Beautiful vampire 🍷♥️
Chapter 2🧛
آنچه گذشت:
ات ویو
+ پدر راستش احساس میکنم…
اومدم جمله ام رو کامل کنم که لباسم خیس شد و درد وحشتناکی رو حس کردم و شروع به داد و فریاد کردم که………
part 12
ات ویو
پدر کمکم کرد روی تخت دراز بکشم اما از صدای زیاد داد و فریادم همه اومدن توی اتاق
کوک ویو
توی اشپز خونه بودم که با صدای ات دویدم به سمت صداش
_ات چی شده؟(بلند)
پدر: بچه داره به دنیا میاد
_+ چی؟(بلند)
پدر: جونگ هی زود وسایل عمل رو اماده کن تا بیمارستان نمیرسه ات باید همین الان عمل بشه
_اما پدر ات زنده نمیمونه
پدر: دیگه حق انتخاب نداریم تنها راه زنده موندنش تبدیل شدنه
_اما……
اومدم جمله ام رو تموم کنم که جیغ و داد های ات اجازه نداد
پدر: کوک وقت نداریم متوجه ای؟
دیگه ادامه ندادم و گذاشتم پدرم عمل روانجام بده
من دوست نداشتم احساسات بدی که من داشت رو ات هم تجربه کنه ولی راه دیگه ای وجود نداشت
جوتگ هی وسایل ها رو اورد و اماده کرد که پدر شروع کرد
پدر: همه از اتاق برن بیرون . جونگ هی تو بمون و به من کمک کن
بعد از گذشت حدود ۴۰ دقیقه صدای داد های ات قطع شد و پدر چند دقیقه بعد با بچه ی توی بغلش اومد بیرون و رو به مادر گفت
پدر: عزیزم نوه دار شدیم . کوک دخترت رو بغل کن
_ اول بهم بگو حال ات چطوره؟
پدر: عمل خوب بود و ات درد زیادی داشت بهش زهر رو تزریق کردم اما از درد زیاد مجبور به بی هوشیش شدم وگرنه بیشتر اذیت میشد
_پدر الان حالش چطوری؟
پدر: حالش خوبه
پدر بچه رو داد بغلم. احساس عجیبی داشتم اون بچه خیلی شبیه ات بود
بعد از چند دقیقه ای بچه رو به جونگ هی دادم
_پدر میتونم برم داخل؟
پدر: البته برو ببینش
سریع وارد اتاق شدم و بدن بی جون ات رو روی تخت دیدم
ناخوداگاه بغضم گرفت
هیچ وقت فکر نمیکردم دختر کنجکاو ، ماجراجویی ، تیز و ریزه میزه ای که برای اولین بار توی دانشگاه اتفاقی بغلش نشستم یه روزی بخواد بشه دلیل نفس کشیدنم ، بخواد بشه دلیل بودنم، بخواد بشه مادر بچه ام ، بخواد بشه همه چیزم . تصور زندگیِ بدون ات برام غیر ممکنه . بدون اون دپست ندارم لحظه ای نفس بکشم
کنار تخت نشستم و دستش رو گرفتم که متوجه شدم دیگه گرم نیست اولش ناخوداگاه احساس بدی بهم دست داد
حس عذاب وجدانی که داشتم ، داشت دیوونه ام میکرد
من هیچ وقت نمیخواستم بهش اسیب بزنم یا بخواد بخاطر من درد بکشه بخاطر همین راضی به تبدیل شدنش نبودم اما الان دیگه کار از کار گذشته
با فکر و خیال های توی ذهنم سرم رو روی دستش گذاشتم و اروم چشمام رو بستم
حدود یک ساعت گذشت که با تکون های ریز زیر سرم از خواب بیدارشدم……
آنچه گذشت:
ات ویو
+ پدر راستش احساس میکنم…
اومدم جمله ام رو کامل کنم که لباسم خیس شد و درد وحشتناکی رو حس کردم و شروع به داد و فریاد کردم که………
part 12
ات ویو
پدر کمکم کرد روی تخت دراز بکشم اما از صدای زیاد داد و فریادم همه اومدن توی اتاق
کوک ویو
توی اشپز خونه بودم که با صدای ات دویدم به سمت صداش
_ات چی شده؟(بلند)
پدر: بچه داره به دنیا میاد
_+ چی؟(بلند)
پدر: جونگ هی زود وسایل عمل رو اماده کن تا بیمارستان نمیرسه ات باید همین الان عمل بشه
_اما پدر ات زنده نمیمونه
پدر: دیگه حق انتخاب نداریم تنها راه زنده موندنش تبدیل شدنه
_اما……
اومدم جمله ام رو تموم کنم که جیغ و داد های ات اجازه نداد
پدر: کوک وقت نداریم متوجه ای؟
دیگه ادامه ندادم و گذاشتم پدرم عمل روانجام بده
من دوست نداشتم احساسات بدی که من داشت رو ات هم تجربه کنه ولی راه دیگه ای وجود نداشت
جوتگ هی وسایل ها رو اورد و اماده کرد که پدر شروع کرد
پدر: همه از اتاق برن بیرون . جونگ هی تو بمون و به من کمک کن
بعد از گذشت حدود ۴۰ دقیقه صدای داد های ات قطع شد و پدر چند دقیقه بعد با بچه ی توی بغلش اومد بیرون و رو به مادر گفت
پدر: عزیزم نوه دار شدیم . کوک دخترت رو بغل کن
_ اول بهم بگو حال ات چطوره؟
پدر: عمل خوب بود و ات درد زیادی داشت بهش زهر رو تزریق کردم اما از درد زیاد مجبور به بی هوشیش شدم وگرنه بیشتر اذیت میشد
_پدر الان حالش چطوری؟
پدر: حالش خوبه
پدر بچه رو داد بغلم. احساس عجیبی داشتم اون بچه خیلی شبیه ات بود
بعد از چند دقیقه ای بچه رو به جونگ هی دادم
_پدر میتونم برم داخل؟
پدر: البته برو ببینش
سریع وارد اتاق شدم و بدن بی جون ات رو روی تخت دیدم
ناخوداگاه بغضم گرفت
هیچ وقت فکر نمیکردم دختر کنجکاو ، ماجراجویی ، تیز و ریزه میزه ای که برای اولین بار توی دانشگاه اتفاقی بغلش نشستم یه روزی بخواد بشه دلیل نفس کشیدنم ، بخواد بشه دلیل بودنم، بخواد بشه مادر بچه ام ، بخواد بشه همه چیزم . تصور زندگیِ بدون ات برام غیر ممکنه . بدون اون دپست ندارم لحظه ای نفس بکشم
کنار تخت نشستم و دستش رو گرفتم که متوجه شدم دیگه گرم نیست اولش ناخوداگاه احساس بدی بهم دست داد
حس عذاب وجدانی که داشتم ، داشت دیوونه ام میکرد
من هیچ وقت نمیخواستم بهش اسیب بزنم یا بخواد بخاطر من درد بکشه بخاطر همین راضی به تبدیل شدنش نبودم اما الان دیگه کار از کار گذشته
با فکر و خیال های توی ذهنم سرم رو روی دستش گذاشتم و اروم چشمام رو بستم
حدود یک ساعت گذشت که با تکون های ریز زیر سرم از خواب بیدارشدم……
- ۳.۱k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط