The Lost love-part5
جونگین:الو هیونگ؟
مینهو:بله؟ عه جونگینی چی شده زنگ زدی؟ انقدر زود دلت برام تنگ شد؟
جونگین:هیونگ کی میرسی سئول؟
مینهو:فردا میرسم. احتمالا دو روز دیگه میام دیدن چان و شما ها. چطور مگه؟
جونگین:هیونگ اگر اومدی میشه... بحث چیز رو نکشی وسط؟
مینهو:بحث پنیرو؟
جونگین:خودت میدونی منظورم چیه
مینهو:باشه درباره سونگمین یا خودم حرفی نمیزنم
بعد یکم صحبت، با شنیدن صدای ماشین جونگین از مینهو خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت کنار و رفت سمت در برای استقبال. با ورود چان جونگین پرید بغلش
جونگین:هیونگگگگگگ
چان:چقدر دلم برات تنگ شده بود بچهه
هیون:از دیدن من انقدر ذوق نمیکنه که تو رو دیده ذوق کرده
چان/جونگین: حسود
چان چمدان هاش رو برد گذاشت توی اتاقش. توی مسیر در خونه تا اتاقش به هر جا نگاه کرد داشت برق میزد. جونگین حسابی زحمت کشید بود. بعد از عوض کردن لباسش با یه لباس راحتتر رفت توی هال و به اون دو نفر دیگه پیوست
چان:خب دیگه چه خبر؟ این مدت که نبودم اتفاق خاصی نیوفتاد؟
جونگین:نه هیونگ همه چی طبق رواله
چان:چه خبر از سونگمین؟
هیون:هیچی اونم داره میگذرونه
چان:به خاطر اینکه تولد پارسالش نیومدم ناراحت شد از دستم؟
جونگین:نه اصلا
جونگین و هیونجین یه نگاهی به هم کردن. بحث تولد پارسال سونگمین اصلا نباید پیش کشیده میشد وگرنه تمام ماجرا لو میرفت.
هیون:هیونگ حس میکنم گرسنه شدیم نه؟ پیتزا سفارش بدم؟
چان:اوکیه
هیونجین باشه ای گفت و رفت که سفارش بده. تا هیونجین برگرده. جونگین کلی از کارایی که کرده بود توی این دو سال رو به چان گزارش داد.
اون شب همه چی خیلی خوب پیش رفت. کلی اون سه تا با هم خوش گذروندن
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
مینهو:بله؟ عه جونگینی چی شده زنگ زدی؟ انقدر زود دلت برام تنگ شد؟
جونگین:هیونگ کی میرسی سئول؟
مینهو:فردا میرسم. احتمالا دو روز دیگه میام دیدن چان و شما ها. چطور مگه؟
جونگین:هیونگ اگر اومدی میشه... بحث چیز رو نکشی وسط؟
مینهو:بحث پنیرو؟
جونگین:خودت میدونی منظورم چیه
مینهو:باشه درباره سونگمین یا خودم حرفی نمیزنم
بعد یکم صحبت، با شنیدن صدای ماشین جونگین از مینهو خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت کنار و رفت سمت در برای استقبال. با ورود چان جونگین پرید بغلش
جونگین:هیونگگگگگگ
چان:چقدر دلم برات تنگ شده بود بچهه
هیون:از دیدن من انقدر ذوق نمیکنه که تو رو دیده ذوق کرده
چان/جونگین: حسود
چان چمدان هاش رو برد گذاشت توی اتاقش. توی مسیر در خونه تا اتاقش به هر جا نگاه کرد داشت برق میزد. جونگین حسابی زحمت کشید بود. بعد از عوض کردن لباسش با یه لباس راحتتر رفت توی هال و به اون دو نفر دیگه پیوست
چان:خب دیگه چه خبر؟ این مدت که نبودم اتفاق خاصی نیوفتاد؟
جونگین:نه هیونگ همه چی طبق رواله
چان:چه خبر از سونگمین؟
هیون:هیچی اونم داره میگذرونه
چان:به خاطر اینکه تولد پارسالش نیومدم ناراحت شد از دستم؟
جونگین:نه اصلا
جونگین و هیونجین یه نگاهی به هم کردن. بحث تولد پارسال سونگمین اصلا نباید پیش کشیده میشد وگرنه تمام ماجرا لو میرفت.
هیون:هیونگ حس میکنم گرسنه شدیم نه؟ پیتزا سفارش بدم؟
چان:اوکیه
هیونجین باشه ای گفت و رفت که سفارش بده. تا هیونجین برگرده. جونگین کلی از کارایی که کرده بود توی این دو سال رو به چان گزارش داد.
اون شب همه چی خیلی خوب پیش رفت. کلی اون سه تا با هم خوش گذروندن
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
- ۱۴.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط