اخرین دعا4

#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 4:
"دازای"
همینکه پامو از عمارتشون بیرون گذاشتم، لبخند تصنعیم محو شد..
تا چند لحظه پشت در وایسادم و سعی کردم خیلی اروم چند تا نفس عمیق بکشم..
اتسوشی: جناب اوسامو.. حالتون خوبه..؟
بدون اینکه سرمو بچرخونم و بهش نگاه کنم، زمزمه کردم: به کالسکه‌چی بگو سمت کلیسا راه بیفته..
اهی کشیدم و همینکه اتسوشی سمت کالسکه‌چی رفت، داخل کالسکه نشستم..
تمام راه، فکرم درگیر بود..
اصلا نکنه چیزایی که میخواستم بپرسم مسخره باشن..؟
شاید زیادی حساس شده بودم.. اما.. ته دلم برای فردا اصلا حس خوبی نداشتم
- جناب اوسامو، به کلیسا رسیدیم..
سرمو بالا اوردم و بعد از چند لحظه خیره شدن به راه ورود، عصامو گذاشتم و از کالسکه پیاده شدم
کلاهمو از روی سرم برداشتم و با قدم های مردد و ارومی رفتم داخل
کلیسا تقریبا تاریک بود اما رنگ پنجره ها به طرز قشنگی به داخل پاشیده شده بودن و.. فضا رو از هرجایی گرمتر نشون میدادن..
همینکه کشیش رو دیدم، به نشونه احترام مختصری خم شدم و با لحن ارومی گفتم: شبتون بخیر، پدر..
نگاه ارومی بهم انداخت و با ارامشی که مثل باقی کشیش ها توی چشم هاش بود، گفت: مشکلی پیش اومده، پسرم؟
+ راستش.. راجع به موضوعی ازتون راهنمایی میخواستم..
دستش رو سمت نیمکتی دراز کرد
- بنشین و تعریف کن
سرمو پایین انداختم و نشستم
- خب فرزندم.. مشکلت چیه؟
+ من.. فردا قراره با دختری ازدواج کنم.. تمام قرارداد ها به خوبی پیش رفته.. خانوادش هم راضی ان..
مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم: اما.. هیچ حسی به اون ندارم.. و غیر از این.. حس خوبی به فردا هم ندارم.. اگه تصمیمم اشتباه باشه چی؟
دستش رو روی شونم گذاشت
- پسرم.. همیشه مضطرب بودن به نشونه اشتباه بودن نیست.. حرف دلت چیه..؟
+ حرف دلم..؟ دلم به این وصلت راضی نیست.. اما نمیتونم بزنم زیر همه چیز.. بخاطر موقعیتم..
- گوش کن پسرم.. من نمیتونم به جای تو تصمیم بگیرم.. اما میتونم بهت امید بدم..
مکث کرد و لبخند زد
- اگه این ازدواج به صلاحت و توی سرنوشتت باشه، خداوند خودش همه چیز رو درست میکنه.. حتی این احساس اشفته ات رو.. پس امیدت به خودش باشه
اهی کشیدم و دستی لابلای موهام بردم
- پسرم.. برو و امشب رو با خیال راحت استراحت کن.. دلت روشن باشه.. خدا همیشه هوای بنده هاش رو داره..

"صبح، دازای"
صدای موسیقی اروم..
صدای همهمه مهمونا..
صدای بارونی که نم نم درحال شروع شدن بود..
همشون توی گوشم میپیچیدن ولی.. هیچکدوم به اندازه صدای نامنظم نفس ها و ضربان قلبم توی گوشم نمی پیچید..
و یکدفعه.. همه صداها با ایستادن کالسکه مخصوصی واسه چند لحظه متوقف شد..
چشمامو تیز کردم و با دقت به کسی که از کالسکه پیاده شد خیره شدم..
اون دامن جواهرکاری شده.. دستکش های سفید رنگ.. و.. اون چهره باور نکردنی..
تمام افکارم پراکنده شدن و.. حتی نفهمیدم صدای ناقوس کلیسا کی بلند شد..!
هیچوقت تصور نمیکردم که.. یک نفر میتونه به این زیبایی وجود داشته باشه..!
اون.. خود شاهدخت بود..
بانو سلیا..!
دیدگاه ها (۲۹)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

چند پارتی (درخواستی)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۰ پارتویو اتوقتی وارد سالن...

درودمن زندم👈🏻👉🏻࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❺–«با...

پارت ۱۰ پدرم بود گلویم را صاف کردم و آیکون سبز رنگ را فشار د...

دراکو عشق واقعیp11

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁹دستش رو به سمتم دراز کرد._بیا..صدای ...

چند پارتی (درخواستی)

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط