سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۳۸
سرباز: قربان گروه سیاه برگشتن
ناشناس: بگو بیان داخل
سرباز: چشم
درها باز شدن و گروه سیاه اومدن داخل همگی زانو زدن
لیدر: قربان ما نتونستیم امگا رو بگیریم
آنتل: بیعرضهها از پس یه کار برنیومدین
لیدر: اونا خیلی قوی بودن
آنتل : مثلا یکی از گروه های ادم کشین ولی بدرد هیچ کاری نمیخورین
لیدر: اما قربان....
آنتل: ساکت شو تو....
با حرکت دست اون همه ساکت شدن
ناشناس: اخر چیکار کردین
لیدر: کاری کردیم که توی یه غار زیرزمینی گیر بیوفتن
ناشناس: همون غار مِنو مِنو
لیدر: بله همون غار
ناشناس : خوبه شما مرخصید
لیدر: چشم
آنتل: قربان اما اونا نتونستن امگا رو بدست بیارن
ناشناس: خودم میدونم
آنتل: هان
ناشناس: نفهمیدی آنتل از اول هم قرار نبود اونو بیارن
آنتل: چی
ناشناس: آنتل فکر کردم باهوشی مشخصه که اونا نمیتونستن از پس چهار تا جونین و یه سنین بربیان اون بچهها رو هم نباید دسته کم بگیری
آنتل: پس چرا گفتین برن دنبال امگا
ناشناس: من نگفتم امگا رو بیارین من گفتم با طعمههامون بازی کنید اینا خیلی فرق دارن من میخواستم اونا معطل بشن چون ما قبل از اینکه امگا رو یگیریم باید چندتا کار انجام بدیم اونا داشتن به ما نزدیک میشدن برای همین میخواستم معطل بشن و حالا که تو غار منو منو گیر کردن میتونیم وقت بخریم
آنتل: که اینطور
ناشناس: بله ما باید همیشه چند قدم جلو تر باشیم
آنتل: پس من برم کار رو راست و ریس کنم
ناشناس: برو ..... ما داریم به هدفمون نزدیک میشیم😈
..............................................................
صدای قطرات اب که از قندیل های غار فرو میریختن توی غار اکو میشد یه قطره روی صورت ساسوکه چکید. چهرهی ساسوکه با برخورد اب تو هم رفت کمکم چشماشو باز کرد همه چیز براش تار بود چندتا پلک زد و بالاخره تونست واضع ببینه اروم نشست سرش درد میکرد یه ذره اطراف رو دید زد فهمید که توی یه غار افتادن تا چشم کار میکرد غار بود انگار که انتهایی نداشت ساسوکه سعی کرد روی پاهاش واسته البته اول تعادل نداشت ولی بالاخره تعادلشو حفظ کرد یه ذره که اینور اونور رو نگاه کرد متوجهی ناروتو شد سریع رفت بالای سرش ناروتو چشماش بسته بود و از زیرش خون جاری بود ساسوکه قلبش اومد تو دهنش و حسابی ترسید زانو زد و بدنشو بلند کرد و تو دستش گرفت سر ناروتو رو به سینش فشار داد
💙: ن..ناروتو ...ب..بلند...شو...ن.ناروتو ص..دامو..میشنوی
ناروتو همچنان چشماش بسته بود ساسوکه بغض گلوشو گرفته بود سرشو به موهای ناروتو نزدیک کرد و فرو برد تو موهاش بعد از چند ثانیه
🍥: س...ساسوکه...چیزی...شده
ساسوکه با شنیدن صدای ناروتو ازش فاصله گرفت
💙: ناروتو تو حالت خوبه
🍥: اره
💙: پس این خون چیه
🍥: خون؟
ساسوکه به پهلوی ناروتو اشاره کرد
🍥: ساسوکه این که خون نیست
💙: خون نیست
🍥: نه من تو کیفم البالو داشتم حتما اون ترکیده
💙: یعنی این البالوعه
🍥: اوهوم
💙: احمق منو بدجور ترسوندی
🍥: من احمقم یا تو که فرق بین البالو و خون رو نمیدونی
💙: تو نمیخواد بهم بگی چی رو میدونم چی رو نه
🍥: عه واقعا
💙: اره من از یه کوفته برنجی سخنگو چیزی نمیخوام یاد بگیرم
🍥: ساسوکه همینجا خفت میکنممم💢
ناروتو پرید روی ساسوکه
🍥: به من میگی کوفته شلغم💢
💙: مگه دروغه کوفتهای دیگه
🍥: الان نشونت میدم
💙: بیا ببینم میخوای چیکار کنی
* بعد از موش گربه بازی*
🍥: یه چیزی ساسوکه اصلا ما کجاییم
💙: نمیدونم احتمالا تو یه غار گیر افتادیم
🍥: خسته نباشی پروفسور خودمم میدونم اینجا غار😑
💙: پس چرا میپرسی احمق💢
🍥: هوم🙄😑
🍥: حالا چطور از اینجا بریم بیرون
💙: نمیدونم ولی یه کاریش میکنیم
🍥: اصلا بقیه کجان ... حالشون خوبه
💙: اونا نینجا هستنا
🍥: اره اینم هست
💙: خب راه بیوفت ناروتو باید بریم
🍥: باشه
______________________________________
پایان😁
پارت ۳۸
سرباز: قربان گروه سیاه برگشتن
ناشناس: بگو بیان داخل
سرباز: چشم
درها باز شدن و گروه سیاه اومدن داخل همگی زانو زدن
لیدر: قربان ما نتونستیم امگا رو بگیریم
آنتل: بیعرضهها از پس یه کار برنیومدین
لیدر: اونا خیلی قوی بودن
آنتل : مثلا یکی از گروه های ادم کشین ولی بدرد هیچ کاری نمیخورین
لیدر: اما قربان....
آنتل: ساکت شو تو....
با حرکت دست اون همه ساکت شدن
ناشناس: اخر چیکار کردین
لیدر: کاری کردیم که توی یه غار زیرزمینی گیر بیوفتن
ناشناس: همون غار مِنو مِنو
لیدر: بله همون غار
ناشناس : خوبه شما مرخصید
لیدر: چشم
آنتل: قربان اما اونا نتونستن امگا رو بدست بیارن
ناشناس: خودم میدونم
آنتل: هان
ناشناس: نفهمیدی آنتل از اول هم قرار نبود اونو بیارن
آنتل: چی
ناشناس: آنتل فکر کردم باهوشی مشخصه که اونا نمیتونستن از پس چهار تا جونین و یه سنین بربیان اون بچهها رو هم نباید دسته کم بگیری
آنتل: پس چرا گفتین برن دنبال امگا
ناشناس: من نگفتم امگا رو بیارین من گفتم با طعمههامون بازی کنید اینا خیلی فرق دارن من میخواستم اونا معطل بشن چون ما قبل از اینکه امگا رو یگیریم باید چندتا کار انجام بدیم اونا داشتن به ما نزدیک میشدن برای همین میخواستم معطل بشن و حالا که تو غار منو منو گیر کردن میتونیم وقت بخریم
آنتل: که اینطور
ناشناس: بله ما باید همیشه چند قدم جلو تر باشیم
آنتل: پس من برم کار رو راست و ریس کنم
ناشناس: برو ..... ما داریم به هدفمون نزدیک میشیم😈
..............................................................
صدای قطرات اب که از قندیل های غار فرو میریختن توی غار اکو میشد یه قطره روی صورت ساسوکه چکید. چهرهی ساسوکه با برخورد اب تو هم رفت کمکم چشماشو باز کرد همه چیز براش تار بود چندتا پلک زد و بالاخره تونست واضع ببینه اروم نشست سرش درد میکرد یه ذره اطراف رو دید زد فهمید که توی یه غار افتادن تا چشم کار میکرد غار بود انگار که انتهایی نداشت ساسوکه سعی کرد روی پاهاش واسته البته اول تعادل نداشت ولی بالاخره تعادلشو حفظ کرد یه ذره که اینور اونور رو نگاه کرد متوجهی ناروتو شد سریع رفت بالای سرش ناروتو چشماش بسته بود و از زیرش خون جاری بود ساسوکه قلبش اومد تو دهنش و حسابی ترسید زانو زد و بدنشو بلند کرد و تو دستش گرفت سر ناروتو رو به سینش فشار داد
💙: ن..ناروتو ...ب..بلند...شو...ن.ناروتو ص..دامو..میشنوی
ناروتو همچنان چشماش بسته بود ساسوکه بغض گلوشو گرفته بود سرشو به موهای ناروتو نزدیک کرد و فرو برد تو موهاش بعد از چند ثانیه
🍥: س...ساسوکه...چیزی...شده
ساسوکه با شنیدن صدای ناروتو ازش فاصله گرفت
💙: ناروتو تو حالت خوبه
🍥: اره
💙: پس این خون چیه
🍥: خون؟
ساسوکه به پهلوی ناروتو اشاره کرد
🍥: ساسوکه این که خون نیست
💙: خون نیست
🍥: نه من تو کیفم البالو داشتم حتما اون ترکیده
💙: یعنی این البالوعه
🍥: اوهوم
💙: احمق منو بدجور ترسوندی
🍥: من احمقم یا تو که فرق بین البالو و خون رو نمیدونی
💙: تو نمیخواد بهم بگی چی رو میدونم چی رو نه
🍥: عه واقعا
💙: اره من از یه کوفته برنجی سخنگو چیزی نمیخوام یاد بگیرم
🍥: ساسوکه همینجا خفت میکنممم💢
ناروتو پرید روی ساسوکه
🍥: به من میگی کوفته شلغم💢
💙: مگه دروغه کوفتهای دیگه
🍥: الان نشونت میدم
💙: بیا ببینم میخوای چیکار کنی
* بعد از موش گربه بازی*
🍥: یه چیزی ساسوکه اصلا ما کجاییم
💙: نمیدونم احتمالا تو یه غار گیر افتادیم
🍥: خسته نباشی پروفسور خودمم میدونم اینجا غار😑
💙: پس چرا میپرسی احمق💢
🍥: هوم🙄😑
🍥: حالا چطور از اینجا بریم بیرون
💙: نمیدونم ولی یه کاریش میکنیم
🍥: اصلا بقیه کجان ... حالشون خوبه
💙: اونا نینجا هستنا
🍥: اره اینم هست
💙: خب راه بیوفت ناروتو باید بریم
🍥: باشه
______________________________________
پایان😁
- ۲.۶k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط