{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت بیست و هفت×پارت سه

×قسمت بیست و هفت×پارت سه

-ای بابا...اخه مامانه من..من نمیتونم دستمم تکون بدم؟
-حالا دودیقه خواستم این مانتورو تو تنت ببینما..چیکار به دستت داری تو؟
-خب دماغم میخاره...
-ویدا به خدا یه بار دیگه تکون بخوری این سوزنو تو شیکمت میکنم
-ای مامان ظالم
-همینه که هست...بیا نیگا انقد کلتو تکون دادی همه سنجاقا در اومد...خوبه الان تو تنت بره
-تو تنمم نمیرفت شما که میخواستی تو تنم کنی...بعدشم...مامان جان اگه کلمم نمیتونم تکون بدم؟میگم میخوای پلکم نزنم راحت باشی؟
-ممنونت میشم
پوووووف...خدایا به من صبر عیوب بده...به باباهم کهاصا فکر کنم صبرعیوبم واسش کم باشه
دو ساعته سره پا وایسادم تا مامانه گرام اندازه های مانتویی که داشت واسم میدوخت و چک کنه...همشم داره غر میزنه...کلا مامانه منو هرموقع باهاش بحث کنی تا دوساعت بعدشم با خودش حرف میزنه هی
خلاصه بعد از اینکه اندازه گرفتنش تموم شد مثل اینکه دنیارو بهش داده باشم رفتم تو اتاقم...ولی هنوز یه مترم ازش دور نشده بودم که گفت:کجا؟!برو سفررو پهن کن الان بابات میاد
پاهامو محکم به زمین کوبیدم و با سری به زیر و دندونای به هم فشرده شده رفتم تو اشپزخونه...هول هولکی خرت و پرتای شامو گذاشتم روی میز و در نبود مامان نشستم یکم ترشی خوردم...خودش که باشه واسم غرغر میکنه...میگه خوب نیست و اینا...ولی کو گوش شنوا؟تا صدای پا شنیدم ظرف ترشیو برگردوندم سره جاش...بابا بود...هول شدم و گفتم:سلام مامان...نه ینی منظورم این بود که سلام بابا...بعدم یه لبخند دندون نما زدم
بابا مشکوک بهم نگاه کرد و همونجور که جواب سلاممو میداد اومد سمتم...
-دهنتو باز کن ببینم
-چرا بابایی؟
-میگم باز کن
-من که کاری نکردم به خدا
همونجوری که حرف میزدم دهمنو بو کرد ...زودتر از اینکه حرفی بزنه گفتم:بابایی تورو خدا به مامان نگو ترشی خوردم..تازه جای ترشیارو پیدا کردم...بفهمه پیداشون کردم باز جاشو عوض میکنه...بابای نازنینم...تورو خدا...خب؟
از کارام خندید و یه نگاه به این طرف و اون طرف کرد و گفت:یه ظرف ازش بیار بخوریم
با چشمای از حدقه دراومده گفتم:ها؟
-میگم یه ظرف ازش بیار بخوریم....یالا دیگه...الان مامانت میاد کلمونو دار میزنه
یه لبخند معنادار زدم و گفتم:اهـــــــــــان...به چشم پدر زیر اب رو
خندید و خندیدم...ظرف ترشیو گذاشتم روی میز و باهم دیگه شروع به خوردن کردیم....انقد مشغول بودیم که اصلا صدای پای مامانو نشنیدم و وقتی دیگه خیلی نزدیک بود متوجهش شدم...انقده هول شده بودم که واسه سر به نیست کردن ظرف ترشی از لب ظرف همشو قورت قورت خوردم...بابا با دهن باز نگاهم میکرد...داشتم از دست میرفتم...تند رفتم ظرفشو شستم و باز نشستم سر میز..واسه اینکه حالم بهتر شه چندتا قاشق از خورشت داغ روی میز خوردم...زبونم سوخت...آی آی ...مامان اومد توی اتاق و با تعجب به من و بابا که لبامون سفید بود و قیافه هامون شوک زده نگاه کرد...بعدم مشکوک اومد سره میز نشست و به بابا سلام کرد..حالم بهتر شده بود ولی زبونم هنوز میسوخت...بعد از ناهار باز خواستم از دست مامان فرار کنم که گفت :ویدا سفره رو جمع کن من و بابات باید بریم بیرون ...کار داریم...تو دلم گفتم:اره دیگه میرن بیرون متاهلی حال میکنن...منه بدبخت باید واسه جون سالم به در بردنه جناب پدر ظرفه ترشیو سر و ته کنم و همشو بخورم..اخه این انصافه؟ بعدشم تمیز کاری و اینا میفته گردن من...ینیا...خیلی زرنگن این دوتا...بعد اینکه کار اشپزخونه تموم شد صدای بسته شدن در اومد...تنقل زنون با قر از اشپزخونه داشتم میرفتم بیرون که کاغذ روی اپن توجهمو جلب کرد:ویدا جان مامان....شب مهمون داریم..خونرو بی زحمت برق بنداز..منو باباتم رفتیم خرید...مهمونامون خیلی خاصنا...توروخدا اونجاهارو تمیز کن...قربونت...مامان
ای خداااااااااااا...من چیکار کنم از دست این خانومه بابایی..تا منو جوون مرگ نکنه که ول کن نیس...خلاصه تا شب که مامان و بابا برگشتن بنده داشتم خونه تمیز میکردم..که تو همین گیر و دار یدونه از گلدونای مامانو هم شکستم و بعد سر به نییستش کردم..مامان که اومد سریع میوه هارو اماده کردیم و رفتیم اماده بشیم..اصلا نمیدونستم کیا میخوان بیان که...یه تیپ ساده زدم که مامان گفت:اینجوری بری پیش مهمونا خودم با کمربند بابات به جونت میفتم..برو یه چیز درست و حسابی بپوش بیا...خانومانه لباس بپوشیا ویدا...خب؟
بعدم از پله ها رفت پایین و منتظر جواب من نبود...یه بوهایی به مشامم میخوره...بوی دردسر...هرموقع مامان انقدی روی ریخت و وضع من حساس به ینی یه خبراییه که به من مربوطه...وگرنه من با گونی برم جلوش بشینم میگه شبیه فرشته شدم...والا به خدا...بایه بدبختی خودمو راضی کردم کت و دامنی که مامان کلی وقت پیش واسم دوخته بود رو بپوشم...بعدم یکم به خودم رسیدم ورفتم پایین...با ورود من به طبقه
دیدگاه ها (۲۷)

×قسمت بیست و هفت×پارت چهاراز‌حرص و نگرانی با انگشتام روی دست...

×قسمت بیست و هشت×پارت یکگوشامو تیز کردم..عکس العمل سامان مهم...

*قسمت بیست و هفتم*پارت دونرگس چوبی که دستش بود و هی به زمین ...

*قسمت بیست وهفتم*پارت یکاز همون اول که رسیدیم دائم دور و ور ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_1 ویو میرا تقریبا 4 ساعت ...

ارباب خشن من ۱۹

ارباب خشن من ۲۰

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 137♡⁠。⁠)⁩خوش حا...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 139♡⁠。⁠)⁩قلبم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط