پدر خوانده
پدر خوانده
p9
*یه هفته بعد*
کم کم به اینجا عادت کرده بودم ساعت شیش بود بلند شدمو به سمت آشپزخونه رفتم
آجوما:امشب پارتیه همتون باید سنگ تموم بزارید هوی تو غذا رو درست کن
دیگه به حرفا عادت کرده بودم بی حوصله قابلمه رو برداشتم گذاشتم روی گاز
*یه ساعت بعد*
غذا تقریبا درست بود فقط یکم باید بیشتر جا بیوفته مهمونا کم کم اومده بودن همه لباسهای خوشگل شیک کاش منم میتونستم یکی از اونا رو بپوشم
لبخندی غمگین زدمو به سمت سینی شربت رفتم بلند کردم به سمت مهمونا حرکت که یهو
لیا تنه ای بهم زد که باعث شد بیوفتم زمین سینیو ازم گرفت
لیا:کسی نگفت تو سینی رو ببری دختره ی بی کس
صدای آهنگ انقد زیاد بود که صدای خودمم نمیشنیدم
از روی زمین بلند شدم به سمت اتاق رفتم دراز کشیدم اشکام سرازیر شده بود که خوابن برد
*2ساعت بعد*
آجوما:هوی دختر بلند شو ارباب کارت داره
چشامو مالیدم بلند شدم به سمت اشپز خونه رفتم
چی شده
_از قصد نمکو تو غذا خالی کردییی ها*داد*
ها..من چرا باید این کارو کنم
_آبرو به منو بردییی*داد*
فوبیای صدای بلندم شروع شد دست خودم نبود زدم زیر گریه
بسه دیگه این همه توی این خونه زحمت میکشم اصلا بروی منو آوردی اینجا حالم بده دیگه نمیتونم *داد گریه*
مرد که دلش برای دخترک لرزید ولش کرد اون تمام زندگی دختر رو میدونست
_برو تو اتاق
نمیرم*گریه*
آجوما:*سیلی* دفعه آخرت باشه روی حرف ارباب حرف میزنی
با بغض دست لرزونم رو روی صورتم گذاشتم نگاهی بهش کردم با گریه دویدم به اتاق
آجوما:من بجای ایشان از شما معذرت میخوام
_فک نکنم بهت گفته باشم تنبیهش کنی
آجوما:اما زیاد حرف میزد
خ
م
ا
ر
ی
p9
*یه هفته بعد*
کم کم به اینجا عادت کرده بودم ساعت شیش بود بلند شدمو به سمت آشپزخونه رفتم
آجوما:امشب پارتیه همتون باید سنگ تموم بزارید هوی تو غذا رو درست کن
دیگه به حرفا عادت کرده بودم بی حوصله قابلمه رو برداشتم گذاشتم روی گاز
*یه ساعت بعد*
غذا تقریبا درست بود فقط یکم باید بیشتر جا بیوفته مهمونا کم کم اومده بودن همه لباسهای خوشگل شیک کاش منم میتونستم یکی از اونا رو بپوشم
لبخندی غمگین زدمو به سمت سینی شربت رفتم بلند کردم به سمت مهمونا حرکت که یهو
لیا تنه ای بهم زد که باعث شد بیوفتم زمین سینیو ازم گرفت
لیا:کسی نگفت تو سینی رو ببری دختره ی بی کس
صدای آهنگ انقد زیاد بود که صدای خودمم نمیشنیدم
از روی زمین بلند شدم به سمت اتاق رفتم دراز کشیدم اشکام سرازیر شده بود که خوابن برد
*2ساعت بعد*
آجوما:هوی دختر بلند شو ارباب کارت داره
چشامو مالیدم بلند شدم به سمت اشپز خونه رفتم
چی شده
_از قصد نمکو تو غذا خالی کردییی ها*داد*
ها..من چرا باید این کارو کنم
_آبرو به منو بردییی*داد*
فوبیای صدای بلندم شروع شد دست خودم نبود زدم زیر گریه
بسه دیگه این همه توی این خونه زحمت میکشم اصلا بروی منو آوردی اینجا حالم بده دیگه نمیتونم *داد گریه*
مرد که دلش برای دخترک لرزید ولش کرد اون تمام زندگی دختر رو میدونست
_برو تو اتاق
نمیرم*گریه*
آجوما:*سیلی* دفعه آخرت باشه روی حرف ارباب حرف میزنی
با بغض دست لرزونم رو روی صورتم گذاشتم نگاهی بهش کردم با گریه دویدم به اتاق
آجوما:من بجای ایشان از شما معذرت میخوام
_فک نکنم بهت گفته باشم تنبیهش کنی
آجوما:اما زیاد حرف میزد
خ
م
ا
ر
ی
- ۳.۴k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط