part 2:
با شنیدن صدای آژیر پلیس هر دو از ساختمان پایین اومدن،هیون اسل.....حه اش رو از کمر بندش بیرون آورد و به یکی از پلیس ها که دم در ساختمان بود شل....یک کرد تا بهشون حمله نکنه و بعد هردو از اون جهنم فرار کردن.به یک کوچه ی امن رفتند،هردو نفس نفس زنان ایستادند و خندیدند
+نزدیک بوداااا
-(خندید و دستشو رو شونه ی بیلی گذاشت)من نجاتت دادم
+یاااا هیونجینااااا
-حتی وقتی عصبانی هستی هم کیوتی
+(یک نگاه به استایل بگ خودش انداخت)من؟کیوت؟بیخیالللل
-تو همیشه برای من کیوتی
+راستیییی قول داده بودی امشب منو ببری بار
-اوکی ولی پیش خودم بمون و با بقیه گرم نگیر
+باشه
بوسه ای به سر بیلی زد و دستشو گرفت و راه افتادن
هوای خنک شب بر صورت آنها میخورد و حس آرامش زیبایی رو به آنها منتقل میکرد
.باران نم نم روی زمین میبارید که نشان دهنده ی فصل پاییز بود،ان دو *دوست* دست در دست یکدیگر در شب سرد قدم میزدند تا به بار رسیدند. هر دو کنار هم روی صندلی نشستند و ال......کل سفارش دادن و مثل همیشه در هر مکان هیون دستشو خیلی بیخیال دور کمر بیلی انداخت و مانند خلا.....فکار ها پاهایش را باز کرد و روی صندلی لش کرد.نوشیدنی هایشان رو آوردند و آنها شروع به نوشیدن کردند،انها غرق در دنیای خودشون بودن که بیلی متوجه یه شخصی شد...لونا...قبلا دوست صمیمی اش بود اما بعد به بیلی خیانت کرد،بیلی قصد کش....تن او را داشت اما لونا فرار کرد.لونا با دیدن بیلی نزدیک شد
لونا:اوه!بیلی خیلی وقته ندیدمت!
+(اخم ریزی بین ابرو هایش ایجاد شد و با لحنی جدی لب زد)چی میخوای؟..
لونا:انقد عصبی نباش فقط میخوام با دوستم حرف بزنم(پوزخندی رو لبانش نقش بست که بیلی متوجه شد نقشه ای تو سرش داره..)
خبببب اینم از پارت ۳ میدونم بد شد اما امیدوارم دوسش داشته باشید💋🎀
+نزدیک بوداااا
-(خندید و دستشو رو شونه ی بیلی گذاشت)من نجاتت دادم
+یاااا هیونجینااااا
-حتی وقتی عصبانی هستی هم کیوتی
+(یک نگاه به استایل بگ خودش انداخت)من؟کیوت؟بیخیالللل
-تو همیشه برای من کیوتی
+راستیییی قول داده بودی امشب منو ببری بار
-اوکی ولی پیش خودم بمون و با بقیه گرم نگیر
+باشه
بوسه ای به سر بیلی زد و دستشو گرفت و راه افتادن
هوای خنک شب بر صورت آنها میخورد و حس آرامش زیبایی رو به آنها منتقل میکرد
.باران نم نم روی زمین میبارید که نشان دهنده ی فصل پاییز بود،ان دو *دوست* دست در دست یکدیگر در شب سرد قدم میزدند تا به بار رسیدند. هر دو کنار هم روی صندلی نشستند و ال......کل سفارش دادن و مثل همیشه در هر مکان هیون دستشو خیلی بیخیال دور کمر بیلی انداخت و مانند خلا.....فکار ها پاهایش را باز کرد و روی صندلی لش کرد.نوشیدنی هایشان رو آوردند و آنها شروع به نوشیدن کردند،انها غرق در دنیای خودشون بودن که بیلی متوجه یه شخصی شد...لونا...قبلا دوست صمیمی اش بود اما بعد به بیلی خیانت کرد،بیلی قصد کش....تن او را داشت اما لونا فرار کرد.لونا با دیدن بیلی نزدیک شد
لونا:اوه!بیلی خیلی وقته ندیدمت!
+(اخم ریزی بین ابرو هایش ایجاد شد و با لحنی جدی لب زد)چی میخوای؟..
لونا:انقد عصبی نباش فقط میخوام با دوستم حرف بزنم(پوزخندی رو لبانش نقش بست که بیلی متوجه شد نقشه ای تو سرش داره..)
خبببب اینم از پارت ۳ میدونم بد شد اما امیدوارم دوسش داشته باشید💋🎀
- ۳.۳k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط