P¹¹
P¹¹
صبح، جیمین جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
یونگی از روی تخت نگاهش کرد.
ـ جوجه، کجا میری؟
ـ مـ... میخوام برم حیاط.
ـ تنهایی؟
جیمین سر تکون داد.
یونگی از تخت بلند شد.
ـ صبر کن، منم میام.
توی حیاط، یکی از محافظهای جوون عمارت به اسم جونگکوک نزدیک جیمین شد.
ـ سلام! تو جیمینی، درسته؟
جیمین لبخند خجالتی زد.
ـ آ... آره.
جونگکوک خندید.
ـ خیلی بامزهای!
همون لحظه یونگی از پشت سر گفت:
ـ کاری داشتی باهاش؟
جونگکوک صاف ایستاد.
ـ نه رئیس!
یونگی دستش رو دور شونهی جیمین انداخت.
ـ پس برو سر کارت.
جونگکوک سریع دور شد.
جیمین با تعجب به یونگی نگاه کرد.
ـ چـ... چرا اینطوری حرف زدی؟
ـ چهطوری؟
ـ اون فقط داشت باهام حرف میزد...
یونگی اخم کرد.
ـ لازم نیست با هر کسی صمیمی بشی.
جیمین لبخند شیطونی زد.
ـ نـ... نکنه حسودی کردی؟
یونگی چند لحظه ساکت موند.
بعد خم شد و کنار گوشش گفت:
ـ خیلی زبوندراز شدی، جوجه!
جیمین از خجالت قرمز شد.
یونگی لبخند کوچیکی زد.
اما خودش هم نمیدونست چرا دیدن جیمین کنار یه نفر دیگه اینقدر عصبانیش میکنه...
صبح، جیمین جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد.
یونگی از روی تخت نگاهش کرد.
ـ جوجه، کجا میری؟
ـ مـ... میخوام برم حیاط.
ـ تنهایی؟
جیمین سر تکون داد.
یونگی از تخت بلند شد.
ـ صبر کن، منم میام.
توی حیاط، یکی از محافظهای جوون عمارت به اسم جونگکوک نزدیک جیمین شد.
ـ سلام! تو جیمینی، درسته؟
جیمین لبخند خجالتی زد.
ـ آ... آره.
جونگکوک خندید.
ـ خیلی بامزهای!
همون لحظه یونگی از پشت سر گفت:
ـ کاری داشتی باهاش؟
جونگکوک صاف ایستاد.
ـ نه رئیس!
یونگی دستش رو دور شونهی جیمین انداخت.
ـ پس برو سر کارت.
جونگکوک سریع دور شد.
جیمین با تعجب به یونگی نگاه کرد.
ـ چـ... چرا اینطوری حرف زدی؟
ـ چهطوری؟
ـ اون فقط داشت باهام حرف میزد...
یونگی اخم کرد.
ـ لازم نیست با هر کسی صمیمی بشی.
جیمین لبخند شیطونی زد.
ـ نـ... نکنه حسودی کردی؟
یونگی چند لحظه ساکت موند.
بعد خم شد و کنار گوشش گفت:
ـ خیلی زبوندراز شدی، جوجه!
جیمین از خجالت قرمز شد.
یونگی لبخند کوچیکی زد.
اما خودش هم نمیدونست چرا دیدن جیمین کنار یه نفر دیگه اینقدر عصبانیش میکنه...
- ۱۴۵
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط