پارت ۷

روز افتتاحیه گالری مکان:گالری هنر. یاعت:۲۰:۰۰
امشب همون موقعیه که براش زحمت کشیدم و الان نتایج زحمات بی وقفه من و آنگو هستش و میشه گفت اینجا نسبتا خیلی شلوغه البته بیشترش به خاطر آنگو و دوستاش هستش که تبلیغ کردن و خوب این به نفع من شد هنوزم منتظرم دازای بیاد اون گفت میاد و خوی حتما میاد ای وای دارم چرت میگم چرا انقدر برام مهمه اصلا ولش کن میرم یه نوشیدنی میگیرم این طوری بهترهدازای*امشب همون روز افتتاحیه هستش و همین الانشم دیر کردم به خاطر خرید یه کادوی ب ای چویا دیرم شد البته ارزشش رو داره چون حتما خوشحال میشه همینطور گه حرف میزدم راننده گفت^قربان رسیدیم منتظر باشم؟
دازای:نه فعلا اینجام می تونی بری استراحت کنی هر وقت خواستم برگردم بهت زنگ میزنم
^حتما قربان فقط چترتون هم بردارید انگار آسمون امشب غمگینه
دازای:عه چترم اینجا بود می دونی از کی دنبالش بودم اما راست می گی باشه، ممنون شبت بخیر
دازای*از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل واقعا جای قشنگی بود حتی از تصورم بهتر اما من که بخاطر مکناش نیومدم بخاطر طرح ها و فرد داخل اینجا اومدم البته از همین الانشم معلومه خیلی خوش سلیقه هستش همین طور حرف میزدم که یه دفعه یه فرد با قد و موهای آشنا دیدم خودشه چیبی کوچولو هومممم بزار یه خاطره قشنگ براش به جا بذارم
چویا*ساعت ۹ شده ولی هنوز نیومده هه چه فکری کردی احمق چرا اون باید بیاد به چه دلیلی خدایا دیگه این مغزمم داره رد..... یه دفع یه چیزی رو چشمام اومد و نتونستم ببینم تا خواستم داد بزنم بازم چیزی مانعم شد و یه بوی عطر آشنا و همچنین صدایی که برای گوشم نجوایی آشنا بود حس کردم
دازای:سلام چشم اقیانوسی حدس بزن کی ام
چویا: هه هه خندیدم دازای بردار دستتو دیوونه جلو این همه آدم بد میشه
دازای:وا چرا چیه نکنه به بقیه نگفتی دوست پسر داری واسه همین میترسی ها چیبی کوچولو
چویا*فاصله ای که با صورتم داشت حداقل فقط ۵ سانت بود شاید کمتر اما آخه این چرت و پرتا چیه میگه داشتم دیوونه میشدم که دستمو گذاشتم وسط صورتش و از خودم دورش کردم
چویا: این مزخرفات چیه آخه به خدا همین جا میزنم پدرت رو در میارم
دازای:خیلی خوب حالا چرا عصبانی میشی واسه موهات خوب نیستا میریزن........ عه چویا چرا سرخ شدی نکنه خجالت کشیدی
چویا:من؟خجالت؟ از تو؟ خواب دیدی خیره
دازای:باشه باشه غلط کردم آه دیدی چی شد چیبی یادم رفت اینو بهت بدم صبر کن الان میام
چویا*ای خدا حدس میزدم از دستش دیوونه شم اما نه به این زودی اما صبر کن من چرا سرخ شدم مسخرس داشتم همین طور با خودم حرف میزدم که دیوونه اومدش
دازای:اومدم چیبی جوننن عه چرا تو فکری
چویا:هیچی.....انقدر هم منو با اون لقب مسخره صدا نکن
دازای:باشه چی بی جون

نظری دارید پذیرام
دیدگاه ها (۳)

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

ابلیس

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 27"نه!!!! چرا باید زنده ب...

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

ابلیس

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط