💜مافیا جذاب 💜
💜مافیا جذاب 💜
P♡6
(چند روزی هست که از ماجرای روز آشناییمون و شراکتمون میگذره هر روز با جیمین صمیمی تر میشدم وخیلی باحال بود موقع های که خسته بودم میومد و کمکم میکرد )
از زبان جیمین
هروز که با ات آشنا تر میشدم حسم بهش بیشتر میشد و نمیدونستم اون همین حسی که من دارم اونم داشته باشه
از زبان ات
امروز یک کاری مهمی داشتم که حتما باید میرفتم به جیمین زنگ زدم
جیمین:سلام ات چه خبر
ات:خوبم جیمین من امروز یک مشکلی دارم دیرتر. میام شرکت
جیمین:باشه کاری دیگه ...
ات:نه خیلی ممنون ☺️
از زبان جیمین
بعد که تلفن قطع کردم خیلی تعجب کردم یعنی چه کاری براش پیش اومده اول صبحی
ولش برم به کارام برسم
نزدیک ساعت های ۳ بود که ات اومد
ات:چطور جیمین
جیمین:خوبم ولی شما میری خوش میگذرونیم ما باید اینجا کارکنیم😒
ات:حالا یک روز نبودم ها
جیمین: خو ولش کارت خوب پیش رفت
ات : آره بعدا بهت میگم الان برم اتاقش
جیمین
خیلی کنجکاو بودم ولی گفت بعدا میگه که گوشیم زنگ خورد
تهیونگ:هایی پسر شیطون آزمودنی رفتی پیش ات خانم احوال مارو نمیگیری
جیمین: زیادی حرف نزن بیشعور بعدم اینجا رو شریکیم
تهیونگ: خو باشه نپر بهم
راستی به مشکل خوردیم باید ببینمت
جیمین: چیه در مورد اون ماجرا
تهیونگ:آره امروز ساعت ۱۰ تو کلاب میبینمت
جیمین: خو فعلا
از زبان ات
امروز خیلی کار داشتم
وارد اتاق شدم و خیلی پرونده روی میز بود باید تا ساعت ۵و ۶ تموم میکردم
نزدیک ساعت های ۵ بود که نصف از کارام مونده بود یکم استراحت کردم و دوباره شروع کردم
که یکی در رو زد
ات: بفرمایید
جیمین: اووووو با کارا خوش میگذره 😆
ات: کوفت من خسته ام این مسخره میکنه 😒
جیمین: خو باشه کمکت میکنم
ات: ایول بهت
که پاشدم و رفتم بغلش کردم خودمم از این کار تعجب کردم
ات : ببخشید
جیمین: اشکالی نداره بریم سراغ کارات
ات: 😒
از زبان جیمین
وقتی اومد بغلم کرد خیلی تعجب کردم یک حس عجیبی بهم دست داد
P♡6
(چند روزی هست که از ماجرای روز آشناییمون و شراکتمون میگذره هر روز با جیمین صمیمی تر میشدم وخیلی باحال بود موقع های که خسته بودم میومد و کمکم میکرد )
از زبان جیمین
هروز که با ات آشنا تر میشدم حسم بهش بیشتر میشد و نمیدونستم اون همین حسی که من دارم اونم داشته باشه
از زبان ات
امروز یک کاری مهمی داشتم که حتما باید میرفتم به جیمین زنگ زدم
جیمین:سلام ات چه خبر
ات:خوبم جیمین من امروز یک مشکلی دارم دیرتر. میام شرکت
جیمین:باشه کاری دیگه ...
ات:نه خیلی ممنون ☺️
از زبان جیمین
بعد که تلفن قطع کردم خیلی تعجب کردم یعنی چه کاری براش پیش اومده اول صبحی
ولش برم به کارام برسم
نزدیک ساعت های ۳ بود که ات اومد
ات:چطور جیمین
جیمین:خوبم ولی شما میری خوش میگذرونیم ما باید اینجا کارکنیم😒
ات:حالا یک روز نبودم ها
جیمین: خو ولش کارت خوب پیش رفت
ات : آره بعدا بهت میگم الان برم اتاقش
جیمین
خیلی کنجکاو بودم ولی گفت بعدا میگه که گوشیم زنگ خورد
تهیونگ:هایی پسر شیطون آزمودنی رفتی پیش ات خانم احوال مارو نمیگیری
جیمین: زیادی حرف نزن بیشعور بعدم اینجا رو شریکیم
تهیونگ: خو باشه نپر بهم
راستی به مشکل خوردیم باید ببینمت
جیمین: چیه در مورد اون ماجرا
تهیونگ:آره امروز ساعت ۱۰ تو کلاب میبینمت
جیمین: خو فعلا
از زبان ات
امروز خیلی کار داشتم
وارد اتاق شدم و خیلی پرونده روی میز بود باید تا ساعت ۵و ۶ تموم میکردم
نزدیک ساعت های ۵ بود که نصف از کارام مونده بود یکم استراحت کردم و دوباره شروع کردم
که یکی در رو زد
ات: بفرمایید
جیمین: اووووو با کارا خوش میگذره 😆
ات: کوفت من خسته ام این مسخره میکنه 😒
جیمین: خو باشه کمکت میکنم
ات: ایول بهت
که پاشدم و رفتم بغلش کردم خودمم از این کار تعجب کردم
ات : ببخشید
جیمین: اشکالی نداره بریم سراغ کارات
ات: 😒
از زبان جیمین
وقتی اومد بغلم کرد خیلی تعجب کردم یک حس عجیبی بهم دست داد
- ۴.۵k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط