{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 116
پشت میز نشسته بود و کت مشکی بلندی پوشیده بود و شال قرمز رنگی هم به دور گردنش بود...رو به روی دازای ایستاده بود و با لبخند صحبت می‌کرد که چویا حرصش گرفت و جلو رفتو تعظیم اجباری کرد
+ متاسفم...رئیس...با دازای سان کار دارم
موری سرشو بالا گرفت و گفت
" وقتی دارم با دازای صحبت میکنم بهتره دخالت نکنی چویا "
چویا یه تای ابروشو بالا داد و گفت
+ از شر اون خلاص شدیم حالا گیر تو افتادیم؟ جمع کن بابا...دازای همراهم بیا
دازای بهش خندید و موری بلند گفت
" بهتره مودب باشی چویا "
+ حتما! حتما!
دازای رو برد داخل اتاق و درو بست
+ اون عوضی چی میگفت؟
_ باید بهت جواب بدم؟
+ آره
_ ولی لزومی نمیبینم
+ دازای...حرصمو در نیار...اون عوضی چی داشت بهت میگفت؟
دازای سمت صورتش خم شد و اونقدر نزدیک بود که نفس هاش به پوست چویا برخورد می‌کرد
_ سرت تو کار خودت باشه چیبی کوتوله
و از کنارش با خونسردی رد شد که چویا موند.
+ الان چه گوهی خورد؟ دازای!!!!!!!!!!!!!!!!!
دنبالش رفت و از پشت آویزونش شد
+ اگه بهم نگی و دور ور اون کلاغ بی خاصیت بگردی پس منم باید کول کنی
_ چویا انقدر نچسب
+ همینی که هست
_ چویا گفتم برو سر کارت تو کار زندگی نداری هی میای ور دل من؟
+ خب همه کار زندگی من تو مافیاست و تو هم جزو مافیایی...که این یعنی من الان سر کارو زندگیمم
_ زبونتو کوتاه کن تا خودم کوتاهش نکردم
+ ههههه کم اوردی جناب ابلیس؟ الحق که راست گفتن شیطانم جلو معشوقه اش زانو میزنه
_ کدوم احمقی همچین چیزی گفته؟
+ نمیدونم کلا شنیدم
_ چویا بیا پایین
+ نمیخواممم!!!
_ باید برم...پیش لوکا
چویا ناگهان شیطنت تو ظاهرش تبدیل به ترس و نگرانی شد و گفت
+ نه نرو
_ چرا؟
+ گفتم نرو...تو با دیدنش دوباره میخوای یه پاکت سیگار بکشی...ریه هات رو خراب نکن
_ حرفای جدید میزنی؟ خبریه؟
+ امم شاید؟!
_ خب چخبره؟ زود بگو و از رو شونه هام بیا پایین
+ خبری نیست
و شروع به زبون درازی کرد که دازای نفسشو با شتاب بیرون داد
_ پس بیا پایین
+ نمیخوام...منو ببر تو اتاق خودت
_ اتاق من چرا...خودت اتاق داری
+ ولی من میخوام تو اتاق تو باشم احمق
_ به کی گفتی احمق؟
+ به تو...دقیق منظورم تو بودی دازای اوسامو
_ الان حقته بندازمت زمین
دم در اتاق رسید و واردش شد و پرتش کرد رو تخت که بالا پایین شد
_ یه بار دیگه جرعت داری تکرارش کن
+ هر چند بار که بخوای تکرارش میکنم...احمق!...احمق!...احمق!...دازایه احمقق!!!!!
دازای روی تخت رفت و دستو پاشو بست و شروع به قلقلک دادنش کرد که صدای خنده هاش تو کل مافیا پخش می‌شد
+ ایی...ولم کنن!!!!...دازای خوا...خواهش میکنم...
_ به من گفتی احمق هوم؟ انتقام خوبیه!
+ عوضی!!!!!
بلند با خنده گفت و اونقدر خندید که کم مونده بود از حال بره که دازای ولش کرد
_ یه بار دیگه تکرارش کن
+ ب...ببخشید!
با خنده گفت و دستو پا زد
+ بازم کن
_ ببینم امروز چی خوردی؟
+ امم یکم موچی و رامن خوردم...چطور؟
_ چیز دیگه ای نخوردی؟ عجیبه که انقدر سر به سر من میزاری
+ من؟ چرا چرندت میگی؟
_ حالت خوبیه ها
+ اوهوم...رئیس نیست حالمونو بگیره...قاتل هم پیدا شد...مشکلی دیگه نیست تازه از لویی هم جدا شدی اونم رفت به درک...من خوشحالم دازای...خیلی خوشحال!
دازای لبخندی بهش زد و پاهاشو از هم باز کرد و روش خیمه زد و به چشمای براق و روشن چویا نگاه کرد
_ چشماتم می‌درخشن
چویا نگاهشو رو لبای خشکش داد و با شیطنت گفت
+ دازای لبات خشک شده...بزار برات ترشون کنم
سمت صورتش یهو خم شد و با دندون لباشو گرفت و پایین آورد و شروع به بوسیدنش کرد که دازای رو لباش خندید و دستاشو باز کرد که فورا به دور گردنش خزید و دازای هم دستشو زیر کمرش انداخت و بدنشو بالا تر آورد...با چشمای نیمه باز به چشمای خمار چویا نگاه کرد و بوسه رو عمیق تر کرد.
پاهاش رو باز کرد و دست آزادش رو روی رونش گذاشت و فشرد
چویا با حس زبون دازای داخل دهنش دستشو برد لای موهاش و موهاشو چنگ زد و تنشو کامل به بدن دازای چسبوند و ناله ای از قصد داخل دهانش کرد
پاهاشو دور کمر دازای برد و با حس کمبود نفس به طور کامل ازش جدا شد و دستاشو باز کنار تنش انداخت
تند تند نفس نفس میزد و با حالتی جذاب به دازای نگاه می‌کرد
+ تو یه احمقی...
_ انتقامی که گرفتم...بس نبود؟
+ یه انتقام شیرین تر بگیر...کنارش بهم جایزه هم بده
_ جایزه؟ فکر نکنم
خواست دوباره ببوستش که چویا دستشو رو لبای دازای گذاشت
+ خب من تنبیهت میکنم...دیگه نمیزارم بوسم کنی
دازای اخم کرد و دستاش رو گرفت و بالای سرش با یه دست قفل کرد و گردنشو با یه دست آزادش گرفت و با چشمایی سرخ و نیشخند گفت
_ چیزی ‌که مال منه رو نمیتونی ازم محدودش کنی
_______________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۳)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

ابلیس

بهار بدون تو

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

یک سگ زیادی ولگرد

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط