دورگه عشق پارت ۵

از زبان مامان لیسا :

از اتاق که اومدم بیرون نشستم پشت در اتاق انقدر لیسا داشت گریه میکرد بعد از نیم ساعت که دیگه صدای گریه هاش نیومد چون فکر کنم
خواب افتاده بود و منم داشتم به این فکر میکردم که نکنه تهیونگ بخواد فراریش بده
و اینجوری هم برای لیسا بد میشه هم برای تهیونگ
پس برای روز عروسی یه فکری به سرم زد

۲ روز بعد (روز عروسی)👰‍♀️🥰

از زبان لیسا :

امروز روز عروسیم بود
امروز قرار بود قبل ازینکه بشینیم پای سفره‌ی عقد من به بهونه ی دستشویی برم از تالار عروسی بیرونو با تهیونگ فرار کنیم و بریم خارج ( بچها تهیونگ هم تو عروسی دعوت شده و میخواد وقتی لیسا به بهونه از تالار خارج شد اونم به یه بهونه ای از اونجا بره و فرار کنن خارج )

ساعت ۵ عصر بود و من باید تا ساعت ۷ آماده باشم که بریم تالار عروسی
پس یه دوش ۱۰ مینی گرفتمو رفتم لباس عروسیمو پوشیدمو میخواستم برم
میکاپر هارو صدا کنم ولی قبلش یکم به اینه نگاه کردمو داشتم با خودم فکر میکردم
که من چقدر بدبختم که قراره با کسی توی زندگیم حتی یکبار هم ندیدمش ازدواج کنم و
ولی ازین موضوع خوشحال بودم که میخوایم قبل از عروسی با تهیونگ فرار کنیم

بعد مامانم منو صدا زدو منم سریع اشکامو پاک کردمو
دیدم مامانم اومد داخل و یه چند تا دختر های حدودا ۲۰ همراهش بودن
مامانم بهم گفت که دخترم چقدر خوشگل شدی منم بهش گفتم ممنون ولی سرد

بعد مامانم بهم گفت که این خانوما اومدن از این که هستی خوشگلترت کنن
بعد نشستم روی صندلی اون دخترا اومدن منو میکاپ کردنو موهامو درست کردن

از زبان جونگ کوک :

امروز لیسا رو رسمی زن خودم میکنم و خیلی خوشحالم ولی درسته که لیسا دوستم نداره ولی من کاری میکنم که عاشقم شه
مگه میشه این دختر عاشق من به این جذابی نشه
همه دخترا برای من صف میکشن (همچین دروغ هم نمیگه کل نصف دخترای جهان براش صف کشیدن )😘
(خب خود شیفتگی بسه آقای کوک بریم دنباله فیک)😁😃

از زبان نوسنده ی خوشگلتون: 🥰
کوک لباس دامادیشو پوشید و رفت پای اینه و کار های لازمو انجام داد
و از اونطرف لیسا هم آماده شده بود ونیم ساعت دیگه تا ساعت ۷ مونده بود

از زبان لیسا :
دیگه آماده شده بودم و رفتم طبقه ی پایین دیدم بابا و مامانم دارن منو نگاه میکنن مامانم بهم گفت همیشه آرزوم بود این صحنه رو ببینم
ولی بابام چیزه نگفت و فقط به من خیره شده بود
رفتم مامانمو بغل کردمو ولی به بابام حتی نگاهی هم نکردمو رفتیم سوار ماشین شدیم و به سوی تالار عروسی رفتیم

از زبان کوک:
منم آماده شده بودم
و بابامو صدا کردم ببینم بابام حاضره
بابام گفت که آمادست
پس زفتیم سوار ماشین شدیمو رفتیم تالار

از زبان لیسا :
تو راه حرفی بین ما رد وبدل نشد و من تو گوشی داشتم با تهیونگ چت میکردم
تهیونگ بهم گفت هر وقت بهت چشمک زدم به یه بهانه ای از تالار بیرون برو منم بهش گفتم باشه و گوشیمو گذاشتم کنار که مامانم گفت داشتی با کی چت میکردی
منم گفتم با یکی از همکلاسی هام

از زبان مامان لیسا :
من که میدونستم داره با تهیونگ چت میکنه ولی به روح خودم نیاوردم ولی باید یه کاری کنم انگار اینا راستی راستی میخان فرار کنن
اگه اینجوری پیش بره جونگ کوک هم تهیونگو هم لیسا میکشه

فلش بک به قبل از عروسی:

از زبان لیسا :

میخواستن مارو همراه هم بفرستن تالار (منظورش خودشو جونگ کوکه)
ولی من از مامان بزرگ خدا بیامرزم سو استفاده کردمو گفتم مامان بزرگم بام گفته که هر وقت میخواستی ازدواج کنی اول باید تو بری داخل عروسی چند دقیقه بعد شوهرت
اینطوری تو زندگی تون از تمام مشکلات عبور میکنید
آقای جئون هم قبول کرد
بهش گفتم پس جونگ کوک کجاست گفت توی تکی از اتاقاست
گفتم باشه

بعد وقتی وارد عروسی شدم اول از همه به تهیونگ نگاه کردمو دیدم داره با یه لبخند ی غمگین بهم نگاه میکنه
داشت گریم می‌گرفت ولی جلوه گریمور بزور گرفتم وفتم به سمت میز عقد وقتی رو میز نشسته بودم نگاهم فقط به تهیونگ بود که کی چشمک میزنه که دیدم یهو چشمک زد منم به مامانم گفتم که میخام برو دستشویی و مامانم گفت باشه سریع از اونجا خارج شدمو
رفتم بیرون از تالار همون جایی که با تهیونگ قرار گزاشته بودیم
ولی هنوز تهیونگ نیومده بود

از زبان مامان لیسا :
اول فکر کردم واقعا لیسا میخاد بره دستشویی ولی دیدم که بعدش تهیونگ به یه بهونه ای رفت بیرون منم رفتم دنبال تهیونگ
...................
حمایت یادتون نره
شرط پارت بعد
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
دیدگاه ها (۷)

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

چند پارتی (درخواستی)

اجبار به بد بختی پارت ۱۵

عشق خیانت انتقام

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

From hate to lovePart:9 ویو آرتمیسدلم خیلی درد میکرد و داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط