شب از جنگلِ شعله ها می گذشت، حریق خزان بود و تاراج باد
شب از جنگلِ شعله ها می گذشت، حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته، در دودِ شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموشِ خاموش می سوخت ،
گفتم :
مسوز این چنین گرم در خود ، مسوز !
مپیچ این چنین تلخ بر خود ، مپیچ
که گر دست بیدادِ تقدیر کور
تو را می دواند به دنبالِ باد
مرا می دواند به دنبال ِ هیچ !
من آهسته، در دودِ شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموشِ خاموش می سوخت ،
گفتم :
مسوز این چنین گرم در خود ، مسوز !
مپیچ این چنین تلخ بر خود ، مپیچ
که گر دست بیدادِ تقدیر کور
تو را می دواند به دنبالِ باد
مرا می دواند به دنبال ِ هیچ !
- ۲.۰k
- ۲۶ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط