پارت 13

(ویو تهیون)

وقتی که برگشت به داخل قصر یونجون جلوی راهش رو گرفت و اون رو برد توی اتاقش

یونجون:کجا بودی؟

تهیون:خونه آقا شجاع. به نظرت کجا بودم؟

یونجون:هر هر هر.. بامزه. ببین.. پدر بهم گفت فردا نیاز نیست برم نگهبانی بدم... میای بریم بیرون شکار؟

تهیون:نه.... قراره دوست هامو ببینما

یونجون:خب پس من چیکار کنم؟ حوصله ام سر میره.. حالا یه روز نبینشون بیا بریم

تهیون:تو بیا با من ایش

یونجون:بابا اونا ازم میترسن

تهیون:بومگیو اولش از منم میترسید

یونجون:تو با من فرق داری

تهیون:نه ما باهم فرقی نداریم... میخوای بیا میخوای نیا به من چه؟. و از اونجا خارج شد

یونجون به کلافگی دستی توی مو هاش کشید و رفت لباسش رو عوض کرد

(فردا صبح... دیدار یونجون با سوگیو)

بومگیو:تهیون... تهیون... اینجایی؟

تهیون:بومگیو.. بیا اینجا

سوبین:بیا بریم بومگیو

سوبین و بومگیو باهم دیگه وارد کلبه ی تهیون شدن.. اول با تهیون سلام و احوان پرسی کردن و وقتی چشمشون به یونجون افتاد... بومگیو ترسید و پشت سوبین قائم شد.. سوبین هم شمشیرش رو بیرون آورد و به حالت تحاجمی در اومد.... تهیون سریع رفت جلو ی اون ها وایساد و گفت:چیزی نیست.. نترسید.. کاری باهامون نداره

سوبین شمشیرش رو پایین آورد و به آرومی به سمت یونجون حرکت کرد و بهش دست داد

بومگیو که همچنان ترسیده بود پشت تهیون رفت و به لباسش چنگ زد... تهیون وقتی دید بومگیو ترسیده اون رو توی دور ترین نقطه از یونجون نشوند و خودش هم کنارش نشست و دستش رو گرفت(زیاد تهگیو شد نه؟ ولی صبر کنید... ادامه داره)

یونجون:هی.. تو(با اشاره به بومگیو) چرا اینقدر ترسویی.. کاری ندارم بهت که

سوبین:هی.. با دوستم درست حرف بزن... اون حق داره ازت بترسه.. تو میخواستی برادر خودت رو بکشی

یونجون:اون یه اتفاق بود... از عمد نبود که

بومگیو(خیلی آهسته و با ترس): ول.. ولی تو داش.. داشتی اون رو میک.. میکشتی

بونجون:حالا که میبینی بغلت سالم نشسته و دستت رو هم گرفته.. تمومش کنید

تهیون در گوش بومگیو یه چیزی گفت و بومگیو شروع کرد به بلند خندیدن... سوبین با تعجب به دوستش که داشت قه قهه میزد نگاه کرد.. و یونجون هم داشت سرفه می‌کرد چون آب پرید توی گلوش... و تهیون با لبخند بهش نگاه میکرد

سوبین:چی شد یهو؟

بومیگو:وای... تهیون... خدا بگم چیکارت بکنه

تهیون:چی زی نیست... من داشتم بهش میگفتم ک_

@:کی اونجاست؟کی توی کلبه است؟

بومیگو با شنیدن صدای یه فرد دیگه خنده اش رفت و به بهت به تهیون خیره شد

یونجون:من میرم ببینم کیه

یونجون از کلبه خارج شد و با یکی از سرباز های قصر مواجه شد.

یونجون:بله؟ چیکار داری؟ منم

@:اوه... سرورم... شما اینجایید؟

یونجون:آره... تهیون هم اینجاست

@:سرورم... ما اینجا بویی از یک مزدور و نفوذی دریافت کردیم

یونجون:اینجا هیچ نفوذی ای نیست

@:ولی ما باید چک کنیم

یونجون:من ولیعهدم... پادشاه بعدی... و بهتون دستور میدم از اینجا برید

@:نه.. این فرمان، فرمان پادشاه هست... نباید ازش سرپیچی کنیم

سرباز ها یونجون رو کنار زدند و وارد شدند.. با دیدن سوبین و بومگیو... اسلحه هاشون رو داخل گذاشتند و گفتند:خوبه... امروز یه منبع خون مفتی گریمون میاد

تهیون:مگه از روی جنازه ی من رد بشید... برید عقب... یالا

&:سرورم.. شما هم میتونید ازشون تغذیه کنید... مخصوصا اونی که مو هاش تا سر شونه اش هست... اون به نظر میاد خونش شیرین تره

تهیون:عمرا بزارم

$:سرورم... برید کنار

یونجون اومد داخل و کنار بومگیو حالت دفاعی گرفت... سوبین هم در تلاش بود از بومگیو دفاع بکنه... اما جادو هاش اینجا کار نمیکرد

اون سه سرباز به طرف بومگیو حمله ور شدند... یونجون و تهیون تونستند دو نفرشون رو بگیرند... اما نفر سوم به سمت بومگیو رفت و اون رو محکم کوبید به دیوار... دندون های نیشش رو بیرون آورد... و تا خواست اون هارو فر. و بکنه توی گردن بومگیو...


اهم
خب شرایط برای این فیک
15 تا لایک
10 تا کامنت
شرایط تکمیل کنید ها
بوس
بای
دیدگاه ها (۲۷)

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

part53. . ×بوم آدرستو بگو تاکسی بگیرم برات+نه نیاز نیست با ی...

Mafia Love :)))پارت : 15جونگکوک: حق نداری آقای کیم یونجون: ت...

ات با صدای لرزون گفت:ـ کجاست؟جیمین سرش رو بالا آورد.ـ ات، بذ...

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت ۲۲

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.26 (روایت از زبان ا.ت...

My lovely neighbor part : ۸۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط