رمان«نوازش سرد»

رمان«نوازش سرد»
#تکپارتی
#فلیکس
#سناریو

سناریو وقتی.....»

هوای سرد اتاق، تنها سرمای درون خانه‌ی فلیکس نبود. سال‌ها بود که پس از مرگ همسرش سر زایمان یوری، سرمایی یخی بر قلب فلیکس نشسته بود. یوری، دخترش، یادگار همان روز تلخ بود و هر بار نگاهش به او می‌افتاد، یاد همسر از دست رفته‌اش جان می‌گرفت و خشم و اندوهش را بر سر یوری خالی می‌کرد. فلیکس، که از پسِ غم بزرگش برنمی‌آمد، یوری را مقصر می‌دانست. کتک‌ها، فریادها و دعواهای مداوم، تنها چیزی بود که یوری در زندگی‌اش تجربه کرده بود.

یوری، با وجود تمام ترس و دردهایش، قلب مهربانی داشت. هر روز صبح، با وجود تمام تازیانه‌هایی که شب قبل خورده بود، با دستان لرزان، غذایی ساده برای پدرش آماده می‌کرد. می‌دانست که او هم در غم خود غرق شده، حتی اگر نتواند این را بفهماند. یوری، در سکوت، ظرف غذا را مقابل پدرش می‌گذاشت و با چشمانی مضطرب، منتظر واکنش او می‌شد.

یک روز، یوری متوجه شد که پدرش، برخلاف همیشه، حتی لقمه‌ای هم نخورده است. ظرف غذای صبح هنوز دست نخورده بود. نگرانی‌اش از ترس هم بیشتر شد. شاید این بار، اوضاع فرق می‌کرد. با قلبی که به شدت می‌تپید، به سمت آشپزخانه رفت. با دستانی که از ترس می‌لرزید، کمی از غذای مانده را دوباره گرم کرد و با احتیاط به اتاق پدرش برد.

وقتی وارد اتاق شد، فلیکس را دید که به پنجره خیره شده و انگار در دنیای دیگری سیر می‌کند. یوری به آرامی ظرف غذا را روی میز گذاشت. فلیکس، با چهره‌ای درهم و خسته، به سمت او چرخید. انتظار دعوا و فریاد داشت، اما این بار، چیزی در نگاه فلیکس فرق کرده بود.

فلیکس به چهره‌ی کوچک و مضطرب یوری نگاه کرد. اشک در چشمان دخترش موج می‌زد و دست‌هایش هنوز از ترس می‌لرزید. او به ظرف غذا نگاه کرد، سپس به چشمان معصوم یوری. ناگهان، تمام سال‌های تلخ، تمام خشم‌ها و تمام سرزنش‌ها، مثل یک سد شکسته، فرو ریختند. او فهمید که یوری، تنها یادگار همسرش، تمام این سال‌ها، با تمام بدی‌هایی که دیده، هنوز برای او نگران بوده است.

اشک در چشمان فلیکس جمع شد. به آرامی، دست یوری را گرفت. دستانی که همیشه برای کتک زدن بالا رفته بود، این بار به نرمی صورت دخترش را نوازش کرد. "یوری..." صدایش گرفته بود و لرزش خفیفی در آن حس می‌شد. "دخترم... من... من خیلی اشتباه کردم."

یوری با تعجب به پدرش نگاه می‌کرد. تا به حال چنین صدایی از او نشنیده بود.

فلیکس، دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. آغوشش را به روی یوری گشود و او را محکم در بغل گرفت. برای اولین بار پس از سال‌ها، آغوش فلیکس، نه از سر خشم، بلکه از سر پشیمانی و عشق بود. یوری، با تمام ترسش، در آغوش پدرش فرو رفت. اشک‌هایش روی شانه‌ی فلیکس می‌ریخت، اما این بار، اشک‌هایش دیگر بوی ترس نمی‌داد، بلکه بوی امید و آغاز دوباره را می‌داد. آن شب، در آغوش پدر، یوری برای اولین بار حس کرد که دیگر تنها نیست.
دیدگاه ها (۰)

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

......پارت هفتم......

جنگل نفرین شده پارت ۱۳

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

....پارت بیستم....

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟽 | آخرین نتدو سال گذشت.دو سال از روزی که ا/ت برای...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

پارت دوویو یوری نامی تنها کسیه که حاضرم جونم رو براش بدم همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط