کرد و ماشین رفت داخل و رو به روی عمارت ایستاد
راننده از ماشین پیاده شد و در ماشین رو برای جولیت و دیمیتروس باز کرد
دیمیتروس وقتی از ماشین پیاده شد فهمید یک ماشین دیگه ای هم داخل محوطه هست آهی کشید گفت:باز این پیداش شد.....
جولیت:کی؟
دیمیتروس:بیا بریم خودت میفهمی
جولیت دوباره خودشو به بازوی دیمیتروس چسبوند و همین که باهم وارد عمارت شدن صدای جیغ جیغ های رو مخی از سالن اصلی میومد
جولیت:اوه خدای من! کی اینجاست؟! عمارتو گذاشته رو سرش!
دیمیتروس:آلیس پایلت اینجاست....
جولیت:من قطعا دلم نمیخواد جاریم همچین آدم جیغ جیغویی باشهp(╬ Ò ‸ Ó)q
خدمت کار ها تا دیمیتروس رو دیدن به پاش افتادن و با التماس گفتن:جناب دیمیتروس! خواهش میکنیم التماس میکنیم شما به دادمون برسین! لطفا یه کاری کنین که دیگه دوشیزه آلیس به اینجا نیان! هر وقت میان اینجا حسابی حال مادرتون گرفته میشه جناب دزموند هم عین خیالش نیست....هر چند ما میدونیم ایشون هم از وجود دوشیزه آلیس حسابی رنج میبرن!
دیمیتروس:خیله خوب بلند شید
خدمتکار ها به خودشون اومدن و در سالن رو برای دیمیتروس و جولیت باز کردن
آلیس:من دیگه صبرم به سر رسیده آقای دزموند! پس کی قراره اون قرار داد رو امضا کنیم!؟
میلیندا:ع_عزیز دلم تا خود دامیان نباشه و امضا نکنه که نمیشه عزیزم....
آلیس:پس چرا پیداش نمیکنید؟ دو_سه هفتست دارین چیکار میکنین؟ میدونین چند تا پسر اون بیرون هست که برای من سر و گردن میشکنن؟من به خاطر پسر شما حتی بهشون نگاه هم نمیکنم!
_خانم لطفا آروم باشید!
دیمیتروس دیگه طاقت نداشت و وارد سالن شد
آلیس:باید دامیان رو تا آخر همین هفته پیدا کنید وگرنه...وگرنه_
دیمیتروس:وگرنه چی؟
آلیس به سمت دیمیتروس برگشت
دیمیتروس:وگرنه چی ها؟مثلا میخوای چیکار کنی؟اگه انقد کم صبر و کم تحملی چرا نمیری پیش همون پسرایی که سر گردن میشکنن برات؟
دیمیتروس به آلیس نزدیک تر شد و گفت:اصلا بگو ببینم.....تو با اجازه کی پاتو تو این عمارت گذاشتی و رو سر مادر پدر من منت میزاری؟!
آلیس:من عروس این خانوادم! هر وقت بخوام میام هر وقت هم بخوام میرم!
دیمیتروس:چه بی ادب! برو رفتارتو درست کن رفتارت اصلا شایسته نیست! مطمعنم خانواده ی دزموند اصلا عروس گستاخی مثل تو رو قبول نمیکنه دوشیزه پایلت بعدشم تو هنوز قرار داد رو امضا نکردی هیچی نشده خودتو عروس خانواده ی دزموند میدونی؟همین الان از این عمارت گورتو گم کن! تو در حد این خانواده نیستی! دیگه تحت هیچ شرایطی نبینم که پاتو گذاشتی اینجا همین الان برو بیرون!
آلیس نگاهی به داوانان و میلیندا انداخت به نظر میومد که اونا هم بد جوری ازش عصبانی بودن برای همین سریع از عمارت رفت بیرون
جولیت:خدای من! چقد عمارت ساکت شد╥﹏╥
دیمیتروس:آخه پدر چرا میزاری این احمق وارد عمارت بشه؟ تو واقعا همچین عروس گستاخ و سر کشی رو مد نظر داری؟
داوانان:اون باید با دامیان ازدواج کنه(این داوانان چقد خره🗿💢)
دیمیتروس:بسیار خب....من میخوام برای چند روز مادر رو بیارم پیش خودم خودت هم اگه خواستی بیا
جولیت:وسایلتون رو جمع کردین خانم میلیندا؟
میلیندا:آره عزیزم میگم جیوز برام بیارتش
دیمیتروس:بدرود پدر ولی....اگه اون عروس خانواده ی ما بشه.....هم دامیان بدبخت میشه هم شهرتمون از بین میره و حسابی بد نام میشیم من یقین دارم همون دختر، آنیا فورجر عروس خیلی بهتری از آلیس پایلت برای خاندان دزموند هست. پدر،خوب بهش فکر کن
پیتر:چی؟! شما دوتا میخواین از اینجا برین؟عمرا اگه بزارم! مگه من مردم که شما دوتا بخواین برین هتل؟ پاشین پاشین بیاین صبحونه بخورین که امروز حسابی کار داریم!
دامیان:اما من نمیتونم به خاطر زخمم تکون بخورم
پیتر خندید و گفت:اگه همش توی تخت بمونی زخم بستر میگیری میپوسی پسر! باید یکم تحرک داشته باشی تا خوب بشی
جولیت:اوه! چرا چرا یه چند لحظه صبر کن منم همراهت میام(〃^ω^〃)
دیمیتروس:تا تو میای به راننده میگم ماشینو آماده کنه
( چند دقیقه بعد)
جولیت از اتاق بیرون اومد لباس قرمز خوش رنگ چین داری پوشیده بود
دیمیتروس:میدونی که زمستون تازه داره شروع میشه دیگه نه؟با اون بیای بیرون سرما میخوری
جولیت:نگران نباش کتمم میپوشم راستی چطور شدم؟(≡^∇^≡)
دیمیتروس لبخندی زد و گفت:زیبا شدی
جولیت کتش رو پوشید و سریع در حالی که صدای تق تق کفش های پاشنه بلند قرمز رنگش توی عمارت میپیچید به سمت دیمیتروس حرکت کرد و به بازوش چسبید و همراه هم از عمارت خارج شدن و سوار ماشین شدن و تقریبا بعد از نیم ساعت به عمارت دزموند رسیدن
نگهبان در عمارت رو باز کرد و ماشین رفت داخل و رو به روی عمارت ایستاد
راننده از ماشین پیاده شد و در ماشین رو برای جولیت و دیمیتروس باز کرد
دیمیتروس وقتی از ماشین پیاده شد فهمید یک ماشین دیگه ای هم داخل محوطه هست آهی کشید گفت:باز این پیداش شد.....
جولیت:کی؟
دیمیتروس:بیا بریم خودت میفهمی
جولیت دوباره خودشو به بازوی دیمیتروس چسبوند و همین که باهم وارد عمارت شدن صدای جیغ جیغ های رو مخی از سالن اصلی میومد
جولیت:اوه خدای من! کی اینجاست؟! عمارتو گذاشته رو سرش!
دیمیتروس:آلیس پایلت اینجاست....
جولیت:من قطعا دلم نمیخواد جاریم همچین آدم جیغ جیغویی باشهp(╬ Ò ‸ Ó)q
خدمت کار ها تا دیمیتروس رو دیدن به پاش افتادن و با التماس گفتن:جناب دیمیتروس! خواهش میکنیم التماس میکنیم شما به دادمون برسین! لطفا یه کاری کنین که دیگه دوشیزه آلیس به اینجا نیان! هر وقت میان اینجا حسابی حال مادرتون گرفته میشه جناب دزموند هم عین خیالش نیست....هر چند ما میدونیم ایشون هم از وجود دوشیزه آلیس حسابی رنج میبرن!
دیمیتروس:خیله خوب بلند شید
خدمتکار ها به خودشون اومدن و در سالن رو برای دیمیتروس و جولیت باز کردن
آلیس:من دیگه صبرم به سر رسیده آقای دزموند! پس کی قراره اون قرار داد رو امضا کنیم!؟
میلیندا:ع_عزیز دلم تا خود دامیان نباشه و امضا نکنه که نمیشه عزیزم....
آلیس:پس چرا پیداش نمیکنید؟ دو_سه هفتست دارین چیکار میکنین؟ میدونین چند تا پسر اون بیرون هست که برای من سر و گردن میشکنن؟من به خاطر پسر شما حتی بهشون نگاه هم نمیکنم!
_خانم لطفا آروم باشید!
دیمیتروس دیگه طاقت نداشت و وارد سالن شد
آلیس:باید دامیان رو تا آخر همین هفته پیدا کنید وگرنه...وگرنه_
دیمیتروس:وگرنه چی؟
آلیس به سمت دیمیتروس برگشت
دیمیتروس:وگرنه چی ها؟مثلا میخوای چیکار کنی؟اگه انقد کم صبر و کم تحملی چرا نمیری پیش همون پسرایی که سر گردن میشکنن برات؟
دیمیتروس به آلیس نزدیک تر شد و گفت:اصلا بگو ببینم.....تو با اجازه کی پاتو تو این عمارت گذاشتی و رو سر مادر پدر من منت میزاری؟!
آلیس:من عروس این خانوادم! هر وقت بخوام میام هر وقت هم بخوام میرم!
دیمیتروس:چه بی ادب! برو رفتارتو درست کن رفتارت اصلا شایسته نیست! مطمعنم خانواده ی دزموند اصلا عروس گستاخی مثل تو رو قبول نمیکنه دوشیزه پایلت بعدشم تو هنوز قرار داد رو امضا نکردی هیچی نشده خودتو عروس خانواده ی دزموند میدونی؟همین الان از این عمارت گورتو گم کن! تو در حد این خانواده نیستی! دیگه تحت هیچ شرایطی نبینم که پاتو گذاشتی اینجا همین الان برو بیرون!
آلیس نگاهی به داوانان و میلیندا انداخت به نظر میومد که اونا هم بد جوری ازش عصبانی بودن برای همین سریع از عمارت رفت بیرون
جولیت:خدای من! چقد عمارت ساکت شد╥﹏╥
دیمیتروس:آخه پدر چرا میزاری این احمق وارد عمارت بشه؟ تو واقعا همچین عروس گستاخ و سر کشی رو مد نظر داری؟
داوانان:اون باید با دامیان ازدواج کنه(این داوانان چقد خره🗿💢)
دیمیتروس:بسیار خب....من میخوام برای چند روز مادر رو بیارم پیش خودم خودت هم اگه خواستی بیا
جولیت:وسایلتون رو جمع کردین خانم میلیندا؟
میلیندا:آره عزیزم میگم جیوز برام بیارتش
دیمیتروس:بدرود پدر ولی....اگه اون عروس خانواده ی ما بشه.....هم دامیان بدبخت میشه هم شهرتمون از بین میره و حسابی بد نام میشیم من یقین دارم همون دختر، آنیا فورجر عروس خیلی بهتری از آلیس پایلت برای خاندان دزموند هست. پدر،خوب بهش فکر کن
پیتر:چی؟! شما دوتا میخواین از اینجا برین؟عمرا اگه بزارم! مگه من مردم که شما دوتا بخواین برین هتل؟ پاشین پاشین بیاین صبحونه بخورین که امروز حسابی کار داریم!
دامیان:اما من نمیتونم به خاطر زخمم تکون بخورم
پیتر خندید و گفت:اگه همش توی تخت بمونی زخم بستر میگیری میپوسی پسر! باید یکم تحرک داشته باشی تا خوب بشی
- ۲۰.۰k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط