اعتماد پارت|۲۰|
از زبان جونگ کوک
–تحت فشار میزارنت تا اون دخترو تحویلشون بدی
کلافه بودم،هم از دست اون دخترهی کله شق هم از دست حرفای تکراری!
–جونگ کوک میشنوی چی میگم؟
خودنویس رو پرت کردم روی میز و با اخم چشم رو هم گذاشتم
میخوای چیکار کنی؟ اونا یه تیم شدن تا تو رو پایین بکشن–
کی میتونست منو پایین بکشه؟!
چشم باز کردم و گفتم:کی قدرت اینو داره که اینکارو با من بکنه؟
تهیونگ ساکت شد..
اما بعدش دوباره زبونشو به کار انداخت
–یه راه حلی وجود داره که اینطوری هم نمیزاری اون دختره آزادانه بچرخه هم اون جایگاه تو چنگته
متفکر نگاش کردم و گفتم:خب؟ ادامش
–باهاش ازدواج کن
خندیدم.. واقعا برام خنده دار بود این کلمه..ازدواج!
نمیتونستم به کسی پایبند بشم یا متعهد بمونم!
–خستهای بهتره بری استراحت کنی
–نه اتفاقا اصلا خسته نیستم،باهاش ازدواج کن اینطوری همه چیز در امانه
–چرت نگو،منو ازدواج؟
–ازدواج قراردادی
–برو بیرون
–خوب بهش فکر کن کوک،عجله نکن تا شب منتظره نتیجم
رو مخم بود
با صدای بلندی گفتم:بیرون
من چطور میتونستم باهاش ازدواج کنم و تو خونم تحملش کنم؟
اما فکره بدی در برابر آدمای بیرون از عمارت هم به نظر نمیرسید..
سرم به شدت درد میکرد
تصمیم گرفتم بخوابم،دیر وقت بود و امروز روزه به شدت خسته کنندهای.
(فردا)
از زبان ا/تا
کل شب رو بیدار بودم..
نه اینکه نخوام بخوابم،موضوع فراری بودن خواب از چشمام بود.
همه جا اینقدر ساکت بود که ضربان نامنظم قلبم به گوشام میرسید
لبام خشک بودن و خودم انرژیای واسه حرکت نداشتم
از دیروز صبح نه آبی بهم داده بودنو نه غذایی!
دقیقا مثل یه اسیر باهام رفتار میکردن.
روبه روی در کف زمین جا گرفته بودم..همه چیز خیلی مزخرف به نظر میومد.
با شنیدن صدای قدمایی که نزدیک دره اتاق شد و وایستاد از جام بلند شدم
منتظر خیره شدم به دستگیره
یهو باز شد و تهیونگ تو چهارچوب در ظاهر شد
بازم لبخنده مهربونی روی لباش بود
–چیشده؟ چرا اومدی؟
جدی و بدون اینکه بزارم صدام بلرزه پرسیدم
–اومدم راجب موضوع مهمی باهات حرف بزنم
موضوع مهم؟
کنجکاو بهش خیره شدم
–تو چرا قیافت این شکلیه؟
از دهنم پرید و طلبکار لب زدم
–از دیروز آب هم بهم ندادن
خشکش زد
–پس میرم بگم چیزی برات بیارن
سریع دستمو به نشونه نه تکون دادمو گفتم:نه نه،لطفا اول حرفتو بزن بعدش هرکاری خواستی بکن
–عجله نداشته باش،الان میام
با زدن حرفش اتاق رو ترک کرد
–تحت فشار میزارنت تا اون دخترو تحویلشون بدی
کلافه بودم،هم از دست اون دخترهی کله شق هم از دست حرفای تکراری!
–جونگ کوک میشنوی چی میگم؟
خودنویس رو پرت کردم روی میز و با اخم چشم رو هم گذاشتم
میخوای چیکار کنی؟ اونا یه تیم شدن تا تو رو پایین بکشن–
کی میتونست منو پایین بکشه؟!
چشم باز کردم و گفتم:کی قدرت اینو داره که اینکارو با من بکنه؟
تهیونگ ساکت شد..
اما بعدش دوباره زبونشو به کار انداخت
–یه راه حلی وجود داره که اینطوری هم نمیزاری اون دختره آزادانه بچرخه هم اون جایگاه تو چنگته
متفکر نگاش کردم و گفتم:خب؟ ادامش
–باهاش ازدواج کن
خندیدم.. واقعا برام خنده دار بود این کلمه..ازدواج!
نمیتونستم به کسی پایبند بشم یا متعهد بمونم!
–خستهای بهتره بری استراحت کنی
–نه اتفاقا اصلا خسته نیستم،باهاش ازدواج کن اینطوری همه چیز در امانه
–چرت نگو،منو ازدواج؟
–ازدواج قراردادی
–برو بیرون
–خوب بهش فکر کن کوک،عجله نکن تا شب منتظره نتیجم
رو مخم بود
با صدای بلندی گفتم:بیرون
من چطور میتونستم باهاش ازدواج کنم و تو خونم تحملش کنم؟
اما فکره بدی در برابر آدمای بیرون از عمارت هم به نظر نمیرسید..
سرم به شدت درد میکرد
تصمیم گرفتم بخوابم،دیر وقت بود و امروز روزه به شدت خسته کنندهای.
(فردا)
از زبان ا/تا
کل شب رو بیدار بودم..
نه اینکه نخوام بخوابم،موضوع فراری بودن خواب از چشمام بود.
همه جا اینقدر ساکت بود که ضربان نامنظم قلبم به گوشام میرسید
لبام خشک بودن و خودم انرژیای واسه حرکت نداشتم
از دیروز صبح نه آبی بهم داده بودنو نه غذایی!
دقیقا مثل یه اسیر باهام رفتار میکردن.
روبه روی در کف زمین جا گرفته بودم..همه چیز خیلی مزخرف به نظر میومد.
با شنیدن صدای قدمایی که نزدیک دره اتاق شد و وایستاد از جام بلند شدم
منتظر خیره شدم به دستگیره
یهو باز شد و تهیونگ تو چهارچوب در ظاهر شد
بازم لبخنده مهربونی روی لباش بود
–چیشده؟ چرا اومدی؟
جدی و بدون اینکه بزارم صدام بلرزه پرسیدم
–اومدم راجب موضوع مهمی باهات حرف بزنم
موضوع مهم؟
کنجکاو بهش خیره شدم
–تو چرا قیافت این شکلیه؟
از دهنم پرید و طلبکار لب زدم
–از دیروز آب هم بهم ندادن
خشکش زد
–پس میرم بگم چیزی برات بیارن
سریع دستمو به نشونه نه تکون دادمو گفتم:نه نه،لطفا اول حرفتو بزن بعدش هرکاری خواستی بکن
–عجله نداشته باش،الان میام
با زدن حرفش اتاق رو ترک کرد
- ۲.۰k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط