{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
سرمو اروم گذاشته بودم روی سینش
دیگه ارومه آروم شده بودم...
آروم شدنه امشبمو...مدیون ارتین بودم..
از بغلش اومدم بیرون
فهمیده بود چقدر حالم بده...
آروم پیشونیمو بوس کرد...
...
به خودم اومدم...
فهمیدم چیشددد...وای خدایا خجالت کشیدم...
ارتین یه جوره خاصی نگام میکرد..
نمیخواستم دیگه بیشتر از این کنترلمو از دست بدم.....
سرمو انداختم پایین و رفتم از پیش ارتین..
حالم خوب نبود اصلا..حوصله ی هیچکسی رو هم نداشتم..
که یهو سحرو ..سلین و بهارو اراد با سامیار جلو روم ظاهر شدن سحر گفت
-مهتاب گریه کردی؟
-نه
-دروغ نگو به من چت بوده؟
یه اخمی مردم به سامیارو گفتم
-هیچی
-هوف باشه نگو..چرا یهو از سالن رفتی نمیگی نگرانت میشیم...
-دوس داشتم بی خبر برم..
یهو ارتین اومد...
به همه بچه ها سلامی دوباره دلد و گفت.
-بچه ها من خیلی خستم باید برم تو اتاق...
یهو بهار گفت
-اوی اوی...وایسا وایسا...
یهو گوشه ی پیرهنه ارتینو نشون دادو ادامه داد
-این چیه...؟؟رژه لبه؟...کی بغلت کرده؟؟..خاک تو سرم تو این جزیره کی پیدا میشه که..
ارتین سرخ سرخخههه سرخ شدا..من از یه نظر داشتم اب میشدم..از یه نظر از قیافه ارتین خندم میگرفت..
...وای من اصن تو اون موقعیت هواس به رژم نبود..
ارتین..به لکنت افتاده بودو سرخخخ
-چ..چ.چیی؟..نه.ل...ل..لکه..اس بابا
از اون ور سلین اخمش رفته بود توهم...ینی اینا همدیگرو دوس دارن..
بهار گفت
-خب خب باشه...به ماچه اصن ..ولی آقا ارتین این رسمش نیستا..
خداحافظی کردنو رفتن..
ماهم رفتیم به سمت اتاق...
همه چیز بدونه سکوت سپری شد تا اتاق...
رفتیم تو اتاق..من خیلی بیحال بودم ..پاهام داشت میترکید از درد..فک کنم.میخواستم....عادت ماه...
همونجا افتادم روی تختم..
یهو ارتینم از در اومد تو...
رفت توی دشوری...ابی زد به صورتشو اومد بیرون...
رفت توی حموم...لباسشو عوض کرد...و اومد
واییی چه جیگری شده بود..بازوهاش...😍
یه تیشرت ابی ...با یه شلوار راحتیه سیاه و سفید ورزشی..
اومد کنارم نشست...و گفت
-مهتاب منو ببخش شاید اشتباه دربارت قضاوت کردم...
-اشکال نداره
سرشو انداخت پایین ...
رفت روی تختش...
منم پاشدم رفتم شالمو وبا مانتومو..درآوردم..
و رفتم به سمته آشپزخونه..
داروهامو گذاشته بودم بالای کابینت...
میزو گذاشتم که برم بالاش و داروهانو بردارم..
ولی میز داشت لیز میخورد..
ارتین اومد پیشم و گفت
-چیکار میکنی دیوونه بیا پایین الان میفتی..
-عه وایسا داروهامو بیارم...
یهو میز سُر خوردوو من توی زمین و هوا بودمـ...
وای خداااا...چرا اینجوری شد یهوو..
افتادم رو ارتین...
صدای شکستن استخوناش اومد...من که چیزیم نشد چون ارتین گرفت منو ولی الان دوتامون روهم پخشه زمینیم..
چرا همینجوری داشت منو نگاه میکرد؟؟..
وای خدا من چرا افتادم روی ارتین...
زود پاشدم..قیافم معلوم بود که خحالت کشیدم...
حوصلم سررفته بود..
فک کنم ارتینم...همینطور
پاشدم ..ده مانتویی چیزی بپوشم...که صدای ارتین اومد
-کجا میری خبریه؟
-حوصلم سررفته میخوام برم هوا بخورم..
-ساعت ۴نصفه شب کجا هوا بخوری؟بشین سره جات
-نمیخوام اصن به توچه
-یادت باشه من به بابات قول دادم مراقبت باشم...پس الانم به عنوانه داداشت میگم حق نداری پاتو از این در بزاری بیرون
-تو داداشه من نیسی...میرم از کسیم اجازه نمیخوام...
تا اومدم درو باز کنم...دستنو گرفتو ..منو چسبوتد به خودش ..شاید فاصله ی صورتم با صورتش۳سانتی متر بود...
دستشو گذاشت پشت سرم...گفت
-ببین چن بار بهت گفتم..با من در نیفت..خانوم کوچولو...پس منم باهات میام..فهمیدی؟
جوری صورتو لحن حرف زدنش خشن بود که..من دیگه نمیتونسم یه کلام غیر حرفش حرف بزنم..
-باشه...
یه لبخنده موذیانه ای اومد روی صورتش..
پلیورشو ...پوشیدو دستمو گرفت که بریم...
از هتل خارج شدیم...
خیلی سرد بود...
همینجوری داشتیم پیاده قدمم میزدیم...
آرتین ساکت بود...واقعا اون ارتینه قبلی بود..
گفتم
-میشه بپرسم...چنتا خواهر بردارید...
-یه خواهر دارمو یه برادر..
-چن سالشونه؟اسمشون چیه؟
-خواهرم...ماتینا..برادرم ایلیا..
آجیم ۲۰داداشم۱۶
-اهان...
رسیدیم به کافه ی دمه ساحل ..رفتیم نشستیم روی میزای دونفره...
ارتین گفت
-چرا بابات نمیزاشت بیای کش؟
-چون فک میکرد که بلایی سرم میاد...بعدم فقط من هستم که مراقبش باشم داداشمم نیست...
-آره حق داره ...مملکت خیلی خراب شده....قدره پدرتو بدون..
-میدونم ولی منم آزادی میخوام...بابا سختگیره...
-اینا به صلاحه خودته..به حرفش گوش کن...وقتی شوهر کردی اونوقت دیگه با شوهرت ازاد باش..
-باشه بابا ...پدربزرگه کی بودی تو؟؟...اه اه اسمه شوهرو نیار..من از پسر متنفرم ..بعد بیام شوهر کنم؟حرفا میزنیا
-خخخ....تو این بی شوهری ..نه خیلیم واسه تو خواستگار میاد:face_with_stuck-out_t
دیدگاه ها (۱۰)

وای بزارید براتون یه خاطره تعریف کنم😂آقا تو دوران مدرسه (پار...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p7کوک: خفه تو الا...

پارت ۲

پارت ۱۲

+احمقا این خونه دست منهو آستینم رو زدم بالا تا ببینمکل کلاس ...

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ Part...

____[The Forbidden Crossing]____

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)ده دقیقه شده بود که به ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط