پارت 8
پارت 8
روزهای پایانی، رنگی از سکوت و پذیرش داشتند. ا/ت دیگر تقریباً هیچکس را نمیشناخت. او در دنیای خودش زندگی میکرد، دنیایی پر از سایهها و صداهای مبهم. جیمین هر روز کنارش بود، دستش را میگرفت و با صدایی آرام برایش قصه میگفت. قصههایی از عشقشان، از روزهای خوشی که با هم داشتند، از آرزوهایی که هرگز محقق نشدند.
ا/ت اغلب به او خیره میشد، با چشمانی خالی از هرگونه احساس. انگار که جیمین، یک شبح بود، یک خاطرهی دوردست که نمیتوانست به آن دست یابد. اما جیمین ناامید نمیشد. او میدانست که در اعماق قلب ا/ت، هنوز جرقههایی از عشق وجود دارد.
یکی از شبها، وقتی جیمین کنار تخت ا/ت نشسته بود و برایش کتاب میخواند، ا/ت ناگهان دستش را گرفت. دستانش سرد و لرزان بودند. جیمین نگاهش کرد. چشمان ا/ت، برای لحظهای، دوباره زنده شدند. او با صدایی ضعیف و لرزان گفت: "جیمین... تویی؟"
قلب جیمین به تپش افتاد. "آره عزیزم، منم. جیمین. شوهرت."
ا/ت لبخند زد، لبخندی کمرنگ و محو. "یادمه... تو همیشه کنارم بودی. همیشه..."
جیمین اشکهایش را پاک کرد. "من همیشه عاشقت بودم ا/ت. و تا ابد عاشقت خواهم بود."
ا/ت چشمانش را بست. "منم... دوستت دارم جیمین. خیلی زیاد..."
ادامه دارد......
روزهای پایانی، رنگی از سکوت و پذیرش داشتند. ا/ت دیگر تقریباً هیچکس را نمیشناخت. او در دنیای خودش زندگی میکرد، دنیایی پر از سایهها و صداهای مبهم. جیمین هر روز کنارش بود، دستش را میگرفت و با صدایی آرام برایش قصه میگفت. قصههایی از عشقشان، از روزهای خوشی که با هم داشتند، از آرزوهایی که هرگز محقق نشدند.
ا/ت اغلب به او خیره میشد، با چشمانی خالی از هرگونه احساس. انگار که جیمین، یک شبح بود، یک خاطرهی دوردست که نمیتوانست به آن دست یابد. اما جیمین ناامید نمیشد. او میدانست که در اعماق قلب ا/ت، هنوز جرقههایی از عشق وجود دارد.
یکی از شبها، وقتی جیمین کنار تخت ا/ت نشسته بود و برایش کتاب میخواند، ا/ت ناگهان دستش را گرفت. دستانش سرد و لرزان بودند. جیمین نگاهش کرد. چشمان ا/ت، برای لحظهای، دوباره زنده شدند. او با صدایی ضعیف و لرزان گفت: "جیمین... تویی؟"
قلب جیمین به تپش افتاد. "آره عزیزم، منم. جیمین. شوهرت."
ا/ت لبخند زد، لبخندی کمرنگ و محو. "یادمه... تو همیشه کنارم بودی. همیشه..."
جیمین اشکهایش را پاک کرد. "من همیشه عاشقت بودم ا/ت. و تا ابد عاشقت خواهم بود."
ا/ت چشمانش را بست. "منم... دوستت دارم جیمین. خیلی زیاد..."
ادامه دارد......
- ۱۷.۵k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط