★ازروزهایبارونیمتنفرم!
با عجله قدم هایش رو روی سنگ فرش پیادهرو میگذاشت و برمیداشت.
اون همیشه دیر میرسید اما حتی اینبار هم برای یکی از مهم ترین قرار هایش دیر کرده بود و این موضوع برای خودش و خانواده اش خیلی خجالت آورد بود.
بالاخره بعد از یک دوی طولانی میتوانست سردر کافهی مورد نظرش رو ببیند.
جلوی درب کافه استاد و نفسی تازه کرد، به لباس هایش سر و سامان داد، چهره و موهایش را داخل آینه کوچکش برانداز کرد و به آرامی وارد شد.
از آنجایی که این یک قرار از پیش تعیین شده بود، فقط میتوانست پسر را از روی عکس صفحه گوشی اش تشخیص دهد.
بعد از اینکه نگاهی به عکس و سپس فضای کافه انداخت، لبخندی زد و به سمت فرد مورد نظرش حرکت کرد.
در نظر جیسو، پسر حتی از نیم رخ هم زیبا و خیرهکننده بود، اما امان از زمانی که بتواند با او روبهرو شود.
به میز نزدیک شد و با لبخند لب زد:
_شما.... باید آقای لی مینهو باشید، درسته؟
پسر بلند شد و نگاهی به جیسو انداخت. لبخندی زد و پاسخ داد:
_بله، خودمم! و شما.....خانم پارک جیسو، درسته؟
دختر هم لبخندی زد و به نشانه موافقت سر تکان داد.
_میتونم بشینم؟
_البته!
وقتی که دختر نشست، مینهو بلافاصله گفت:
_چی میل دارین؟ هنوز سفارش ندادم، میخواستم صبر کنم تا شما هم بیاین
به روی یکی از گارسون ها برگشت و ادامه داد:
_معذرت میخوام!
_بفرمایین
_دوتا آیس آمریکانو و دوتا چیزکیک شکلاتی لطفا
_حتما، تا ۱۰ دقیقه دیگه سفارشتون حاضر میشه
_خیلی ممنون
نگاهش رو از مرد گرفت و به دختر روبه رویش داد. بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره مینهو برای حرف زدن پیش قدم شد.
_شما....به من علاقه دارید؟
_ب-ببخشید؟
_ازت بزرگترم، پس فکر نمیکنم مشکلی باشه غیر رسمی حرف بزنم، درسته؟
_......
_راستش....من تاحالا قرار های زیادی رفتم، و خب....فکر نمیکنم این راهش برای ازدواج و رابطه باشه....قطعا باید بدونید که با این طرز حرف زدنم هیچ علاقه ای به شما و قرار گذاشتن باهاتون ندارم... برای همین فقط میخواستم نظر شما رو هم بدونم، تا بتونم زودتر تمومش کنم
جیسو با شنیدن این حرف ها و هندل کردن موقعیت، خندهی هیستریکی کرد، با دست موهایش را به سمت عقب هدایت کرد و به چشم های بی روح پسر خیره شد.
_م-من واقعا نمیفهمم، م-منظورتون دقیقا چیه؟
_من خیلی واضح گفتم ازتون خوشم نمیاد
_ا-اما... فکر نمیکنین این تصمیم یکم واسهی قرار اول زیادی باشه؟
_فکر نمیکنم واسهی اولین و آخرین قرار زیادی باشه..... در هر حال، دارم بهتون حق انتخاب میدم، میتونستم خیلی راحت اصلا نیام سر قرار، اما....میبینین که من الان اینجام
لبخند رو مخ مینهو برایش غیر قابل تحمل بود. اون پسر چه فکری در سر داشت که اینطور قلب یک دختر رو با حرف هایش به درد میآورد؟
جیسو عصبانی بود، اما با اینحال میتوانست قطره های اشک را که یک به یک روی گونه هایش جاری میشدند مشاهده کرد.
پوزخندی زد و گفت:
_فکر نمیکردم انقدر حساس باشین خانم پارک
_م-من ف-فقط ف-فقط.....
شدت گریه اش بیشتر شد، دیگر توان حرف زدن نداشت. خنده ای کرد و به پسر خیره شد. این حالت چهره اش باعث میشد دیوانه بنظر بیاید، اما این هم غیر قابل کنترل بود. در بین هق هق کردن هایش لب زد:
_م-من فقط- دیگ-ه خ-خ-خسته شدم-- انقدری ک-که ه-همه رهام کر-کردن
د-درسته، دوست پسر مامانم بعد از حامله کردنش ولش ک-کرد----بعد هم و-وقتی فقط هفت سالم بود مامانم م-منو گذاشت ج-جلوی در یتیم خونه و رفت، من او-اونموقع فکر کردم ف-فقط مامانم دا-داره باهام بازی میکنه، اما اون چیزی بی-بیشتر از یه بازی سا-ساده بود
توی یتیم خونه طرد شدم و هیچکس منو به فرزندخوندگی ن-نگرفت، توی دانشگاه دوست پسرم با بهترین دوستم بهم خیانت ک-کرد، فقط میخواست یک زندگی خوب دا-داشته باشم، ام-اما حالا هم ت-تو!
کمی آرومتر شد، کیفش رو برداشت و بلند شد. مینهو هم فقط به چشم های پر اشک دختر خیره شده بود.
_تقصیر منه.... تقصیر منه که وقت باارزشتون رو گرفتم..... براتون آرزوی موفقیت میکنم آقای لی
گونه هایش رو پاک کرد و از کافه خارج شد. آسمان بارانی.... درست مانند روزی که از طرف مادرش رها شد....؛
لبخند دردناکی زد و زیر لب گفت:
_از روز های بارونی.....متنفرم!
[The end]
اون همیشه دیر میرسید اما حتی اینبار هم برای یکی از مهم ترین قرار هایش دیر کرده بود و این موضوع برای خودش و خانواده اش خیلی خجالت آورد بود.
بالاخره بعد از یک دوی طولانی میتوانست سردر کافهی مورد نظرش رو ببیند.
جلوی درب کافه استاد و نفسی تازه کرد، به لباس هایش سر و سامان داد، چهره و موهایش را داخل آینه کوچکش برانداز کرد و به آرامی وارد شد.
از آنجایی که این یک قرار از پیش تعیین شده بود، فقط میتوانست پسر را از روی عکس صفحه گوشی اش تشخیص دهد.
بعد از اینکه نگاهی به عکس و سپس فضای کافه انداخت، لبخندی زد و به سمت فرد مورد نظرش حرکت کرد.
در نظر جیسو، پسر حتی از نیم رخ هم زیبا و خیرهکننده بود، اما امان از زمانی که بتواند با او روبهرو شود.
به میز نزدیک شد و با لبخند لب زد:
_شما.... باید آقای لی مینهو باشید، درسته؟
پسر بلند شد و نگاهی به جیسو انداخت. لبخندی زد و پاسخ داد:
_بله، خودمم! و شما.....خانم پارک جیسو، درسته؟
دختر هم لبخندی زد و به نشانه موافقت سر تکان داد.
_میتونم بشینم؟
_البته!
وقتی که دختر نشست، مینهو بلافاصله گفت:
_چی میل دارین؟ هنوز سفارش ندادم، میخواستم صبر کنم تا شما هم بیاین
به روی یکی از گارسون ها برگشت و ادامه داد:
_معذرت میخوام!
_بفرمایین
_دوتا آیس آمریکانو و دوتا چیزکیک شکلاتی لطفا
_حتما، تا ۱۰ دقیقه دیگه سفارشتون حاضر میشه
_خیلی ممنون
نگاهش رو از مرد گرفت و به دختر روبه رویش داد. بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره مینهو برای حرف زدن پیش قدم شد.
_شما....به من علاقه دارید؟
_ب-ببخشید؟
_ازت بزرگترم، پس فکر نمیکنم مشکلی باشه غیر رسمی حرف بزنم، درسته؟
_......
_راستش....من تاحالا قرار های زیادی رفتم، و خب....فکر نمیکنم این راهش برای ازدواج و رابطه باشه....قطعا باید بدونید که با این طرز حرف زدنم هیچ علاقه ای به شما و قرار گذاشتن باهاتون ندارم... برای همین فقط میخواستم نظر شما رو هم بدونم، تا بتونم زودتر تمومش کنم
جیسو با شنیدن این حرف ها و هندل کردن موقعیت، خندهی هیستریکی کرد، با دست موهایش را به سمت عقب هدایت کرد و به چشم های بی روح پسر خیره شد.
_م-من واقعا نمیفهمم، م-منظورتون دقیقا چیه؟
_من خیلی واضح گفتم ازتون خوشم نمیاد
_ا-اما... فکر نمیکنین این تصمیم یکم واسهی قرار اول زیادی باشه؟
_فکر نمیکنم واسهی اولین و آخرین قرار زیادی باشه..... در هر حال، دارم بهتون حق انتخاب میدم، میتونستم خیلی راحت اصلا نیام سر قرار، اما....میبینین که من الان اینجام
لبخند رو مخ مینهو برایش غیر قابل تحمل بود. اون پسر چه فکری در سر داشت که اینطور قلب یک دختر رو با حرف هایش به درد میآورد؟
جیسو عصبانی بود، اما با اینحال میتوانست قطره های اشک را که یک به یک روی گونه هایش جاری میشدند مشاهده کرد.
پوزخندی زد و گفت:
_فکر نمیکردم انقدر حساس باشین خانم پارک
_م-من ف-فقط ف-فقط.....
شدت گریه اش بیشتر شد، دیگر توان حرف زدن نداشت. خنده ای کرد و به پسر خیره شد. این حالت چهره اش باعث میشد دیوانه بنظر بیاید، اما این هم غیر قابل کنترل بود. در بین هق هق کردن هایش لب زد:
_م-من فقط- دیگ-ه خ-خ-خسته شدم-- انقدری ک-که ه-همه رهام کر-کردن
د-درسته، دوست پسر مامانم بعد از حامله کردنش ولش ک-کرد----بعد هم و-وقتی فقط هفت سالم بود مامانم م-منو گذاشت ج-جلوی در یتیم خونه و رفت، من او-اونموقع فکر کردم ف-فقط مامانم دا-داره باهام بازی میکنه، اما اون چیزی بی-بیشتر از یه بازی سا-ساده بود
توی یتیم خونه طرد شدم و هیچکس منو به فرزندخوندگی ن-نگرفت، توی دانشگاه دوست پسرم با بهترین دوستم بهم خیانت ک-کرد، فقط میخواست یک زندگی خوب دا-داشته باشم، ام-اما حالا هم ت-تو!
کمی آرومتر شد، کیفش رو برداشت و بلند شد. مینهو هم فقط به چشم های پر اشک دختر خیره شده بود.
_تقصیر منه.... تقصیر منه که وقت باارزشتون رو گرفتم..... براتون آرزوی موفقیت میکنم آقای لی
گونه هایش رو پاک کرد و از کافه خارج شد. آسمان بارانی.... درست مانند روزی که از طرف مادرش رها شد....؛
لبخند دردناکی زد و زیر لب گفت:
_از روز های بارونی.....متنفرم!
[The end]
- ۲۰.۴k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط