در قفس اما با عشق
در قفس اما با عشق》
النا دختر آرام و خیالپردازی بود. همیشه آرزو داشت عشق واقعی را پیدا کند، کسی که دلش برای او بتپد، نه حساب بانکی پدرش. اما تقدیر مسیر دیگری برایش نوشته بود.
در یک بعدازظهر تابستانی، پدرش آقای تهرانی به خانه آمد و با صدای جدی گفت:
— «قراره با پسر شریکم ازدواج کنی… اسمش جونگکوکه.»
النا احساس کرد دنیا روی سرش خراب شد. جونگکوک؟ پسری که حتی او را نمیشناخت؟ فقط میدانست پسر تاجر بزرگ کرهای است، آقای جئون. النا بارها عکسهای او را در مراسم کاری دیده بود: جوانی مغرور، سرد و مرموز.
چند هفته بعد، مجلس عقد با شکوه برگزار شد. النا در لباس عروس مثل شاهزادهای بود که هیچ اختیاری نداشت. جونگکوک هم با چهرهای بیاحساس کنار او ایستاده بود. نه نگاهی عاشقانه، نه حرفی گرم… فقط سکوت.
شب اول زندگی مشترکشان، النا دلش گرفته بود. توی اتاق بزرگ و بیروح ویلا نشسته بود که صدای در آمد. جونگکوک وارد شد، بی هیچ مقدمهای گفت:
— «من به اجبار این ازدواجو قبول کردم… لازم نیست عاشق هم باشیم.»
قلب النا شکست. اما فقط آرام گفت:
— «منم… من هم انتخاب نکردم.»
روزها میگذشت، اما در میان تمام سکوتها، نگاهها نرمتر شد. النا متوجه شد جونگکوک برخلاف ظاهرش، قلب مهربانی دارد. شبها وقتی فکر میکرد خواب است، میدید که پتویش را مرتب میکند، غذا برایش میآورد و حتی بیصدا به پیانو زدنش گوش میدهد.
سوهو، دوست صمیمی جونگکوک، روزی گفت:
— «هیچوقت اینطوری ندیدمش… کنار تو آرومتر شده.»
رابطهی سرد آنها کمکم گرمای عجیبی گرفت. یک روز جونگکوک خسته از کار به خانه آمد، النا با لبخند گفت:
— «برای اولین بار خودم غذا پختم.»
جونگکوک خیره نگاهش کرد… نگاهش دیگر سرد نبود. با لبخندی آرام گفت:
— «به نظر میرسه مجبور بودنمون کمکم داره تبدیل میشه به… چیزی بیشتر.»
ماهها گذشت. جونگکوک دیگر صبحها قبل رفتن میگفت: «مواظب خودت باش النا.»
و شبها کنار هم فیلم میدیدند. عشقی که اجباری شروع شد، آرام آرام شکوفا شد.
یک شب بارانی، جونگکوک دست النا را گرفت، توی چشمانش خیره شد و گفت:
— «مجبور شدم باهات ازدواج کنم… اما الان… انتخاب میکنم که باهات بمونم. تا آخر عمر.»
النا آرام گریه میکرد. برای اولین بار، نه از غم، بلکه از خوشبختی
خب دوستان این یک تک پارتی بود
امیدوارم خوشتون بیاد
خدافظ
النا دختر آرام و خیالپردازی بود. همیشه آرزو داشت عشق واقعی را پیدا کند، کسی که دلش برای او بتپد، نه حساب بانکی پدرش. اما تقدیر مسیر دیگری برایش نوشته بود.
در یک بعدازظهر تابستانی، پدرش آقای تهرانی به خانه آمد و با صدای جدی گفت:
— «قراره با پسر شریکم ازدواج کنی… اسمش جونگکوکه.»
النا احساس کرد دنیا روی سرش خراب شد. جونگکوک؟ پسری که حتی او را نمیشناخت؟ فقط میدانست پسر تاجر بزرگ کرهای است، آقای جئون. النا بارها عکسهای او را در مراسم کاری دیده بود: جوانی مغرور، سرد و مرموز.
چند هفته بعد، مجلس عقد با شکوه برگزار شد. النا در لباس عروس مثل شاهزادهای بود که هیچ اختیاری نداشت. جونگکوک هم با چهرهای بیاحساس کنار او ایستاده بود. نه نگاهی عاشقانه، نه حرفی گرم… فقط سکوت.
شب اول زندگی مشترکشان، النا دلش گرفته بود. توی اتاق بزرگ و بیروح ویلا نشسته بود که صدای در آمد. جونگکوک وارد شد، بی هیچ مقدمهای گفت:
— «من به اجبار این ازدواجو قبول کردم… لازم نیست عاشق هم باشیم.»
قلب النا شکست. اما فقط آرام گفت:
— «منم… من هم انتخاب نکردم.»
روزها میگذشت، اما در میان تمام سکوتها، نگاهها نرمتر شد. النا متوجه شد جونگکوک برخلاف ظاهرش، قلب مهربانی دارد. شبها وقتی فکر میکرد خواب است، میدید که پتویش را مرتب میکند، غذا برایش میآورد و حتی بیصدا به پیانو زدنش گوش میدهد.
سوهو، دوست صمیمی جونگکوک، روزی گفت:
— «هیچوقت اینطوری ندیدمش… کنار تو آرومتر شده.»
رابطهی سرد آنها کمکم گرمای عجیبی گرفت. یک روز جونگکوک خسته از کار به خانه آمد، النا با لبخند گفت:
— «برای اولین بار خودم غذا پختم.»
جونگکوک خیره نگاهش کرد… نگاهش دیگر سرد نبود. با لبخندی آرام گفت:
— «به نظر میرسه مجبور بودنمون کمکم داره تبدیل میشه به… چیزی بیشتر.»
ماهها گذشت. جونگکوک دیگر صبحها قبل رفتن میگفت: «مواظب خودت باش النا.»
و شبها کنار هم فیلم میدیدند. عشقی که اجباری شروع شد، آرام آرام شکوفا شد.
یک شب بارانی، جونگکوک دست النا را گرفت، توی چشمانش خیره شد و گفت:
— «مجبور شدم باهات ازدواج کنم… اما الان… انتخاب میکنم که باهات بمونم. تا آخر عمر.»
النا آرام گریه میکرد. برای اولین بار، نه از غم، بلکه از خوشبختی
خب دوستان این یک تک پارتی بود
امیدوارم خوشتون بیاد
خدافظ
- ۸.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط