p19

خون اشام من
یک سال بعد از ماجرای نفرینِ باستانی، همه‌چیز ظاهراً عادی شده بود.اعضا هم زندگی خون اشامی رو تقریبا کنار گذاشته بودن و رفته بودن تو چیزی که استعداد داشتن....درسته تو کار موسیقی، کلاس‌های کوچک موسیقی و هنر برگزار می‌کردند و تو… «وارث نور»، نقش عجیبی داشتی:
هم درمانگر، هم نگهبان، هم صاحب رازی که کسی کامل نمی‌فهمیدش.
آن شب، هوای جنگل ساکت‌تر از همیشه بود.
پروگرام روی دیوار نشان می‌داد که قرار است یک جلسه‌ی گروهی برگزار شود؛ پنج مهمان جدید، به‌همراه تو و نامجون، که مثل همیشه مسئول نظم و مدیریت بود.

اما یکی از مهمان‌ها… نمی‌رسد.

اسمش «کیم یون جو» بود. دختری ۲۳ ساله، با سابقه‌ی خواب‌گردی و کابوس‌های تکرارشونده.
آخرین ملاقاتتان در مشاوره‌ی انفرادی، حس عجیبی بهت داده بود. نه از جنس نفرین؛ چیزی انسانی‌تر، تاریک‌تر.
یک جمله‌اش توی ذهنت مانده بود:
«بعضی وقت‌ها، حس می‌کنم کسی کنار تختم می‌ایسته و نگاهم می‌کنه… ولی وقتی چراغو روشن می‌کنم، فقط خودمم تو آینه.»
جلسه‌ی گروهی بدون او شروع شد.
بقیه‌ی مهمان‌ها، هرکدام زخمی از گذشته.
نامجون داشت درباره‌ی «مواجهه با ترس بدون فرار» حرف می‌زد که ناگهان برق‌ها یک‌لحظه سوسو زدند.

چند نفر با ترس به هم نگاه کردند.
تو سریع دستت را بالا بردی: «آروم باشین، ژنراتور قدیمیه، طبیعیه.»
اما چیزی در درونت می‌لرزید.
نه از جنس انرژی‌های قبلی…
این‌بار، چیزی که حس خون اشامیت نبود.
باران شدیدی شروع شده بود و رعد برق های خیلی وحشتناکی شروع شده بودن.
وقتی جلسه تمام شد و مهمان‌ها به اتاق‌هایشان رفتند، ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.
نامجون خسته گفت:
«امشب، حس عجیبی دارم. می‌خوام دوربین‌های راهروها رو دوباره چک کنم. این روزها باید بیشتر حواسمون باشه.»
تو سر تکان دادی، اما چیزی در گوشه‌ی ذهنت خراش می‌کشید.
یک حس ناخوش‌آشنا.
مثل زمان‌هایی که قرار است اتفاق بدی بیفتد، اما هنوز رخ نداده.
همان لحظه، موبایل نامجون لرزید.
پیام از جونگ‌کوک بود:
> *«دور و بر کلبه چند مورد گم‌شدن گزارش شده. حواستون به مهمون‌ها باشه. اگر چیزی غیرعادی دیدین، سریع بهم خبر بدین.»*
تو پیام را روی صفحه‌ی گوشی خواندی و قلبت پایین ریخت.
قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشی، صدای زنگ اضطراری راهرو، مثل جیغی در سکوت شب پیچید.
نامجون: «اتاق مهمان‌هاست…»
هر دو با هم دویدید.
راهروی طبقه‌ی بالا تاریک‌تر از حد معمول بود.
نور اضطراری قرمز، شبیه نفس‌های بریده‌ی ساختمان، تو فاصله ی کوتاه روی دیوارها چشمک می‌زد.
اتاق شماره‌ی ۷.
اتاقی که باید حانیه در آن می‌بود.
در نیمه‌باز بود.
تو قدم گذاشتی داخل.
اول چیزی ندیدی.
بعد، حس کردی زمین زیر پایت لیز.
نگاهت پایین افتاد.
**خو////ن.**
نه شبیه صحنه‌ی تصادف یا بریدگی معمولی.
خو//نی که با دقت پاشیده شده بود… مثل نقشی عمدی.
لکه‌ای بزرگ در مرکز اتاق، و قطراتی که انگار مسیری نامرئی را روی زمین دنبال می‌کردند.
نامجون زیرلب گفت: «این… طبیعی نیست.»
اما انرژیِ ماورایی حس نمی‌کردی.
این بار، *هیچ جادویی* در کار نبود.
روی دیوار، درست بالای تخت، با خو///ن نوشته شده بود:
> «آینه‌ها دروغ نمی‌گن.»
و روی تخت…
جس///د نبود.
هیچ‌کس نبود.
فقط بالشِ خالی، ملافه ی به‌هم ریخته، و آینه‌ای قدیمی در انتهای اتاق که انگار تازه از جایی دیگر آورده شده بود.
تو آرام جلو رفتی.
آینه، قاب چوبی تیره‌ای داشت که به نظرت آشنا نمی‌آمد.
وقتی نزدیک شدی، چیزی در انعکاس دیدی که در اتاق نبود:
کیم یون جو.
نشسته روی تخت.
با چشم‌هایی باز، خیره به تو.
اما وقتی به عقب برگشتی…
تخت خالی بود.
نفس در سینه‌ات حبس شد.
نامجون با صدای لرزان گفت:
«بگو که فقط تو اینو می‌بینی…»
تو به‌جای جواب، دستت را به سمت آینه دراز کردی.
برای یک لحظه، انعکاس تو و نامجون معمولی بود.
و پشت سرتان، چیزی نبود.
اما در یک پلک‌زدن، صحنه‌ی داخل آینه عوض شد:
اتاق همان بود…
اما حالا، جس//د کیم یون جو وسط اتاق افتاده بود.
گلوی بریده، چشمان باز، و همان جمله‌ی روی دیوار، این‌بار با خطی منظم‌تر، بالای سرش:
> «کسی که به خودش دروغ می‌گه، باید حقیقت رو تو آینه ببینه.»
نامجون عقب رفت، دستش را به دیوار گرفت.
«این… این نمی‌تونه فقط یه توهم باشه…»
تو، با تمام سال‌هایی که قدرت وارث را در خودت حمل کرده بودی، مطمئن بودی:
این، *نفرین* نبود.
اما یک چیز عجیب وسطش بود: چرا آینه، صحنه‌ی جنای///ت رو نشون می‌داد، اما در «واقعیت» جس///دی وجود نداشت؟
دکمه‌ی واکی‌تاکی روی میز را فشار دادی و به بقیه‌ی خدمه گفتی اتاق ۷ را قفل کنند و کسی نزدیک نشود.
دقایقی بعد، جین و شوگا، که امشب هم برای چند روز استراحت به کلبه آمده بودند، وارد شدند.
دیدگاه ها (۰)

رمان انتقام ازدواج کامل

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

پارت ۴۰

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

**پارت ۸**صدای برخورد بدنت با تشکِ نرمِ تختِ اتاق امن، تنها ...

معرفی کتاب

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی پلک هم نمی‌زد.مرد ...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط