#فرشته_دورگه #پارت14

#فرشته_دورگه #پارت14

آراد:کارتوبود
من:وااا چراچرتو پرت میگی هان غذاتو سفت بگیرمنو دزد نکن
بعداز خوردن شام بابچه ها زهرا رسونیدم
زهرا:راستی ایسی جونم حامد زنگ زد گفت انگار گوشیت خاموشه کارت داره
من:باشه مرسی
من:وایی خدایا چشمام چقدر درد میکنه هووف آتوسا بشین پشت ماشین
آتوسا:من بلد نیستم شرمندتم اراد با هاکان بیاین اینجا ایسان بره پیش ماکان
من:هااااااااان نههههه اصلا
هاکان:بیا برو ایسان حالت خوب نیست
اقاااا لامصب یع لبخندی زد من قش کردم
دلم لرزید
من:چششششممممم
نشستم تو ماشین ماکان یه نگاه چیزی کرد که مردم از ترس دستمو کع برده بودم سمت ظبط برگردوندم
من:چیه چته تو
ماکان:بگو خودم روشن میکنم بعدم خوشم نمیاد بدون اجازه دست بزن به چیزایی که متعلقه به منه فهمیدی
چنان بغضم گرفته بود چطور میتونه اینقدر بی تربیت باشه خیر سرش مهندس و استاده
ماکان یه نگاه بهم کرد هروقت بغضم میگرفت چشام یکم میدرخشید و.شبیه چشمایی گربه میشد
ماکان:حالا بیا بغ نکن واسه من
خندم گرفت مسخره زبون ادم حالیش نمیشه خوب چرا بقیه روهم حرص میدی
ماکان:میتونم یه سوال بپرسم
من:اوهوم چطور ؟
ماکان:چرا برگشتی نکنه واسه اینه که
من:واستا یک من نمیخواستم بزور برمگردوندن دو واسه پولم نیست تموم شد میزاری بکپم
ماکان :اره
دیدگاه ها (۳۹)

#فرشته_دورگه #پارت28رها:سلاااااااااام خوشگلم چطوری تووو من:گ...

نظرشخصیتا هنگی آیسان عوض شدع #فرشته_دورگه #پارت8بعدازساعتها ...

#فرشته_دورگه #پارت۲۵ ماکان که داشت دعوا میکرد تا حالمو دید ا...

رمان جدیدددددد💥🔥🔥🔥رُزِ وَحشی🍷🍒پارت⁵از زبون ستاره:ویییی بلخره...

#فرشته_دورگه #پارت6 لباسامو عوض کردم نشستم پای جم جنیور و پا...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_388حدود یک ساعتی از رف...

#پارت_۲۰۸ #آخرین_تکه_قلبم به قلم #izeinabii رفتم داخل واتساپ...

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_پنجمراه خونه ی شیوا رو پی...

پارت ۳۹ قسمت اول

زود آماده شدم برم دمه در که سحر اومد منو ببینه..دیگه بیخیاله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط