پارت دوم:
پارت دوم:
داستان از دیدگاه یونگی: نزدیک دو روزه که با کشتی طرف حکومت جیمین راه افتاده بود. قرار بود امروز بعد از ظهر به اسکله برسه . توی این دو روز در کشتی فقط خود خوری میکرد و نمیدانست چگونه با جیمین روبرو بشه ، آخرین بار در خاکسپاری پدر و مادرش اونو دیده بود ، اون موقع پسر تپلی بود و تمام دختر های حاضر در خاکسپاری اونو دوست داشتن و به یونگی توجه نمیکردن و این باعث می شد یونگی از جیمین بدش بیاد ، ولی این موضوع به ۲۵ یا ۲۶ سال پیش برمیگرده الان دوتای اونا بزرگ ، عاقل و باهوش بودن . یونگی به یادش قیافه جیمین رو آورد ، موهای بلوند طلایی ، چشم های کشیده عسلی ، پوست سفید و لبانی درشت ، یونگی توانست کمی جیمین را به خاطر بیاورد تا زمانی که اورا دید بشناسد . جیمین حکومت بزرگی داشت ( فکر کنین کل قاره اروپا حکومت جیمین هست) یونگی هر چقدر که به اسکله نزدیک میشدن بیشتر تپش قلب میگرفت و اضطرابش بیشتر میشد . بالاخره به اسکله رسیدن و یونگی با خدمتکار هاش از کشتی پیاده شد.
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از گرفتن جواب مثبت از یونگی ، برای پذیرایی از مهمانش آماده میشد ، با محاسباتی که کرده بود باید بعد از ظهر امروز میرسیدند و درست گفته بود ، در اتاقش با موهای طلایی اش ور میرفت تا اینکه مدل خوبی بهشون داد ،جیمین تغییر زیادی نکرده بود ، فقط قد بلند تر شده بود ، لاغر تر و جذاب تر ، جیمین هم مثل یونگی تلاش در تصور طرف مقابل بود ، یادش میاد که یونگی لاغر و قد بلند بود ، پوست سفید و روشنی داشت ، چشمانی کشیده مثل گرگ ، رنگ چشمانش سبز کمرنگ بود روی چشم راستش جای زخم شمشیری بود که خودش بعد از مرگ مادرش اونو ایجاد کرده بود ، اون موقع موهای بلند و طلایی داشت که معمولا با کش میبست ، روز خاکسپاری پدر و مادر یونگی ،دایه یونگی موهاشو دم اسبی بسته بود. به این فکر میکرد که لوکاس وارد اتاق شد و گفت: جیمین ، یونگی اومد ، بیا بریم اسکله برا خوشآمد گویی. جیمین سری تکان داد و از کنار لوکاس رد شد و برا دیدار یونگی رفت ، لوکاس هم دنبال جیمین رفت. یونگی همان طور که شهر و اسکله را نگاه میکرد جیمین و افرادش رو مقابلش دید ، همان که جیمین رو دید احساس امنیت و آرامش کرد چون او همان جیمین بود چندان تغییری نکرده بود ، جیمین هم با دیدن یونگی لبخندی از سر رضایت زد چون یونگی همان بود فقط جذاب تر ، خشن تر و قد بلند تر شده بود ، یونگی موهای بلند زرد یخی اش را مرتب کرد و جلو رفت ، جیمین لبخند پررنگی زد و جلو رفت به یونگی که رسید بلند گفت: خوش آمدید جناب امپراتور یونگی ، به حکومت بنده خوش آمدید. اینو گفت و دستش رو طرفش دراز کرد و لبخند زد ، یونگی با جیمین دست داد و گفت: منم از ملاقات شما خوشحالم جناب پادشاه جیمین، و لبخند شیرینی زد . جیمین دستش رو از دست یونگی جدا کرد و با همان دستش به پشت یونگی گزاشت و گفت: بفرمایید اینجا بده بریم کاخ ، و اونو طرف کاخ هدایت کرد ، یونگی از حس درس جیمین به خودش لرزید ولی چیزی نشان نداد و طرف کاخ راه افتاد .
یونگی نمیدانست این چه احساسی هست که بهش دست داد ولی میدونست چیز خوبی نیست ، جیمین هم همچنین احساسی داشت ولی نشان نمیداد .
عزیزان اینم پارت دوم
ایده چیزی دارین بگید مرسی 💋
داستان از دیدگاه یونگی: نزدیک دو روزه که با کشتی طرف حکومت جیمین راه افتاده بود. قرار بود امروز بعد از ظهر به اسکله برسه . توی این دو روز در کشتی فقط خود خوری میکرد و نمیدانست چگونه با جیمین روبرو بشه ، آخرین بار در خاکسپاری پدر و مادرش اونو دیده بود ، اون موقع پسر تپلی بود و تمام دختر های حاضر در خاکسپاری اونو دوست داشتن و به یونگی توجه نمیکردن و این باعث می شد یونگی از جیمین بدش بیاد ، ولی این موضوع به ۲۵ یا ۲۶ سال پیش برمیگرده الان دوتای اونا بزرگ ، عاقل و باهوش بودن . یونگی به یادش قیافه جیمین رو آورد ، موهای بلوند طلایی ، چشم های کشیده عسلی ، پوست سفید و لبانی درشت ، یونگی توانست کمی جیمین را به خاطر بیاورد تا زمانی که اورا دید بشناسد . جیمین حکومت بزرگی داشت ( فکر کنین کل قاره اروپا حکومت جیمین هست) یونگی هر چقدر که به اسکله نزدیک میشدن بیشتر تپش قلب میگرفت و اضطرابش بیشتر میشد . بالاخره به اسکله رسیدن و یونگی با خدمتکار هاش از کشتی پیاده شد.
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از گرفتن جواب مثبت از یونگی ، برای پذیرایی از مهمانش آماده میشد ، با محاسباتی که کرده بود باید بعد از ظهر امروز میرسیدند و درست گفته بود ، در اتاقش با موهای طلایی اش ور میرفت تا اینکه مدل خوبی بهشون داد ،جیمین تغییر زیادی نکرده بود ، فقط قد بلند تر شده بود ، لاغر تر و جذاب تر ، جیمین هم مثل یونگی تلاش در تصور طرف مقابل بود ، یادش میاد که یونگی لاغر و قد بلند بود ، پوست سفید و روشنی داشت ، چشمانی کشیده مثل گرگ ، رنگ چشمانش سبز کمرنگ بود روی چشم راستش جای زخم شمشیری بود که خودش بعد از مرگ مادرش اونو ایجاد کرده بود ، اون موقع موهای بلند و طلایی داشت که معمولا با کش میبست ، روز خاکسپاری پدر و مادر یونگی ،دایه یونگی موهاشو دم اسبی بسته بود. به این فکر میکرد که لوکاس وارد اتاق شد و گفت: جیمین ، یونگی اومد ، بیا بریم اسکله برا خوشآمد گویی. جیمین سری تکان داد و از کنار لوکاس رد شد و برا دیدار یونگی رفت ، لوکاس هم دنبال جیمین رفت. یونگی همان طور که شهر و اسکله را نگاه میکرد جیمین و افرادش رو مقابلش دید ، همان که جیمین رو دید احساس امنیت و آرامش کرد چون او همان جیمین بود چندان تغییری نکرده بود ، جیمین هم با دیدن یونگی لبخندی از سر رضایت زد چون یونگی همان بود فقط جذاب تر ، خشن تر و قد بلند تر شده بود ، یونگی موهای بلند زرد یخی اش را مرتب کرد و جلو رفت ، جیمین لبخند پررنگی زد و جلو رفت به یونگی که رسید بلند گفت: خوش آمدید جناب امپراتور یونگی ، به حکومت بنده خوش آمدید. اینو گفت و دستش رو طرفش دراز کرد و لبخند زد ، یونگی با جیمین دست داد و گفت: منم از ملاقات شما خوشحالم جناب پادشاه جیمین، و لبخند شیرینی زد . جیمین دستش رو از دست یونگی جدا کرد و با همان دستش به پشت یونگی گزاشت و گفت: بفرمایید اینجا بده بریم کاخ ، و اونو طرف کاخ هدایت کرد ، یونگی از حس درس جیمین به خودش لرزید ولی چیزی نشان نداد و طرف کاخ راه افتاد .
یونگی نمیدانست این چه احساسی هست که بهش دست داد ولی میدونست چیز خوبی نیست ، جیمین هم همچنین احساسی داشت ولی نشان نمیداد .
عزیزان اینم پارت دوم
ایده چیزی دارین بگید مرسی 💋
- ۳.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط