{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_در_نزدیکی_قصر

#عشق_در_نزدیکی_قصر
#part_11 (پایانی)

#Jeon_victor
#jeon_rina

روزِ عروسی، قصر حال و هوای دیگری داشت.
دیوارهای سنگیِ همیشه سرد، با گل‌های سفید و روبان‌های نقره‌ای آراسته شده بودند و باغ، زیر نور نرمِ آفتاب، مثل تکه‌ای از رؤیا می‌درخشید. همه‌چیز آرام بود؛ آرامی‌ای که فقط پیش از یک اتفاقِ بزرگ دیده می‌شود.

تهیونگ در اتاقش ایستاده بود و لباس رسمیِ عروسی‌اش را مرتب می‌کرد.
نگاهش به آینه افتاد، اما فکرش جای دیگری بود؛ پیش الیزابت.
لبخند کم‌رنگی زد. دیگر از آن دل‌شکستگیِ قدیم خبری نبود. جایش را چیزی گرم‌تر گرفته بود؛ امید، آرامش، و عشقی که آرام‌آرام شکل گرفته بود.

در سوی دیگر قصر، الیزابت هم آماده می‌شد.
لباس سفید و ظریفش با نور اتاق برق ملایمی داشت و موهایش با دقت جمع شده بود.
او به تصویر خودش در آینه نگاه کرد، بعد آهسته گفت:
«واقعاً داره اتفاق می‌افته…»

وقتی موسیقیِ مراسم در سالن پیچید، همه مهمان‌ها ساکت شدند.
تهیونگ با قدم‌هایی مطمئن وارد شد.
چند لحظه بعد، الیزابت در کنار پدرش ظاهر شد.
نگاه تهیونگ که به او افتاد، انگار دنیا برای یک لحظه ایستاد.

الیزابت آرام جلو آمد.
پدرش دست او را در دست تهیونگ گذاشت و با لبخند کوتاهی عقب رفت.

کشیشِ قصر مراسم را آغاز کرد و از پیوند دو قلب گفت؛ از وفاداری، همراهی و عشقی که حالا دیگر پنهان نبود.

وقتی نوبت به سوگند رسید، تهیونگ با صدایی آرام اما محکم گفت:
«من، تهیونگ، تو را برای همیشه انتخاب می‌کنم.»

الیزابت هم با نگاهی روشن پاسخ داد:
«و من، الیزابت، همیشه کنار تو می‌مانم.»

سپس حلقه‌ها رد و بدل شد؛
دو حلقه‌ی ساده، اما پر از معنی.

بعد از اعلام رسمیِ ازدواج، صدای دست زدن و شادی فضای سالن را پر کرد.
تهیونگ و الیزابت، برای نخستین بار به‌عنوان زن و شوهر، کنار هم ایستادند.
نه با عجله، نه با تردید… فقط با آرامش.

کمی بعد، در جشنِ کوچکِ قصر، هر دو وسط شلوغی و تبریک مهمان‌ها، فرصت کردند چند لحظه فقط به هم نگاه کنند.
تهیونگ آهسته گفت:
«فکر می‌کردم عشق، همیشه درد داره…»

الیزابت لبخند زد.
«نه همیشه. بعضی وقت‌ها، درست مثل الان، می‌تونه آروم و قشنگ باشه.»

تهیونگ سرش را تکان داد و دست او را محکم‌تر گرفت.
و همان‌جا، زیر نور چراغ‌ها و صدای خنده‌ها، داستانی که با غم و تنهایی شروع شده بود، با عشق و آرامش به پایان رسید.

**پایان**
دیدگاه ها (۱۷)

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

درخواستی تک پارتی از مایکی

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشهیک سال بعد...صدای موسیقی از سالن...

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

بدترین کابوس عروس و داماد در شب عروسی!

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁴﴿ویو ات﴾لیا دستم را محکم گرفته بود و تق...

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط