پارت ۳۲
ات و جونگسو وارد اتاق میکاپ شدن. ات روی صندلی نشست و جونگسو مشغول آمادهسازی وسایل شد. نور ملایم اتاق به پوست روشن ات میخورد و چهرهی خونسردش رو حتی نرمتر نشون میداد.
جونگسو با لبخندی پرهیجان خم شد سمت ات و آروم گفت: – «یه خبر خوب دارم برات! دیگه اون لباس بیریخت رو نمیپوشی...»
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
جونگسو ادامه داد: – «یه مهمون ویژه قراره بیاد امشب. برای همین لباس تو رو عوض کردن. یه چیز بهتر از قبلی سفارش دادن... سفید، خاص، کاملاً مناسب تو.»
لبخند کمرنگی روی لب ات نشست. اولینبار بود که حس میکرد یکی توی این خانواده واقعاً طرفشه.
جونگسو با دقت شروع کرد به میکاپ کردن ات؛ خط چشم، هایلایتر، رژ ملایم و دقیق. وقتی کارش تموم شد، گفت: – «اوکی، من یه لحظه میرم بیرون تا لباس رو بیارن. تو آماده شو.»
ات بلند شد و بهسمت رَک لباس رفت. لباس سفید، یه سارافن لطیف تا بالای مچ پا بود با طراحی خاص روی آستینها و یقهی ایستاده. وقتی تنش کرد، پارچه درست روی اندامش نشست... ساده، شیک، و مرموز.
اما درست چند دقیقه بعد...
در اتاق بیصدا باز شد. یونا وارد شد. پشت سرش دو تا از دوستاش پچپچکنان وارد شدن و در رو پشت سرشون بستن. نگاهش روی ات قفل شد و لبخند موزیانهای زد.
– «وااای، چقدر خاص شدی ات... واقعاً زیادی خاص شدی، نه؟»
دوستاش خندیدن. یونا کرمپودر بزرگی رو از کیفش درآورد، بازش کرد، و قبل از اینکه ات واکنشی نشون بده، مایع غلیظ و رنگی رو ریخت روی جلوی لباس.
یکی از دوستاش گفت:
– «اوه نه! فکر کنم لباس قشنگت خراب شد...»
دیگری زد زیر خنده:
– «خب اشکال نداره، تو که عادت داری لباسای زشت بپوشی!»
ات خشکش زده بود. نفسش تنگ شده بود اما سکوت کرد. لبهاش جمع شده بودن، اما چشماش برق خاصی داشتن... نه از غم، از کنترل.
در همون لحظه، در اتاق با شدت باز شد.
جونگسو وارد شد، چشمش به لباس افتاد، رنگش پرید.
– «چـ... چیکار کردین؟!»
یونا با ناز گفت:
– «لباسش یهویی خراب شد... حیف شد دیگه...»
جونگسو بدون اینکه جواب بده به سمت رَک لباس رفت، لباس مخصوص یونا ـ یه پیراهن دکلتهی بلند و گرانقیمت با دوخت خاص و رنگ نقرهای ـ رو برداشت و انداخت سمت ات.
– «بپوشش. امشب قرار نیست بازنده باشی.»
یونا هاجوواج موند.
– «این لباس مال منه!»
جونگسو برگشت، لبخند سردی زد و گفت:
– «تو که لباس مخصوص خودت رو برای یه جنگ کوچیک قربانی کردی... خب، بازی رو باختی.»
بعد سریع سمت میز میکاپ رفت. خط چشم مشکی، رژ بولد، اکستنشن مو و تزئینات ساده اما تاثیرگذار... ات زیر دست جونگسو تبدیل شد به زنی که حتی یونا هم نتونست جلوی لرزش لبش رو بگیره وقتی دیدش.
ات، بدون حتی یه کلمه، فقط از کنارشون رد شد.
جونگسو با لبخندی پرهیجان خم شد سمت ات و آروم گفت: – «یه خبر خوب دارم برات! دیگه اون لباس بیریخت رو نمیپوشی...»
ات با تعجب بهش نگاه کرد.
جونگسو ادامه داد: – «یه مهمون ویژه قراره بیاد امشب. برای همین لباس تو رو عوض کردن. یه چیز بهتر از قبلی سفارش دادن... سفید، خاص، کاملاً مناسب تو.»
لبخند کمرنگی روی لب ات نشست. اولینبار بود که حس میکرد یکی توی این خانواده واقعاً طرفشه.
جونگسو با دقت شروع کرد به میکاپ کردن ات؛ خط چشم، هایلایتر، رژ ملایم و دقیق. وقتی کارش تموم شد، گفت: – «اوکی، من یه لحظه میرم بیرون تا لباس رو بیارن. تو آماده شو.»
ات بلند شد و بهسمت رَک لباس رفت. لباس سفید، یه سارافن لطیف تا بالای مچ پا بود با طراحی خاص روی آستینها و یقهی ایستاده. وقتی تنش کرد، پارچه درست روی اندامش نشست... ساده، شیک، و مرموز.
اما درست چند دقیقه بعد...
در اتاق بیصدا باز شد. یونا وارد شد. پشت سرش دو تا از دوستاش پچپچکنان وارد شدن و در رو پشت سرشون بستن. نگاهش روی ات قفل شد و لبخند موزیانهای زد.
– «وااای، چقدر خاص شدی ات... واقعاً زیادی خاص شدی، نه؟»
دوستاش خندیدن. یونا کرمپودر بزرگی رو از کیفش درآورد، بازش کرد، و قبل از اینکه ات واکنشی نشون بده، مایع غلیظ و رنگی رو ریخت روی جلوی لباس.
یکی از دوستاش گفت:
– «اوه نه! فکر کنم لباس قشنگت خراب شد...»
دیگری زد زیر خنده:
– «خب اشکال نداره، تو که عادت داری لباسای زشت بپوشی!»
ات خشکش زده بود. نفسش تنگ شده بود اما سکوت کرد. لبهاش جمع شده بودن، اما چشماش برق خاصی داشتن... نه از غم، از کنترل.
در همون لحظه، در اتاق با شدت باز شد.
جونگسو وارد شد، چشمش به لباس افتاد، رنگش پرید.
– «چـ... چیکار کردین؟!»
یونا با ناز گفت:
– «لباسش یهویی خراب شد... حیف شد دیگه...»
جونگسو بدون اینکه جواب بده به سمت رَک لباس رفت، لباس مخصوص یونا ـ یه پیراهن دکلتهی بلند و گرانقیمت با دوخت خاص و رنگ نقرهای ـ رو برداشت و انداخت سمت ات.
– «بپوشش. امشب قرار نیست بازنده باشی.»
یونا هاجوواج موند.
– «این لباس مال منه!»
جونگسو برگشت، لبخند سردی زد و گفت:
– «تو که لباس مخصوص خودت رو برای یه جنگ کوچیک قربانی کردی... خب، بازی رو باختی.»
بعد سریع سمت میز میکاپ رفت. خط چشم مشکی، رژ بولد، اکستنشن مو و تزئینات ساده اما تاثیرگذار... ات زیر دست جونگسو تبدیل شد به زنی که حتی یونا هم نتونست جلوی لرزش لبش رو بگیره وقتی دیدش.
ات، بدون حتی یه کلمه، فقط از کنارشون رد شد.
- ۱۲.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط