شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت هشتم🔍
این قسمت=[صبح به خیرِ مرگبار]
هنوز داشتم تو راهروهای پیچدرپیچ عمارت میدویدم. قلبم داشت از قفسهی سینهام میزد بیرون. جوری میدویدم که انگار یه گله گرگ دنبالم کرده، نه اینکه فقط یه خدمتکارِ وسواسی باشم که از نظافت نیمهشب برگشته!
وقتی بالاخره به اتاق خدمتکارها رسیدم، در رو پشت سرم قفل کردم و جوری ولو شدم روی تخت که انگار کوه کندم.
آفرین یونسو! تو یه نابغهای. قشنگ نیمهشب زدی به قلب دشمن و بدون اینکه تیر بخوری برگشتی. فقط یادت نره که الان یه جاسوس بینالمللی نیستی، الان یونسوی دستپاچلفتی هستی که اگه فردا صبح نره قهوه ببره، احتمالاً اخراجش میکنن... یا بدتر.
چشمام رو بستم، ولی خواب بهم دهنکجی میکرد. هنوز دو ساعت نخوابیده بودم که صدای تقتق روی در چوبی اتاق مثل صدای پتک روی مغزم صدا کرد.
خانم هوانگ، سرپرست خدمتکارها، با اون چهرهی همیشه اخمو و طلبکارش پشتِ در بود:
«یونسو! مگه نشنیدی ساعت چنده؟ ارباب تهیونگ قهوهاش رو میخواد. اگه تا پنج دقیقه دیگه تو دفتر نباشی، با دستهای خودت وسایلت رو جمع میکنی و از این عمارت پرتاب میشی بیرون!»
سریع پریدم پایین. لباس خدمتکاری اتوکشیدهام رو پوشیدم.یونسو، ماموریت بعدی: رسوندن قهوه بدون اینکه روی کت گرونقیمت آقای مافیا بریزه.
وقتی وارد دفتر تهیونگ شدم، بوی سیگار برگش هنوز تو هوا بود. اون پشت میز نشسته بود و داشت با یه پرونده ور میرفت. حتی سرش رو هم بلند نکرد.
با دستهایی که هنوز میلرزید، سینی قهوه رو گذاشتم روی میز. همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه... پام گیر کرد به لبهی فرش!
تعادلم رو از دست دادم. قهوه توی فنجون نوسان کرد و...
نه، نه، نه! یونسو، تو قهرمان ملی هستی، تو نباید روی یه فرش لعنتی زمین بخوری!
در آخرین لحظه، با یه حرکت آکروباتیک که بیشتر شبیه رقص بندبازی بود تا خدمتکاری سینی رو نگه داشتم. فنجون فقط یک سانت با سقوط فاصله داشت.
تهیونگ سرش رو بلند کرد. چشماش رو باریک کرد. اون نگاهِ سرد و نافذش... انگار داشت تمام وجودم رو میخوند.
-"داری چی کار میکنی؟"
با صدایِ لرزونی که سعی میکردم معصومانه به نظر برسه، گفتم:
+"قربان... من فرش یه کم... سر بود..."
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از چشمام برداره، بلند شد و اومد جلو. چسبید به من. اونقدر نزدیک که حس کردم دارم توی یه اقیانوس تاریک غرق میشم. دستش رو دراز کرد و فنجون رو از توی سینی برداشت.
+"میدونی یونسو..."
مکث کرد و با لحنی که بوی طعنه میداد ادامه داد:
-"خدمتکارهام یا خیلی دستپاچلفتی بودن یا خیلی باهوش. تو... دقیقاً کدومشونی؟"
قلبم برای هزارمین بار در اون شب ریخت. این یه سوال ساده نبود. این یه بازجویی بود. و من... من فقط یه خدمتکار خنگ بودم،که دقیقا رفته بود وسط یه ماموریت کشنده.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
راستی ۵۳ تاییمون مباااااااارک به مناسبتش براتون ۳ پارت گزاشتم،اگه تا فردا شب برسه به ۷۰ تا براتون ۵ پارت میزارم🎀🥰
ولی امیدوارم حالا که تعداد فالوورای خوشگلمون زیادتر شده حمایتا هم بیشتر بشه دیگه
من ۵۳ تا فالوور ناز و خوشگل دارم،پس چرا از بین این ناناصی ها فوق فوقش ۲۰ نفر حمایت کنن؟بعلاوه از بین اون ۲۰ نفر بعضیا هستن که منو فالو ندارن
با اینکه تازه کارمو شروع کردم ولی واقعا دارم از دستتون دلخور میشما،همینجا میگم اگه نمیخوای حمایت کنی(کار خاصی هم نیست فقط زدن دکمه لایک و بازنشره)لطفا ان بزن،من فالوور هایی که حمایت نمیکنن رو نمیخوام
پارت هشتم🔍
این قسمت=[صبح به خیرِ مرگبار]
هنوز داشتم تو راهروهای پیچدرپیچ عمارت میدویدم. قلبم داشت از قفسهی سینهام میزد بیرون. جوری میدویدم که انگار یه گله گرگ دنبالم کرده، نه اینکه فقط یه خدمتکارِ وسواسی باشم که از نظافت نیمهشب برگشته!
وقتی بالاخره به اتاق خدمتکارها رسیدم، در رو پشت سرم قفل کردم و جوری ولو شدم روی تخت که انگار کوه کندم.
آفرین یونسو! تو یه نابغهای. قشنگ نیمهشب زدی به قلب دشمن و بدون اینکه تیر بخوری برگشتی. فقط یادت نره که الان یه جاسوس بینالمللی نیستی، الان یونسوی دستپاچلفتی هستی که اگه فردا صبح نره قهوه ببره، احتمالاً اخراجش میکنن... یا بدتر.
چشمام رو بستم، ولی خواب بهم دهنکجی میکرد. هنوز دو ساعت نخوابیده بودم که صدای تقتق روی در چوبی اتاق مثل صدای پتک روی مغزم صدا کرد.
خانم هوانگ، سرپرست خدمتکارها، با اون چهرهی همیشه اخمو و طلبکارش پشتِ در بود:
«یونسو! مگه نشنیدی ساعت چنده؟ ارباب تهیونگ قهوهاش رو میخواد. اگه تا پنج دقیقه دیگه تو دفتر نباشی، با دستهای خودت وسایلت رو جمع میکنی و از این عمارت پرتاب میشی بیرون!»
سریع پریدم پایین. لباس خدمتکاری اتوکشیدهام رو پوشیدم.یونسو، ماموریت بعدی: رسوندن قهوه بدون اینکه روی کت گرونقیمت آقای مافیا بریزه.
وقتی وارد دفتر تهیونگ شدم، بوی سیگار برگش هنوز تو هوا بود. اون پشت میز نشسته بود و داشت با یه پرونده ور میرفت. حتی سرش رو هم بلند نکرد.
با دستهایی که هنوز میلرزید، سینی قهوه رو گذاشتم روی میز. همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه... پام گیر کرد به لبهی فرش!
تعادلم رو از دست دادم. قهوه توی فنجون نوسان کرد و...
نه، نه، نه! یونسو، تو قهرمان ملی هستی، تو نباید روی یه فرش لعنتی زمین بخوری!
در آخرین لحظه، با یه حرکت آکروباتیک که بیشتر شبیه رقص بندبازی بود تا خدمتکاری سینی رو نگه داشتم. فنجون فقط یک سانت با سقوط فاصله داشت.
تهیونگ سرش رو بلند کرد. چشماش رو باریک کرد. اون نگاهِ سرد و نافذش... انگار داشت تمام وجودم رو میخوند.
-"داری چی کار میکنی؟"
با صدایِ لرزونی که سعی میکردم معصومانه به نظر برسه، گفتم:
+"قربان... من فرش یه کم... سر بود..."
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از چشمام برداره، بلند شد و اومد جلو. چسبید به من. اونقدر نزدیک که حس کردم دارم توی یه اقیانوس تاریک غرق میشم. دستش رو دراز کرد و فنجون رو از توی سینی برداشت.
+"میدونی یونسو..."
مکث کرد و با لحنی که بوی طعنه میداد ادامه داد:
-"خدمتکارهام یا خیلی دستپاچلفتی بودن یا خیلی باهوش. تو... دقیقاً کدومشونی؟"
قلبم برای هزارمین بار در اون شب ریخت. این یه سوال ساده نبود. این یه بازجویی بود. و من... من فقط یه خدمتکار خنگ بودم،که دقیقا رفته بود وسط یه ماموریت کشنده.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
راستی ۵۳ تاییمون مباااااااارک به مناسبتش براتون ۳ پارت گزاشتم،اگه تا فردا شب برسه به ۷۰ تا براتون ۵ پارت میزارم🎀🥰
ولی امیدوارم حالا که تعداد فالوورای خوشگلمون زیادتر شده حمایتا هم بیشتر بشه دیگه
من ۵۳ تا فالوور ناز و خوشگل دارم،پس چرا از بین این ناناصی ها فوق فوقش ۲۰ نفر حمایت کنن؟بعلاوه از بین اون ۲۰ نفر بعضیا هستن که منو فالو ندارن
با اینکه تازه کارمو شروع کردم ولی واقعا دارم از دستتون دلخور میشما،همینجا میگم اگه نمیخوای حمایت کنی(کار خاصی هم نیست فقط زدن دکمه لایک و بازنشره)لطفا ان بزن،من فالوور هایی که حمایت نمیکنن رو نمیخوام
- ۱۳.۸k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط