۱۰۲
حالا هم چویا تموم پرده ها رو کنار زده بود و رک و پوست کنده حرفا رو شلخته میپروند
تقصیری هم نداشت
روانش بیش از حد تحت فشار قرار گرفته بود
چویا:بهم بگو دازای اوسامو تا کی میخوای چشمای لعنتیت رو روی واقعیت ببندی؟
تا کی ها؟؟؟
حرف های پدرت همش درست بود من یه یتیمم من یه ادمی هستم که تنهام و حتی خانوادمم رهام کردن و دوستام برای دلسوزی با منن
به محض به اتمام رسوندن جمله لگدی به تخت بخت بزگشته زد که باعث ترک خوردن چوب تخت کبود شدن پای خودش شد
نفس نفس میزد و سینهاش با هر نفس بالا پایین میشد ، رگ شقیقهاش از شدت عصبانیت بیرون زده و چهرش سرخ بود
سمت در پا تند کرد و از اتاق خارج شد و وارد اتاق کار خودش شد
دازای با دیدن رفتار چویا تصمیم گرفت بزاره برای مدتی تنهاش بزاره تا بلکه حتی شده کمی آروم شه و بعد شاید بتونن بازم باهم صحبت کنن
اما این فکر با صدای کوبش و شکستن از همون اتاق نافرجام موند
پا تند کرد و سمت اتاق کار رفت
وضعیت اتاق در گذشت فقط دو دقیقه از این رو به اون رو شده بود
میز چوبی که دودقیقه پیش سالم و درست سرجاش بود بر عکس شده بود
صندلی شکسته بود و کف اتاق با برگه پوشیده شده بود
و چویا بود که درون قفسه رو به دنبال چیزی میشکافت
از پشت دستاشو دور بدنش حلقه و با صدای ارومی کنار گوشش زمزمه کرد
دازای:چویا بسه. لطفا اروم باش خواهش میکنم بخاطر خدا چویا آروم
خودش رو از بین دستای مرد آزاد کرد و دوباره کار خودشو کرد
و بالاخره چیزی که دنبالش بود رو پیدا برداشت
با خشمنگاهی به دازای انداخت
فریاد زد :نگاه کن دازای خوب نگاه کن این همون چیزیه که بخاطرش تمام بلا ها سرم اومد
این لعنتی!!! مایه تموم بدبختی های من و توعه این شغل منه که باعث عذابمون شده شغلی که به قول هم مادرم هم پدرت نون و آب نشد و فقط ذلت این زندگی ذلت بار رو بیشتر کرد
میشد خشم رو از تک تک حرفاش فهمید اما هرکسی نمیتونست غمی که چویا از خودش داشت رو بفهمه
جز دازای
که با چشمایی لرزون و قلبی نگران به تک تک حرفاش داشت گوش میداد
حرفایی که با فریاد از حنجره چویا بیرون میومد
فکر...فکر میکردم اونا اشتباه میگن فکر میکردم چیزی راجب حس خوبی که وقتی طراحی میکنم وقتی مینویسم ندارن فکر میکردم درکی از عشقی که بین من و کارم بود ندارن بین چیزی که منو از این زندگی کذایی خارج میکرد و برای چند دقیقه بهم ارامش میداد
آرامشی که حالا کنار تو به اوج خودش رسیده و من تا به حال نداشتمش
من با تموم وجود شیفته این آرامشم و نمیخوام و نمیذارم کسی ازم بگیرتش حتی اگر بهاش رها کردن این رویای مسخره باشه
هه...ولی کی رو گول میزنم
بعد از اتفاقی که افتاد بعد از اون کاری که اون آشغال عوضی کرد چرا باید پیش من باشی؟
من هنوز نمیتونم باور کنم که تو چطوری پیشمی چطوری باهامی داری منو با تمام اذیت هام و حرص هام تحمل میکنی...
بعد از مدت ها پارت جدید دوستان
تقصیری هم نداشت
روانش بیش از حد تحت فشار قرار گرفته بود
چویا:بهم بگو دازای اوسامو تا کی میخوای چشمای لعنتیت رو روی واقعیت ببندی؟
تا کی ها؟؟؟
حرف های پدرت همش درست بود من یه یتیمم من یه ادمی هستم که تنهام و حتی خانوادمم رهام کردن و دوستام برای دلسوزی با منن
به محض به اتمام رسوندن جمله لگدی به تخت بخت بزگشته زد که باعث ترک خوردن چوب تخت کبود شدن پای خودش شد
نفس نفس میزد و سینهاش با هر نفس بالا پایین میشد ، رگ شقیقهاش از شدت عصبانیت بیرون زده و چهرش سرخ بود
سمت در پا تند کرد و از اتاق خارج شد و وارد اتاق کار خودش شد
دازای با دیدن رفتار چویا تصمیم گرفت بزاره برای مدتی تنهاش بزاره تا بلکه حتی شده کمی آروم شه و بعد شاید بتونن بازم باهم صحبت کنن
اما این فکر با صدای کوبش و شکستن از همون اتاق نافرجام موند
پا تند کرد و سمت اتاق کار رفت
وضعیت اتاق در گذشت فقط دو دقیقه از این رو به اون رو شده بود
میز چوبی که دودقیقه پیش سالم و درست سرجاش بود بر عکس شده بود
صندلی شکسته بود و کف اتاق با برگه پوشیده شده بود
و چویا بود که درون قفسه رو به دنبال چیزی میشکافت
از پشت دستاشو دور بدنش حلقه و با صدای ارومی کنار گوشش زمزمه کرد
دازای:چویا بسه. لطفا اروم باش خواهش میکنم بخاطر خدا چویا آروم
خودش رو از بین دستای مرد آزاد کرد و دوباره کار خودشو کرد
و بالاخره چیزی که دنبالش بود رو پیدا برداشت
با خشمنگاهی به دازای انداخت
فریاد زد :نگاه کن دازای خوب نگاه کن این همون چیزیه که بخاطرش تمام بلا ها سرم اومد
این لعنتی!!! مایه تموم بدبختی های من و توعه این شغل منه که باعث عذابمون شده شغلی که به قول هم مادرم هم پدرت نون و آب نشد و فقط ذلت این زندگی ذلت بار رو بیشتر کرد
میشد خشم رو از تک تک حرفاش فهمید اما هرکسی نمیتونست غمی که چویا از خودش داشت رو بفهمه
جز دازای
که با چشمایی لرزون و قلبی نگران به تک تک حرفاش داشت گوش میداد
حرفایی که با فریاد از حنجره چویا بیرون میومد
فکر...فکر میکردم اونا اشتباه میگن فکر میکردم چیزی راجب حس خوبی که وقتی طراحی میکنم وقتی مینویسم ندارن فکر میکردم درکی از عشقی که بین من و کارم بود ندارن بین چیزی که منو از این زندگی کذایی خارج میکرد و برای چند دقیقه بهم ارامش میداد
آرامشی که حالا کنار تو به اوج خودش رسیده و من تا به حال نداشتمش
من با تموم وجود شیفته این آرامشم و نمیخوام و نمیذارم کسی ازم بگیرتش حتی اگر بهاش رها کردن این رویای مسخره باشه
هه...ولی کی رو گول میزنم
بعد از اتفاقی که افتاد بعد از اون کاری که اون آشغال عوضی کرد چرا باید پیش من باشی؟
من هنوز نمیتونم باور کنم که تو چطوری پیشمی چطوری باهامی داری منو با تمام اذیت هام و حرص هام تحمل میکنی...
بعد از مدت ها پارت جدید دوستان
- ۱۲۲
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط