{سناریوی شماره ۸}
{سناریوی شماره ۸}
|| پارت سیو ششم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》
آژیر خطر همچنان در ساختمان پیچیده بود. تاریکی مطلق، تنها با نور لرزان چراغهای اضطراری شکسته میشد. صدای پاهای سنگین و فریادهای مبهم از پشت در به گوش میرسید.
کاتسوکی (با فریاد): "پنجره! باید از پنجره فرار کنیم!"
آنها به سمت پنجرههای نشیمن دویدند. کیریشیما سریع قفل یکی از پنجرهها را باز کرد. زیر آن، یک بالکن کوچک بود.
کیریشیما: "اینطوری! یک راه پله اضطراری هست!"
در همین لحظه، در آپارتمان با ضربهای مهیب از جا کنده شد. مردان مسلح به داخل ریختند. کیریشیما خود را به جلوی پرتاب کرد.
کیریشیما (فریاد زد): "برو! من اینها رو نگه میدارم!"
کاتسوکی برای یک لحظه تردید کرد، اما سپس دست الا را گرفت و به سمت بالکن کشید. ایزوکو به دنبال آنها بود.
از پشت سر، صدای درگیری و شلیک به گوش میرسید. وقتی به بالکن رسیدند، کاتسوکی نگاهی به عقب انداخت. صحنهای که دید قلبش را به درد آورد: کیریشیما، به ظاهر زخمی و در خون غلتان، اما همچنان در حال مبارزه.
کاتسوکی (در ذهنش): "نه... نه دوباره..."
اما زمانی برای توقف نبود. او الا را به سمت راه پله اضطراری هل داد. ایزوکو هم به دنبالشان آمد.
فرار آنها در تاریکی و هرج و مرج ادامه یافت. وقتی به پایین راه پله رسیدند، ناگهان یک گروه دیگر از مردان مسلح از مقابل ظاهر شدند.
ایزوکو (فریاد زد): "جدا شیم! مجبوریم جدا شیم!"
کاتسوکی برای لحظهای به چشمان ایزوکو خیره شد. تمام سال در آن نگاه خلاصه شده بود.
کاتسوکی: "زنده بمون، دکو. قول میدی؟"
ایزوکو (با لبخندی تلخ):"همیشه."
ایزوکو به سمت چپ پیچید و در تاریکی محوطه ساختمان ناپدید شد. کاتسوکی دست الا را محکمتر گرفت و به سمت راست دوید.
اونا توی راه پله ها گم شدن هنوز صدای تیر میومد
آژیر خطر همچون نعرهٔ یک غول زخمی در راهپلههای بتنی پیچیده بود. تاریکی، تنها با نور سوسوزن چراغهای اضطراری که بر دیوارهای خاکستری رنگ میلرزید، شکسته میشد. کاتسوکی دست الا را محکم در مشت خود فشرده بود و با وجود دردی که از پایش به مغزش میکوبید، او را به جلو میکشید. پشت سرشان، صدای پاهای سنگین و فریادهای خفهشدهٔ مردان مسلح، همچون کابوسی در حال نزدیکتر شدن بود.
کاتسوکی (با نفسهای بریده): "نباید ایستاد... نبافتیم!"
آنها از پلهها پایین میرفتند، اما طبقات پایینتر، صداهای بیشتری به گوش میرسید. دشمن از هر سو در حال نزدیک شدن بود. در یک پیچش تاریک از راهپله، کاتسوکی ناگهان الا را به داخل یک راهروی باریک خدماتی که تقریباً پنهان بود، کشاند.
الا (لرزان): "ایزوکو... کیریشیما... اوونها چیکار شد؟"
کاتسوکی (با چهرهای سنگی):" بعدا برات تعریف میکنم فعلا راه بیا
آنها در راهروی تاریک پیش میرفتند که ناگهان صدای یک درب سنگین که باز میشود، از جلو به گوش رسید. کاتسوکی سریع الا را پشت یک جعبه برق بزرگ کشید. نور چراغ قوهای فضای راهرو را برای لحظهای روشن کرد. دو مرد مسلح از آن سوی راهرو عبور کردند، بدون اینکه متوجه حضور آنها شوند.
وقتی صدا دور شد، کاتسوکی و الا به راه خود ادامه دادند. راهرو به یک انبار زیرزمینی ختم میشد. هوای سرد و مرطوب، پر از بوی خاک و کهنگی بود. در آنجا، یک وانت قدیمی خدماتاتی پارک شده بود.
کاتسوکی: "اینو امتحان میکنیم."
او سریع در راننده را باز کرد و سیمکشی زیر داشبورد را شروع کرد. در عرض کمتر از یک دقیقه، موتور وانت با لرزی به کار افتاد.
پشت صحنه
من : مرحوم هستی قاتل کاتسوکی باکوگو
ایزوکو : حالا درک میکنم چرا گفتی این گفتگو آنلاین باشه
کاتسوکی: اگه ... اگه یک درصد پیشت بودم ... اگه فقط
من : الان که نیستی 😝😜
*صدای در رنگ رو صورتم پرید رنگ کچ دیوار بهم گفت زکی *
کاتسوکی : در رو باز کن عزیزمممم
من : من در رو با نمیکنم من درو با نمیکنم
کاتسوکی: بیا درو مث آدم باز کن
من : اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه اگه آفتاب دور سرم پر بزنه من در رو با نمیکنم من در رو با نمیکنم
*در باز شد*
من : برای شادی روح مرحوم صلوات
|| پارت سیو ششم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》
آژیر خطر همچنان در ساختمان پیچیده بود. تاریکی مطلق، تنها با نور لرزان چراغهای اضطراری شکسته میشد. صدای پاهای سنگین و فریادهای مبهم از پشت در به گوش میرسید.
کاتسوکی (با فریاد): "پنجره! باید از پنجره فرار کنیم!"
آنها به سمت پنجرههای نشیمن دویدند. کیریشیما سریع قفل یکی از پنجرهها را باز کرد. زیر آن، یک بالکن کوچک بود.
کیریشیما: "اینطوری! یک راه پله اضطراری هست!"
در همین لحظه، در آپارتمان با ضربهای مهیب از جا کنده شد. مردان مسلح به داخل ریختند. کیریشیما خود را به جلوی پرتاب کرد.
کیریشیما (فریاد زد): "برو! من اینها رو نگه میدارم!"
کاتسوکی برای یک لحظه تردید کرد، اما سپس دست الا را گرفت و به سمت بالکن کشید. ایزوکو به دنبال آنها بود.
از پشت سر، صدای درگیری و شلیک به گوش میرسید. وقتی به بالکن رسیدند، کاتسوکی نگاهی به عقب انداخت. صحنهای که دید قلبش را به درد آورد: کیریشیما، به ظاهر زخمی و در خون غلتان، اما همچنان در حال مبارزه.
کاتسوکی (در ذهنش): "نه... نه دوباره..."
اما زمانی برای توقف نبود. او الا را به سمت راه پله اضطراری هل داد. ایزوکو هم به دنبالشان آمد.
فرار آنها در تاریکی و هرج و مرج ادامه یافت. وقتی به پایین راه پله رسیدند، ناگهان یک گروه دیگر از مردان مسلح از مقابل ظاهر شدند.
ایزوکو (فریاد زد): "جدا شیم! مجبوریم جدا شیم!"
کاتسوکی برای لحظهای به چشمان ایزوکو خیره شد. تمام سال در آن نگاه خلاصه شده بود.
کاتسوکی: "زنده بمون، دکو. قول میدی؟"
ایزوکو (با لبخندی تلخ):"همیشه."
ایزوکو به سمت چپ پیچید و در تاریکی محوطه ساختمان ناپدید شد. کاتسوکی دست الا را محکمتر گرفت و به سمت راست دوید.
اونا توی راه پله ها گم شدن هنوز صدای تیر میومد
آژیر خطر همچون نعرهٔ یک غول زخمی در راهپلههای بتنی پیچیده بود. تاریکی، تنها با نور سوسوزن چراغهای اضطراری که بر دیوارهای خاکستری رنگ میلرزید، شکسته میشد. کاتسوکی دست الا را محکم در مشت خود فشرده بود و با وجود دردی که از پایش به مغزش میکوبید، او را به جلو میکشید. پشت سرشان، صدای پاهای سنگین و فریادهای خفهشدهٔ مردان مسلح، همچون کابوسی در حال نزدیکتر شدن بود.
کاتسوکی (با نفسهای بریده): "نباید ایستاد... نبافتیم!"
آنها از پلهها پایین میرفتند، اما طبقات پایینتر، صداهای بیشتری به گوش میرسید. دشمن از هر سو در حال نزدیک شدن بود. در یک پیچش تاریک از راهپله، کاتسوکی ناگهان الا را به داخل یک راهروی باریک خدماتی که تقریباً پنهان بود، کشاند.
الا (لرزان): "ایزوکو... کیریشیما... اوونها چیکار شد؟"
کاتسوکی (با چهرهای سنگی):" بعدا برات تعریف میکنم فعلا راه بیا
آنها در راهروی تاریک پیش میرفتند که ناگهان صدای یک درب سنگین که باز میشود، از جلو به گوش رسید. کاتسوکی سریع الا را پشت یک جعبه برق بزرگ کشید. نور چراغ قوهای فضای راهرو را برای لحظهای روشن کرد. دو مرد مسلح از آن سوی راهرو عبور کردند، بدون اینکه متوجه حضور آنها شوند.
وقتی صدا دور شد، کاتسوکی و الا به راه خود ادامه دادند. راهرو به یک انبار زیرزمینی ختم میشد. هوای سرد و مرطوب، پر از بوی خاک و کهنگی بود. در آنجا، یک وانت قدیمی خدماتاتی پارک شده بود.
کاتسوکی: "اینو امتحان میکنیم."
او سریع در راننده را باز کرد و سیمکشی زیر داشبورد را شروع کرد. در عرض کمتر از یک دقیقه، موتور وانت با لرزی به کار افتاد.
پشت صحنه
من : مرحوم هستی قاتل کاتسوکی باکوگو
ایزوکو : حالا درک میکنم چرا گفتی این گفتگو آنلاین باشه
کاتسوکی: اگه ... اگه یک درصد پیشت بودم ... اگه فقط
من : الان که نیستی 😝😜
*صدای در رنگ رو صورتم پرید رنگ کچ دیوار بهم گفت زکی *
کاتسوکی : در رو باز کن عزیزمممم
من : من در رو با نمیکنم من درو با نمیکنم
کاتسوکی: بیا درو مث آدم باز کن
من : اگه ماه از آسمون پایین بیاد در بزنه اگه آفتاب دور سرم پر بزنه من در رو با نمیکنم من در رو با نمیکنم
*در باز شد*
من : برای شادی روح مرحوم صلوات
- ۱۹.۵k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط