{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_388

حدود یک ساعتی از رفتن پدرجون اینا میگذشت
احساس سبکی میکردم
جوری که انگار یه وزنه چندین کیلویی رو از روی تـ.نم برداشتن
اما هنوز چندین سوال خیلی ذهنمو درگیر کرده بود.
اولا اینکه کی اون عکسای فیک و فوتشاب رو به دست جونگکوک رسونده بود؟
دوم اینکه اون فرد ناشناس کیه که دائم بهم پیام میده؟
و اخر از همه، اون ماشین ناشناس کی بود؟
درسته! بازهم اون ماشین ناشناس رو دیده بودم.
اونم همین امشب جلوی در،
وقتی که پدرجون اینا میخواستن برن..
قطعا باید ازش سر در میاوردم.
گوشیم رو برداشتم و با ووما یه تماس کوتاه گرفتم.
و بعد هم به جونگکوک زنگ زدم.
اول کمی استرس داشتم
ولی وقتی دیدم دلیل منطقیی برای استرسم ندارم..
سعی کردم کمی خودمو اروم کنم.
روی بوق سوم جواب داد

_جانم

بعد مدت ها کلمه "جانم"  رو ازش میشنیدم.
از شدت خوشحالیو ذوق بغضم گرفت.
چند ثانیه پشت خط سکوت بود تا اینکه جونگکوک دوباره سکوت رو شکست

_لیلی؟ چیزی شده چرا هیچی نمیگی؟

برای بار هزارم امروز یک نفس عمیق کشیدم

+سلام
_سلام به روی ماهت!
+مهربون شدی، بهت نمیاد!

حتی از پشت گوشی هم متوجه شدم که تای ابروشو بالا داده.

_میخوای خشـ..ن باشم؟؟
+دوست داری اذیتم کنی؟
_یکی از مهارت هام اینه
فکر نکن وقتی که برگردی این کرم ریختنا تموم میشه..

از اینکه تا این اندازه مودی و درحال تغییره خندم گرفت

+خیلی پرویی

ریز خندید

_لیلی
+بله؟

چند ثانیه‌ای پشت خط سکوت شد

_بله؟
(نچ نچی کرد و ادامه داد)
من با جانم از ته دل جوابتو میدم بعد تو میگی بله؟

دوباره شروع کردم به خندیدن

+کسی ترو مجبور نکرده بود که بگی جانم...
_‌باشه‌ باشه بگذریم
تا کجاها پیش رفتین، تصمیم چی بود.؟

مکث کردم..

+ فکر میکنم مادر جون همه چیز رو نکته به نکته توضیح داده باشه!
نه؟

صدای خندش از پشت گوشی بلند شد و باعث شد که منم لبخند بزنم.

_هوم
توضیح داد
ولی میخوام از زبون تو بشنوم
مادر گفت تو جواب اصلی رو قراره فردا شب بگی، درسته؟؟؟
+دیگه هرچی مادر جون گفت همونه دیگه
حوصله ندارم تعریف کنم..
قراره فردا شب بیام و خودم تیر خلاص رو بزنم.
_اذیت نکن منو!
بگو که برمیگردی
بگو که دیگه اون کلمه لعـ نتیو به زبون نمیاری (طلاق منظورشه)
+ بهت قول نمیدم

دوباره چند ثانیه پشت گوشی سکوت حکم فرما شد.
بعد صدای خشدارش پیچید..

_بهت میگم اذیت نکن
این شوخی جالبی نیست لیلی
ما که قبلا حرفامون رو زدیم و یکسری قول قرار گذاشتیم.
+اره میدونم
منم میگم فردا جوابم رو بهت میگم
ولی تو چقدر میتونی احمق باشی که نمیدونی جوابم چیه؟؟
_منکه میدونم جوابت قطعا بله هست فسقلی.. غیر این باشه میام به زور میبرمت!

پرو! خندیدم

+پس نگرانیت چیه؟
_کار از محکم کاری عیب نمیکنه!
+امیدوارم شفا پیدا کنی عزیزم
من برم دیگه خیلی خستم
کاری نداری؟
_مراقب خودت باش
+توهم همینطور
فعلا.

گوشی قطع کردم و گذاشتم یه گوشه‌ی تخت.
واسه فردا هیـ...جا..نو استرس داشتم.
و همینطور خیلی خوشحال بودم
با هر بدبختیی که بود خوابیدم...؛
به دور از همچی، آسوده و آروم، حق هم داشتم.. از بدبختیی که قرار بود به سراغم بیاد بی خبر بودم.. حتی در پوسیده ترین قسمت مغزم هم فکرش رو نمیکردم قراره چنین اتفاق وحشتناکی برای زندگیم بیوفته.

*  *  * *  * *

دوباره یه نگاه به تیپو استایلم کردم که ببینم هیچ نقصی نداشته باشه؟
یه ارایش خیلی ملایم ولی زیبا هم بهشون اضافه کرده بودم.
با صدای در رشته افکارم ازم گرفته شد

_لیلی
الان تاکسی میرسه بیا دیگه بابا
+اومدم بابا

و در اخر کیف دستی خوشگلم رو برداشتمو از اتاق زدم بیرون.
در خونرو قفل کردیم و منتظر تاکسی موندیم
که اونم زیاد طول نکشید و بالاخره اومد.
توی راه یه جعبه شیرینی همراه یه دسته گل خوشگل موشگل خریدیم.
دیگه تقریبا نزدیکای خونه بودیم..
خوشبختانه مهمونی توی خونه‌ی خودمون بود نه پدرجون
همراه بابا از ماشین پیاده شدیم و بعد حساب کردن تاکسی، زنگ درو فشردیم.
صدای دختری از پشت ایفون بلند شد
#part_388


_بله؟؟
+سلام
_لیلی تویی؟

ذوق زده پریدم هوا

+عه جنی تویی
_ بیا تو عشقم

در با یه تیک باز شد
همراه بابا وارد حیاط شدیم و بعد وارد راهروی بیرونی.
اینبار رزی درو باز کرد
با دیدنم یه لبخند دندون نما زد و سمتم اومد
با اغو..شم کشیدو گفت

_سلام عزیزم خیلی خوش اومدی.. البته که خونه‌ی خودته!

تک خنده ای کردم

+سلام رزی ممنون

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۵)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_389دسته گل رو همراه شی...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_390دخترا هم به تایید ح...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_387همه باهم زدیم زیر خ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_386از اونجاییم که جونگ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_382تا چند لحظه صدایی ا...

گوشیم خراب شده گوشی مامانن دارن سناریو می‌نویسم مامانم گوشیش...

عمو های من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط